X
تبلیغات
نون جو و دوغ گو

نون جو و دوغ گو

مجموعه مقالات ادبی و کمک درسی دوره دبیرستان

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ نون جو و دوغ گو خوش آمد -میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.طراحی وبسایت امیر امپراطور

   چنین مطایبه رندانه ای در حکمت عامیانه مردم جنوب ایران به چشم می خورد       (( نون جو، دوغ گو، گوش خو )) یعنی آدمی که نان جو  و دوغ گاو بخورد فارغ از نیاز توجه به قیل و قال های  تشویش آور   و یحتمل  بیهوده  و بلکه دردسرساز اطراف خویش گوشش در برابر سر و صداهای اطراف خواب خواهد    به عقیده هرچند ناقص من    (( نشنیدن خیلی از حرف ها  از شنیدن انها بهتر است ))         

     و اما :  امیددارم سفره هاتان پر نان گندم باد و به جای دوغ گو نوشابه زمزم اصل بنوشید

    هرچند که من دوغ گو را به هیچ نو شابه ای ترجیع نمی دهم و از خدا می خواهم گوشتان

     (خو ) نباشد ونیز از خدا می خواهم به زبان مادری خود افتخار کنید و پارسی را پاس بدارید

 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن 

به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است 
کالوده و پالوده هر خس بودن 

خیام                                                               

   

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 14:34 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

دراین منظومه ی خواندنی که سرشارازمعانی ومفاهیم والاست «آب» خود سهراب است که از هرگوشه وکناری عبورکرده است .گویا انگیزه ی سرودن این منظومه مرگ پدر وتسلی به مادرش است . درابتدا سهراب به معرفی خود می پردازد ودرلابه لای مصراع ها ازترکیبات عامیانه نیز استفاده می کند. مثلاً می گوید: «سرسوزن ذوقی» که درعین حال شیوا وروان است. خـــدای سهراب درهمه جا هست ، پایین وبالا در روشنـــی آب ودرطراوت گیاه نیزدیده می شود. انسانی که به طبیعت نزدیک است به خدا نیز نزدیک است «ونحن اقرب الیه من حبل الورید» وما از رگ گردن به او نزدیکتریم.

سهراب مسلمان است وبه قبله توجه دارد، گل سرخ قبله اوست وبه قبله روی می آرود. سجاده ای پاک ومطهر دارد . نور وروشنایی نوراوست « الله نور السموات والارض» .سهراب ستایشگر طبیعت است. دکترسیروس شمیسا معتقد است که این قسمت از شعر سهراب تصویر کسی را که درکنار چشمه یا رودی به حالت نماز ایستاده است وتصویرخورشید یا ماه را درآب می بیند به ذهن تبادر می کند.

همه ی زمین سجاده سهراب است واوبانوروروشنایی وضو می سازد ونماز به پا می دارد و در نمازش خلوص نیت دارد ونمازش بسیار لطیف است ودرضمن سهراب نمازش را وقتی       می خواند که باد برگل‌دسته ی سروگل‌بانگ اذان گفته باشد .اونمازمی گزارد زیرا علفهای بلندقامت وحتی امواج بلند نیز نماز را بسته اند وتکبیره الاحرام را بلند ادا کرده اند.

کعبه ی سهراب دربیابان لم یزرع نیست کعبه ی اودرکنارآب وزیردرخت اقاقی هاست . سنگ سیاه سهراب «حجرالاسودسهراب» سیاه نیست بلکه همان روشنی وسفیدی باغچه است.

دراین قسمت ، شاعرخطه ی کاشان ، به معرفی حرفه ی خود می پردازد. او می خواهد شقایقی را بکشد که بتواند آواز بخواند . اما فقط درشعرمی تواند این نقاشی را بکشد ونسبت به آن غبطه می خورد زیرا که برای این عمل ابزاری دردست ندارد وخوش‌بختانه ابزار شعر دردست دارد. افسوس می خورد که چرا نقاشی هایش روح وجان ندارند. به هرصورت نقاشی اورا ارضاء نمی کند. آن‌گاه شعر سهراب دوسطح پیدا می کند .هم ازپدرومادرخود وهم ازپدر و مادر انسان نوعی وتاریخی سخن می گوید. آری او اهل کاشان است ونسب وحسب او به گیاه ریباس در هند می رسد (که آدم وحوا است) وبشرازنسل آنان است. وهم چنین نسب او به سفالینه های باستانی سیلک کاشان می رسد.

پدرش دوسال پیش فوت می کند وپدرنوعی او (آدم) هزاران سال پیش مرده است . آن روزی که پدرش فوت می کند روز آرام ومعمولی بود ومادرش یکهو ازخواب بلند شد و فرزندش زیبا شد. وقتی پدرش را از دست می دهد همه مهربان هستند وبه مهربانی سخن می گویند. من کم کم وارد زندگی شدم وخرید اجناس به دوش من افتاد وبتدریج گرفتار زندگی شدم .پدرسهراب نقاش ونوازنده وخوش نویس بود.

 

 اما دوران کودکی وآغاز زندگی سهراب چگونه است؟

 

هنوز به دانایی نرسیده بودم وباغ سهراب به طرف آگاهی بود (هنوزکودک بودم) درآن دوران با طبیعت زیبا سروکارداشتم .زندگی سهراب تکه ای ازخوشبختی است وهمین برایش کافی است. سهراب در دوران کودکی میوه ی کال خدا را درخواب می جود وهنوز به معرفت نرسیده بود ودراین دوران ماندگا ر، گرفتار عقل نشده است وآب بی فلسفه می خورد و اعمالی به صورت طبیعی انجام می دهد. دست سهراب فواره ای از خواهش است که انار      باغ های کاشان را می چیند . درآن فضای باغ ، گنجشک ها نغمه سرایی می کنند وبه فکر بازی می افتند وپرنده‌ی سار از درخت می پرد ودوران کودکی او به پایان می رسد.

 

اما دوران جوانی سهراب چگونه می گذرد؟

 

سهراب ازکوچه ی سنجاقک ها فاصله می گیرد وپا به جوانی می گذارد وجوانی خود را به تصویر می کشد وانگار نمایش می دهد.دراین زمان از رؤیاها وپندارهای کودکی خارج        می شود . اوبه مهمانی دنیا می رود وبه طرف دانایی حرکت می کند وازپله های مذهب بالا می رود وازهرچه غیر دوست است مستغنی می شود. همه چیز را تجربه می کند وعاقبت تنهایی را برای خود برمی گزیند ومسافرمان دراین سفر دنیا ازآن چه دیده است با نگاهی نوو تازه سخن می گوید:

کودکان ساده دل ،گل ماه را بو می کردند وزنان ، آمادة درست کردن غذا بودند ، اوگدایی را می بیند که به دنبال آواز چکاوک است. سفوری را می بیند که به خاطریک پوست خربزه تسلیم می شود وعجیب ترازآن ،بره ای را می بیند که بادبادک می خورد والاغی را می بیند که یونجه می خورد وگاو پرخوری را درچراگاه دیده است که سیرشده است؛اوشاعری را     می بیند که به سوسن که لال است می گوید شما (دراینجا سخن لطافت شاعری است که به شعور رسیده است.) دراین سفر کتاب هایی را می بیند که واژگانش بلوراست .کاغذی می بیند که ازجنس بهاراست ودربین راه موزه ای را می بیند که فقط اسمش موزه است .همه مردم پاک هستند واحتیاجی به آب ندارند ویا شاید مسجدی را می بیند که آب نداشته باشد آن مسجد نیست .فقیهی رامی بیند که عمری را بیهوده گذرانده بود وهنوز سؤالاتی برایش باقی مانده بود .افرادی را که فقط لفاظی می کنند نظاره می کند .

 اوازآن بالا، شتری را می بیند که باری از نصیحت های بی محتوا دارد. عارفی را می بیند که ادعایی بیش ندارد.بارعلم ودانش ، کلان است وقطاری که سهراب می بیند نمی تواند آن بار را حمل کند.قطار دیگری را می بیند که سیاست توخالی را حمل می کرد .آری شاعر وارسته کاشان همة جزئیات را درآن اوج می پاید . صبح ،کودک ، زن ، عیش ونوش ها،همه وهمه را می بیند وعلم را تجربه می کند ودرکنارش عرفان را هم تجربه می کند.

ازفراز هواپیما مادرش را مشغول گذران زندگی می بیند که مشغول شستن استکان است . آسمان خراش های نتراشیده ونخراشیده را مشاهده می کند.سهراب با زبان خود با ما سخن می گوید وفراموش می کنیم که داریم شعر می خوانیم. این یکی از رازهای عظمت سهراب سپهری است .اتوبوس را می بیند که سقفش کبوتری ندارد وفاجعه ای می بیند که گل فروشی گل هایش را حراج کرده است به قول کسایی مروزی « ای گل فروش ، گل چه فروشی برای سیم وزگل عزیزتر چه ستانی به سیم گل » دبستانی را می بیند که پسری بردیوار آن سنگ پرتاب می کند زیرا که دبستان ها چون زندانی ،آزادی کودکان را سلب کرده بودند. کودکی را می بیند که اعمال و افکار پدر را به چیزی نمی گرفت وارزشی برای آن قائل نبود. واقعیات را مرده ونابودشده می بیند .ازآن بالا زندگی سخت وهمراه با کار مداوم وفقر را می بیند که همه برای یک لقمه نان درحال دویدن هستند.

آفرینش را پیدا می بیند .حقیقت اشیاء را در می یابد ، اودراین سفر چیزهای خوب وبد را    می بیند وپس از آزمودن همه نوع زندگی به «تنهایی» رسیده است.

دربخش دوم منظومه ی صدای پای آب سهراب به تولدی دیگر می رسد ومی توان گفت که دربخش دوم این منظومه ی زیبا وخواندنی سهراب جهانی رفیع را ترسیم می کند.

اهل کاشانم ، اما/شهرمن کاشان نیست/ شهرمن گم شده است/من با تاب ،من با تب خانه یی در طرف دیگر شب ساخته ام.

سهراب درطرف دیگر شب برای خود خانه ای می سازد که خانه می تواند سمبل زندگی خاص و حتی دستگاه فکری شاعر باشد.سهراب معتقد است که به گیاهان وطبیعت نزدیک شده است. دردید او باغچه جان‌دار است واو متوجه زندگی پنهان باغچه است. به قول مولانا:

                 جملـه ذرات عالم درنهـــان             باتومی گویند روزان وشبان

                ما سمیعیم وبصیریم وخوشیم       با شما نامحرمان ما خامشیم

سهراب «عطسه ی آب ازهررخنه‌ی سنگ» می شنود وسهراب دراین مرحله «صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق را » با گوش جان می شنود وجوان وجاودانه شده است.

 آنچه جالب به نظر می رسد دیدگاه شاعرکاشان نسبت به دومقوله ی مرگ وزندگی است که دراین منظومه پردازش شده است که دراین‌مجال مختصراً بدان اشاره می شود.

 سهراب زندگی را این‌طور می سراید که «زندگی رسم خوشایندی است» اوهمانند عارفان مکتب خراسان زندگی را دوست دارد وزندگی ازدیدگاه او بال وپری دارد با وسعت مرگ به طوری که مرگ وزندگی درفلسفه ی او درهم آمیخته است.

آمد موج الست کشتی قالب ببست   / بازچوکشتی شکست ،نوبت وصل ولقاست

او زندگی را چیزی نمی داند که لب طاقچه ی عادت از یاد برود ،اواجازه نمی دهد که عادات ذهنی وغبار عادات حقیقت زندگی را از ذهن ما محو کند.سهراب زندگی را وسیع می داند و معتقد است که «زندگی بعد درخت به چشم حشره » است .زیباتر این که «زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجردارد» روح مرغی است که از عالم ملکوت به عالم خاکی نزول کرده و در این دنیا غریب است . ازدید سهراب همه ی امور جاری ، درزندگی شکل می گیرد .«رفتن موشک به فضا» ، «داشتن بشقاب» ، «یافتن سکه ی دهشاهی درجوی خیابان که مراد شادی صادقانه ی کودکی است » ، «مجذور آینه » ، گل به توان ابدیت » ،«ضرب زمین درضربان دل ما » ،«هندسه ساده ویکسان نفس ها» همان نفس کشیدن ساده که درنزد همگان یکسان است و همان نظم وترتیب است.

سپس سهراب مطرح می کند که «چشم ها را باید شست ،جوردیگربایددید» باید دردیدن های خود تجدیدنظر کنیم وبدون شائبه ماضی ومستقبل را ببینیم.شاعرمحبوب کاشان زندگی را ترشدن پی درپی می داند .ازدیدگاه او زندگی درهرلحظه تازه بودن است.

شیخ محمود شبستری درگلشن راز می گوید:

به هرساعت جوان وکهنه پیراست         به هردم اندر وحشرونشیر است.

هم چنین سهراب زندگی را «آب تنی کردن درحوضچه ی اکنون» می داند ، او تابع وقت است و ابن الوقت بودن را به ذهن تبادر می سازد . پس زندگی واقعی هرلحظه نو شدن وهرلحظه انسانی تازه بودن است .زندگی سهراب درک لحظه هاست. اودرنظردارد که رخت ها را بکند زیرا آب دریک قدمی اوست .اومی خواهد روشنی را درک کند .اومی خواهد نگاه های سنتی را رها کند وبه نور و روشنایی برسد . سپس سهراب دراین منظومه از زندگی به بهانه ی      مرثیه ی پدر وتسلی مادر وارده حوزه ی مرگ می شود که جادارد به مختصری از دیدگاه های سهراب به مرگ ونیستی دراین مجال اشاره شود.

«واگرمرگ نبود ، دست ما درپی چیزی می گشت» آری اگر مرگ هم نباشد زندگی ناقص خواهد بود.مرگ همان نور است که پرواز انسان را به سوی افق اعلی میسر می کند «وبدانیم اگر نورنبود ،منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد»

سهراب ازآن دسته شاعرانی است که نسبت به مرگ دیدگاه عرفانی دارد .اودراین منظومه از مرگ ترس وهراسی ندارد ومرگ ونابودی برایش تفاوتی ندارد وهمانطوری که قبلاً اشاره شد او مرگ وزندگی را لازم وملزوم یک دیگر می داند هم چون شب وصبح که هردوی آنها از لطف خاصی بهره مند هستند.

سهراب بیان می کند که زندگی دارای سایه وروشن است ومرگ درسایه وروشن زندگی قراردارد واو آشکارا چهره ی ما را می بیند درحالی که ما چهره‌ي‌مرگ را درتاریکی نمی بینیم . ازاین رو می گوید: « گاه درسایه نشسته است به ما می نگرد.» البته شاعرنقاش كاشان مرگ را زندگی می داند اودراین منظومه با بیان مصرعی اعتقاد دارد که «مرگ ریحان می چیند» پس با این تعبیر مرگ همان زندگی است که مشغول چیدن ریحان است .درادامه سهراب هنرمندانه بیان می کند که :«مرگ درذهن اقاقی جاری است» مرگ برای او دربطن زیبایی قراردارد .اومی خواهد بداند که چگونه باید بمیرد تا بتواند دوباره درابدیت زنده شود.

عدم ونیستی برایش سرمست کننده است. «مرگ با خوشه‌ی‌انگور می آید به دهان » سهراب عقیده دارد که مرگ برای «سرخ گلو» و«پرشاپرک» نیز هست ومی گوید مرگ درحنجره ی سرخ گلو می خواند / مرگ مسئول قشنگی پرشاپرک است.

همان‌طور که گفته شد سهراب مرگ را درطبیعت ، دارای مسئولیت می پندارد ومرگ برایش چون کسی است که مسئولیت مهمی برعهده دارد .مرگ ناظر بر بال های ظریف شاپرک است تا کسی به علت ظریف بودن آن بالها ، به آن دست نزند پس مرگ مسئول زنده بودن پروانه است ومی کوشد تا پیوسته شاپرک به پرواز وصعود خود ادامه دهد پس مرگ جززنده بودن چیزی نیست .سهراب با سرودن مصراع هایی پی درپی می کوشد تا صفت زنده بودن به مرگ نسبت دهد زیرا مرگ گاهی نوشیدنی می نوشد ومرگ خود شاعراست که زنده است .البته مرگ درقالب های دیگری نیز وجود دارد که قبلاً بدان اشاره شد گفتیم که مرگ گاهی ریحان می چیندو ...

هنرسهراب این است که با احیا بخشی به مرگ قصد دارد چهره ای زنده با ویژگی های موجودی صاحب جان مرگ را موجودی زنده تصور نماید که درادب فارسی اصطلاحاً بدان تشخیص گفته می شود.

درهمین منظومه سهراب مرگ را پایان کبوتر نمی داند ، چرا که کبوتر سمبل روح وآزادی و پرواز و درنهایت زندگی است .کبوتر رمز ازنیرویی برای عروج است .به تعبیری دیگر می توان گفت که کبوتر به اعتبار بازوبسته شدن بال هایش زنده ای میرا تلقی می شود. «مرگ پایان کبوترنیست»

مرگ درذهن اقاقی جاری است / مرگ درآب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد/ مرگ در ذات شب دهکده ازصبح سخن می گوید/ مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان / مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند/ مرگ مسئول قشنگی پرشاپرک است /مرگ گاهی ریحان     می چیند/ مرگ درسایه نشسته است به ما می نگرد. حال که اینطور است ،

درپایان سهراب به ما توصیه ای دارد که :

ساده باشیم / ساده باشیم چه درباجه ی یک بانک چه در زیر درخت

منابع ومآخذ:

1-   نگاهی به سهراب سپهری ـ دکترسیروس شمیسا ـ انتشارات مروارید ـ 1376

2-   آرمان شهرسپهری ـ محسن الهامی ـ موسسه ی فرهنگی وانتشاراتی پایا ـ 1377

3-   سهراب مرغ مهاجر ـ پریدخت سپهری ـ کتابخانه ظهوری ـ 1377

4-   هشت کتاب ـ سهراب سپهری ـ انتشارات طهوري  ـ 1382

5-   زبان وادبیات فارسی عمومی ـ دوره پیش دانشگاهی ـ چاپ 1379

[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 12:12 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

 صداي  پاي آب


                 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


زادگاهم شهر کاشان است . اوضاع زندگی ام نسبتاً خوب است ، چون تا حدودی تأمینم

 و از هوش و ذوقی ، هر چند اندک ، برخوردارم . مادری مهربان و دوستانی باصفا

دارم  و بالاتر از همه ی آن ها ، خدا را دارم ؛ خدایی که در همه جا با من است و به

 هر سو می نگرم ، او را می بینم . ( قرار دادن شب بوی کوچک در مقابل کاج بلند به

معنی آن  است که همه ی عناصر  طبیعت نشان دهنده ی خداوند هستند . )

مفهوم : شاعر به معرفی خود ملیت ، چگونگی زندگی و بینش   خویش می پردازد

و طبیعت و عناصر آن را تجلی گاه خداوند می داند .

اهل کاشان : مسند

روزگار : مجاز  از اوضاع و احوال جامعه

تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی : کنایه از تواضع سهراب است

                   و داشتن زندگی متوسط  و انسانی با استعدادی معمولی

تکه نانی دارم : کنایه از تأمین بودن زندگی

سر سوزن ذوقی : اغراق در فروتنی

تکه ، خرده ، سر سوزن : مراعات نظیر

مادری دارم بهتر از برگ درخت : تشبیه تفضیل

برگ درخت : نماد  لطافت و زندگی بخشی

دوستانی بهتر از آب روان : تشبیه تفضیل

آب : نماد پاکی  و صداقت

آب روان : کنایه از صداقت و پاکی (تشبیه و کنایه)

خدایی در این نزدیکی : تلمیح به  « نحن  اقرب الیه من حبل الورید » : ما از  رگ

                   گردن به او ( انسان ) ، نزدیک تریم ( آیه ی 16سوره ی ق )  

                   سهراب خدا را  نزدیک خود در هر جا می بیند.

آشنایی زدایی : در این که خدا را در پای کاج و لای شب بو ها می بیند

                ( آشنایی زدایی یعنی چیزی گفته شود برخلاف حرف هایی که

                    تا کنون گفته شده است . )

لا ، پا : جناس ناقص اختلافی

کوتاهی شب بو و بلندی کاج : تضاد

برگ درخت ، آب روان ، شب بو ها ، کاج بلند : مراعات نظیر و

                                     مجاز از  تمام پدیده های طبیعت 

 

 

من مسلمانم  ...

مسلمان هستم ، رو به سوی عشق و زیبایی نماز می خوانم و در حضوری روشن  و

پاک قرارمی گیرم . هنگام سجده سر بر نور الهی می گذارم . همه ی زمین جایگاه 

عبادت و نیایش من است . برای آغاز نماز، با نور وضو می گیرم . و خود را برای 

ارتباطی نورانی آماده می کنم . نماز و نیایشم همراه با خلوص نیت است ؛ آن چنان 

خالص که لبریز از نور و روشنایی حضور است و به پاکی و زلالی آب که سنگ از

پشت آن پیداست ؛ به طوری که همه ی ذرات نمازم به صورت بلورهایی شفاف

درآمده اند ( نمازم سرشار از لطافت و خلوص است . )

مفهوم : شاعر اعتقاد و بینش خود را توضیح می دهد . او احترام  و تقدس

 خاصی  برای عناصر طبیعت قائل است و از طریق آن ها به خدا می رسد .

تشبیه : گل سرخ به قبله ، چشمه به جانماز ، نور به مهر و دشت به سجاده

گل سرخ : نماد زیبایی و عشق

چشمه نماد : پاکی ، جوشش ، لطافت و روشنی

نور : نماد خدا (تلمیح به ، الله نور السماوات و الارض )

دشت مجاز : از همه ی زمین

مراعات نظیر  مسلمان ، قبله ، جانماز ، مهر ، سجاده ، وضو ، نماز

تپش پنجره : هجوم روشنایی به درون بر اثر باز شدن پنجره

پنجره نماد ارتباط

تپش داشتن پنجره: جان بخشی و استعاره

جریان داشتن ماه : استعاره ی مکنیه

طیف : مجموعه ای از پرتوهای رنگی که از تجزیه ی نور حاصل می شود ،

متبلور شدن نماز : استعاره مکنیه ، کنایه از شفافیت و خلوص

 

 

من نمازم را وقتی می خوانم  ...

نماز و نیایش من با نیایش طبیعت و همه ی عناصر آن همراه و هماهنگ است . با

صدای اذان باد بر مناره ی سرو ( صدای برخورد باد با درخت سرو ) نمازم را شروع

می کنم . به علف و گیاه اقتدامی کنم و به همراه موج نمازمی خوانم .

 مفهوم  : همه ی عناصر طبیعت با من در نماز و نیایش هستند و من هم با

           آن ها همراهم  .

اذان باد ، تکبیرة الاحرام علف و قد قامت موج : تشخیص

سرو به گل دسته تشبیه شده

نماز ، اذان ، گل دسته ، تکبیرة الاحرام  و قدقامت : مراعات نظیر

تلمیح : به آیه ی « یسبح لله ما فی السّموات و ما فی الارض » آن چه در زمین و

         آسمان هستند خدا را ستایش می کنند . 

سر ، سرو : جناس افزایشی

 

 

اهل کاشانم  ...

من اهل کاشانم . کار من نقاشی است ، سعی می کنم در نقاشی ام کارهای غیرممکن را

ممکن سازم . روح و زیبایی گل شقایق را در یک قفس زندانی کنم و آن را به شما

بفروشم تا هنگام خلوت و تنهایی ، با نگاه کردن به آن شاد شویداما می دانم که این 

خیال باطلی است و این کار غیر ممکن است . می دانم که تابلوی نقاشی من ، حرکت  و

جان ندارد و به خوبی می دانم که حوض نقّاشی شده در تابلوهای من ، بدون ماهی

هستند ( در نقاشی های من زندگی و جنبش وجود ندارد ) .

مفهوم : اعتراف به ناتوانی خود سهراب به عنوان شاعر نقاش در خلق اثری در نقاشی

          مثل  خداوند که به نقش های خود جان داده است.

قفسی می سازم با رنگ : با رنگ قفسی را نقاشی می کنم .

قفس: استعاره از نقاشی

آواز شقایق زندانی : نغمه ی عاشقانه ی قلبی است خونین که چون پرنده

در قفسی  در تابلوی نقاشی گرفتار است .

آواز شقایق : تشخیص

دل تنهایی : اضافه ی استعاری

تازه شدن : کنایه از شاد شدن

دل تنهاییتان تازه شود : واج آرایی صامت  د  ، ت

چه خیالی : چه صفت تعجبی است

 چه : تکرار

پرده مجاز از نقاشی

حوض نقاشی استعاره از تابلوی نقاشی

ماهی : نماد تحرک و زندگی

                            تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

من نمی دانم

که چرا می گویند  ...

من متوجه نمی شوم که چرا مردم اسب را حیوانی اصیل و نجیب وکبوتررا پرنده ای

زیبا می دانند ، اما هیچ کس به کرکس علاقه ای نشان نمی دهد . همه لاله ی قرمز

 را زیبامی بینند ، اما گل شبدر به نظرشان چنین نیست . حال آن که اگر دید خود را

اصلاح کنیم گل شبدر از لاله ی قرمز چیزی کم ندارد .

مفهوم : شاعر به نگرشی که به صورت رسم و عادت کسب کرده ایم اعتراض

         می کند و معتقداست که اگر انسان به دقت به دنیا و موجودات بنگرد ،

         همه چیز را زیبا می بیند .

                        تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 اسب :نماد نجابت

نجیب : اصیل

کبوتر : نماد زیبایی

 کرکس : پرنده  ای لاشخور

در قفس هیچ کسی ، کرکس نیست : واج آرایی صامت س

گل شبدر چه  کم از لاله ی قرمز دارد :  استفهام انکاری

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد :  یعنی گل شبدر نیز به زیبایی

                                               لاله ی قرمز است .

لاله ی قرمز : نماد زیبایی و ارزش

 

چشم ها را باید شست : ارتباط معنایی با :

1- به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

    عاشقم بـر همه عالم که هـمه عالم از اوست

 2- اگر در دیده ی مجنون نشینی

     به غیر از خـوبی لیلی نبینـی

 3- ا خـتـــلافی کـه هـست در نـام است

     ورنه سی روز بی گمان ماهی است

  4- بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری .

                        تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


خودآزمایی درس 25 : صدای پای آب

1- در دوشعر « آب را گل نکنیم » و « صدای پای آب » چه مضمون مشترکی در باره ی خدا

 دیده می شود ؟

 در هر دو شعر سرتاسر طبيعت جلوه و آييه ي وجود خداست ( در شعير آب را گِل نكنيم : پس از

توصيف روستايي آرماني مي گويد : « بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست » و خدايي كه

 در اين نزديكي است لاي اين شب بو ها  . . . )

2-  مفهوم این جمله ی زیبای آندره ژید نویسنده فرانسوی با کدام قسمت از شعر ارتباط معنایی

دارد ؟ « بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چه بدان می نگری . »  

      « من نمي دانم » تا مصراع « چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد»

3- کدام کلمات در این سروده ی سهراب سپهری مفهوم کلیدی دارند ؟  

        آب و گل ، درخت ، سرو ، علف ، چشمه ، موج                                                    

        روشني ، آسمان ، نور ، خورشيد

       ساير كلمات و عناصر مهم اين شعر عبارتند از : شقايق ، گل سرخ ، دانايي ، نيلوفر و  …

4- نوع توصیف سپهری را ( خیالی ، نمادین و واقع گرا ) مشخص کنید .

         واقعي : اهل كاشانم

       خيالي : هيجان ها را پرواز دهيم .

       نمادين : ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم .

5-  هنردیگرسپهری جزشعر ، نقّاشی است . درکدام بخش ازاین شعر ، شعر و نقاشی را با هم

درآمیخته است ؟

        « گاه گاهي قفسي مي سازم . . . » تا « خوب مي دانم ، حوض نقّاشي من بي ماهي»

6- چند نمونه از تعبیرات عامیانه را در این شعر سهراب سپهری پیدا کنید .

      تكّه نان  ،  سر سوزن

7- شاعر در شب بو وکاج چه خصیصه هایی را جست و جو می کند ؟                                                                                                                   

       همه ي آنها را جلوه اي از وجود خدا و مرتبط با انسان مي داند ؛

      شب بو نماد كوتاهي و كاج نماد بلندي .

8- این شعر مشهور سعدی « مرغ تسبیح گوی و من خاموش » با کدام قسمت شعر سپهری ارتباط معنایی دارد ؟ 

      « من نمازم را وقتي مي خوانم  .... پي قد قامت موج »


   پیش از تو

                               تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

1 -  پیش از آن که توبیایی ، اتحاد ، عظمت و قدرتی در مردم نبود . ظلمت و

      اختناق حکم فرما و پایان ناپذیر بود .

مرجع ضمیر تو : امام خمینی

آب : استعاره ازمردم

دریا : نماد عظمت و اتحاد و قدرت

شب : نماد ظلمت و اختناق

جرأت شب : تشخیص

مراعات بین دریا و آب ، شب و فردا

فردا شدن : کنایه از پیروزی و امید

واج آرایی صامت ش

 

2 -  در آن دوران اندوه بار بلاتکلیفی ، جنبش های مردمی زیادی وجود داشت ؛

      اما افسوس که این جنبش های متفرق نمی توانستند به دریایی قدرت مند

     و عظیم تبدیل  شوند .

رود : استعاره از جنبش های مردمی

بود ، رود : جناس ناقص اختلافی

برزخ کبود : دوران پر غم بلاتکلیفی

برزخ کبود : استعاره از دوران حکومت شاه

بود ، کبود : جناس ناقص افزایشی

دریغ : کلمه ی تأسّف ، شبه جمله

زهره : کیسه ی صفرا

زهره : مجاز از جرأت

زهره ی رود : تشخیص

دریا : نمادقدرت ، اتحاد و عظمت   

رود ، دریا : مراعات نظیر

واج آرایی : صامت  د

 

3 –  در آن سرزمین پر از ظلم و اختناق ، اثری از زیبایی و نشاط نبود و حتی

      گیاه هم  نمی توانست زیبا باشد .

کویر سوخته : کویر خشک و سوزان 

بی بهار : خاکی که توان رویش در آن وجود ندارد .

 کویر سوخته و خاک بی بهار : استعاره از سرزمین ایران در زمان حکومت شاه

اجازه داشتن علف : تشخیص 

اغراق هم در این بیت هست .

 

4 -  پیش ازتو ، بهارآزادی و نشاط تا شانه در عمق زمین مدفون بود و امکانی

      برای ظهور نداشت.

 گم بود : پنهان بود

عمیق زمین : ترکیب وصفی مقلوب

زمین : مجاز از ایران

شانه ی بهار : تشخیص

شانه ی بهار : استعاره از آزادی

 زمینه : امکان ، فرصت

 زمین و زمینه : جناس افزایشی

گم و پیدا : تضاد

 

 5 –  هر چند انسان ها دل هایی صمیمی و با صفا چون آینه داشتند ، اما از

        ترس عوامل رژیم شاه ، علاقه ای برای ابراز مهربانی و صمیمیت در

       آنان دیده  نمی شد .

مفهوم : زمینه ای برای ابراز محبت وجود نداشت .

 تشبیه دل به  آیینه

صاف بودن دل: کنایه از صمیمیت

آیینه : نماد صفا و یک رنگی

میل دل ، هراس دل از سنگ : تشخیص

سنگ : نماد سختی و تأثیر ناپذیری

سنگ : استعاره از مأموران ستم شاهی

سنگ و آیینه : تضاد

تماشا شدن : کنایه ، مورد توجه قرار گرفتن

 

6  -  واژه ی عشق و محبت مانند عقده ای ( یک خواسته ی سرکوب شده ) بود

       که بغض ( اختناق ) نمی گذاشت بیان شود و این عقده ای بود که

      هرگز امیدی به رفع آن نبود .

بغض : حالت گرفتگی گلو بر اثر اندوه با خشم

حرف عشق  : اضافه ی استعاری

این عقده : استعاره از حرف عشق

سر مجاز از قصد و تصمیم

 اغراق در بیت هست .  

                 پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/

خودآزمایی :  پیش از تو

1- منظور کلی بیت پنجم چیست ؟

      شرايط نا مساعد اجتماعي و سياسي مانع بروز خصلت هاي نيك مردم بود . مردم

     نمي توانستند عشق خود را به ايشان ابراز كنند

2-  شاعر از کدام عناصر طبیعی برای توصیف بهره گرفته است ؟

      آب – دريا / شب – فردا / بهار – علف

3- منظور از « برزخ کبود » چیست ؟

     مي تواند استعاره از وطن استبداد زده ي قبل از انقلاب اسلامي باشد .

4-  این شعر از کدام نوع توصیف به شمار می آید ؟
       خيالي – نمادي


[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 11:45 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

همکار محترم جناب مظفر امیری  از حسن توجه شما بسیار سپاس گذارم مطلب ادبیات سال چهارم از درس گوئی بط سفید جامه به صابون زده .........

قرائت شد حقیقت این است که من این درس را در کلاس تدریس کردم و یکی از دانش اموزان تایپ کرده است احتمالا ایشان بی دقتی کرده اند ضمن تشکر از دانش اموز شمس الدین از دبیرستان علامه به دیده منت در اولین فرصت اصلاح خواهم کرد بسیار خرسندم از توجه شما همکار فرهیخته ـــــ به امید دیدار و تلمذ از محضر عالی

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 21:53 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

از سبز به سبز
-----------------------------
من دراین تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد .

من دراین تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را ترکرد .

من در این تاریکی
، درگشودم به چمن های قدیم
به طلایی هایی ، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم .

من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ ، آب را معنی کردم .

در نقد این شعر آمده است :
" تاریکی " مضمون و تا حدی تصویر اصلی شعر است . " بره روشن " و " چریدن علف خستگی " در بند اول ، امتداد تر بازوها در زیر بارانی که دعاهای نخستین بشر را تر کرد " در بند دوم ، " در گشودن به چمن های قدیم ، به طلایی ها و دیوار اساطیر " در بند سوم ، و " دیدن ریشه ها و معنی کردن آب برای بته نورس مرگ " در بند چهارم هر یک در قاب مشخص تصویری خود به طور منفرد باقی می ماند و کوچکترین همکاری با تصاویر بندهای دیگر نمیکند و هر یک ازاین تصاویر ، گرچه عجیب زیباست ، لیکن هر زیبایی ، مخلوق زنده ای نیست . این تصاویر باید در محیطی از ارتباطات و تداعیها و همکاریها ارائه می شد و باید بره ی روشن به امتداد بازوها ، دیوار اساطیر به معنی آب ، و بقیه ی تصاویر به یکدیگر مربوط می گردیدند ، تا خواننده با شعری یکپارچه روبرو می شد نه تکه هایی که تن به هیچ گونه وحدت هنری نمی دهند " ( رضا براهنی – طلا در مس ص 525-526 )

اگر" تاریکی " را " مضمون و تا حدی تصویر اصلی شعر " در نظر بگیریم و " طلاییها " را همان " چمنهای قدیم " بر " دیوار اساطیر " نبینیم ، شعر به صورت اجزای تکه تکه ای در می آید که " تن به هیچ گونه وحدت هنری " نمی دهد . اما باید توجه داشته باشیم که این شعر " گفتار نمایشی " است در چنین شعری ، من شعری سرشت خود و وضعیت نمایشی را به زبان خود برملا می کند ؛ همچنین ، بر خلاف گفتار مخصوص نمایشنامه – حدیت نفس – مکان و زمان و هویتهای من شعری در خلال خود شعر آشکار می شود .
من شعری در شعر " سبز به سبز " اوضاع و احوال خودش را برای ما ، که خواننده شعرش هستیم ،وصف می کند . شب است واو از فرط خستگی دراز کشیده و در فکر " بره ای روشن " است که بیاید و " علف خستگی " او را بچرد . " بره روشن " همچنان که دکتر آذر نفیسی گفته اند ، " در اساطیر و ادیان ملتها مظهر پاکی و روشنایی است و رهنمونی به سوی خدا ، و مثلا در ادب گذشته ی ما در گزیز اردشیر بابکان از اردوان ، فره ایزدی به شکل بره ای متجسد می شود " من شعری لابد در حیاط دراز کشیده است ، چون بازوانش را به کردار بشر نخستین به آسمان بلند کرده و برای آمدن باران دعا کرده است . سپس در حیاط را به چمن های قدیم می گشاید تا همراه او به این چمن های طلایی بر دیوار اساطیر تماشا کنیم . پس از آن ریشه ها را می بیند و برای " بته نورس مرگ " آب را معنی می کند و اکنون اجازه بدهید به تصاویر به ظاهر نامتجانس شعر توجه کنیم : " تاریکی " و " بره روشن " و " علف خستگی " در بند اول ، " تاریکی " و " امتداد تر بازوها " و " بارن " در بند دوم " تاریک ی" و " چمهای قدیم " یعتی " طلاییها " و " دیوار اساطیر " در بند سوم ، و " تاریک " و " ریشه ها " و " بته نورس مرگ " و " آب " در بند چهارم . از این تصاویر ، " تاریکی " در تمام بندها فصل مشترک است . " بره روشن " با " تر " بودن بازوها و " باران " و " آب " در پیوند است . " علف " ، " چمنها " ، " ریشه ها " و " بته " هم در پیوند با یکدیگرند . پیداست که بره علف می خورد و علف هم با آب می روید . " چمنهای قدیم " که روزی سبز بوده اند ، اکنون به رنگ طلایی بر دیوار اساطیر زمان نقش بسته اند . ریشه های علف با بته ی نورس مرگ در بن آب روان قرار گرفته است . از یک سو ، علف با خستگی و خزان و مرگ در ارتباط است و از سوی دیگر ، با آب و بارن و زندگی . اصلا مرگ و زندگی در یکدیگر تکرار می شوند ، همچنانکه تکرار روشنی در تاریکی و تکرار تاریکی در روشنی . به دلیل این تکراردوری شاید بتوان گفت که شاعر گردش فصل ها را مبنای ساختار شعر قرار داده است و اگر این حدس درست باشد ،می توانیم بگوییم چهار پاره بودن شع ربه همین دلیل است و بر این مبنا ، بند اول با پاییز ، بند دوم با بهار ، بند سوم با تابستان و بند چهارم با زمستان انطباق دارد .
----------------------------------------
نیلوفر خاموش
نظری به شعر سهراب سپهری

[ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ] [ 8:30 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

     موی سر را نتراشیده بودیم

چون به بصره رسيديم ، از  برهنگي  و عاجزي به  ديوانگان ماننده  بوديم  و سه ماه بود كه موي  سر  باز نكرده  بوديم و

می خواستم كه در گرمابه روم  باشد كه  گرم  شوم كه  هوا  سرد  بود و جامه نبود  و من و برادرم هر يك لنگي كهنه

                                                                                    چه کسی به ما اجازه ورود خواهد داد.

پوشيده بوديم و  پلاس پاره اي در پشت بسته از سرما. گفتم  اكنون  ما  را  كه  در  حمّام  گذارد؟ خورجينكي بود كه كتاب

در آن مي نهادم، بفروختم  و از بهاي آن  درمكي چند، سياه ، در كاغذي كردم كه به گرما به بان دهم تا باشد كه ما را

                                          چرک و آلودگی از بدن پاک کنیم.

دمكي زيادت تر در گرمابه  بگذارد كه  شوخ  از  خود باز كنيم. چون آن درمك ها پيش او نهادم، در  ما نگريست؛  پنداشت

كه ما ديوانه ايم. گفت:«برويد كه هم اكنون مردم از گرمابه بيرون مي آيند». و نگذاشت كه  ما  به  گرمابه  در رويم . از

آن جا با خجالت بيرون آمديم و به شتاب برفتيم. كودكان بر  در گرمابه بازي مي كردند؛  پنداشتند كه ما ديوانگانيم .

درپی ما افتادند و سنگ مي انداختندو بانگ مي كردند. ما به گوشه اي باز شديم و به تعّجب در كار دنيا مي نگريستيم

و مكاري  از  ما  سي  دینار   مغربي  مي  خواست ،  و  هيچ  چاره ندانستيم ،  جز  آن  كه  وزير ملك  اهواز كه او را

ابوالفتح علي بن احمد مي گفتند، مردي اهل بود و فضل داشت از شعر  و ادب و هم  كرمي تمام ، به بصره آمده بود، 

                                                                                                با او رفت و آمد و دوستی داشت

پس مرا در آن حال با مردي پارسي كه هم از اهل فضل بود آشنايي افتاده بود و او را  با وزير صحبتي بودي و اين [مرد]

                             وضع مالی خوبی نداشت که به حال من رسیدگی کند.

پارسي هم دست تنگ بود  و   وسعتي  نداشت  كه حال  مرا  مرمّتي  كند  ، احوال مرا نزد  وزير باز گفت . چون وزير بشنید،

مردي را با اسبي نزديك من فرستاد كه  «چنان كه هستي  برنشين و نزديك من آي». من  از بدحالي و برهنگي شرم

داشتم و رفتن مناسب نديدم؛ رقعه اي نوشتم و  عذري خواستم و گفتم كه « بعد ازين به خدمت رسم ». و غرض من

دو چیز بود: يكي بی نوایی؛ دويم گفتم همانا او  را تصوّر شود كه مرا در فضل مرتبه اي است زيادت، تا چون بر رقعه ي

من اطلّاع  يابد قياس كند كه  مرا  اهليّت چيست ، تا چون به خدمت  او  حاضر شوم خجالت نبرم .

فوراً سی دینار فرستاد

در حال  سي  دینار  فرستاد  كه  اين را  به  بهاي تن جامه بدهيد. از آن دو دست جامه ي  نيكو  ساختيم و  روز سيوم به

مجلس وزير شديم.مردي اهل و  اديب و فاضل  و نيكو منظر  و  متواضع ديدم و  متدیّن  و خوش سخن. ما  را به  نزديك

                                                                                                          بابت کرایه شتر از ما طلب داشت

خويش باز گرفت ، و  اوّل شعبان تا نيمه ي رمضان آن جا بوديم ، و  آن چه  آن اعرابي كراي  شتر  بر ما داشت ، به سي

دينار، هم اين وزير  بفرمود تا بدو دادند  و مرا  از آن  رنج آزاد كردند . خداي ، تبارك  و  تعالي، همه ي بندگان خود را  از

عذاب قرض و  دين فرج دهاد،بحق الحق واهله . و چون  بخواستيم رفت، ما را به انعام و اكرام  به راه دريا گسيل كرد ،

چنان كه  در كرامت و  فراغ بهپارس رسيديم، از بركات آن آزادمرد، كه خداي ، عزّوجلّ ، از  آزادمردان خشنود باد.

بعد از آن كه حال دنياوی ما نيك شده بود و هر يك لباسي پوشيديم ،  روزي به در آن گرما به شديم كه ما را در آن جا

            وقتی از در وارد شدیم

نگذاشتند. چون از در رفتيم ، گرمابه بان و  هر كه آن جا بودند، همه بر پاي خاستند و بايستادند چندان كه ما در حمّام

         کیسه کش های حمّام از در وارد شدند و به ما احترام گذاردند

شديم  ،  و  دلّاك  و  قیّم  درآمدند  و  خدمت  كردند  و   به  وقتي  كه  بيرون  آمديم   هر كه  در مسلخ گرمابه  بود ، همه

بر پای خاسته بودند و  نمی نشستند ، تا ما جامه پوشيديم و بيرون آمدیم. و  در آن ميانه [شنيدم] حمّامی به ياری از

آن خود می گويد: « اين جوانان آنان اند که فلان روز ما ايشان را در حمّام نگذاشتيم » و گمان بردند که  ما زبان ايشان

ندانيم ؛ من به زبان تازی* گفتم که: « راست می گويی ، ما آ [نا] نيم که پلاس پاره ها بر پشت بسته بودیم». آن مرد

خجل شد و  عذرها  خواست و  اين هر  دو  حال در  مدّت بيست  روز  بود  و  اين فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به

                                                                                      بزرگ است شکوه او و لطف او فراگیر

شدّتی* که از روزگار پيش آيد ،  نبايد ناليد و  از  فضل و رحمت کردگار  -  جَلَّ  جَلالُه  وَ عمّ  نَوالُه - ، نااميد نبايد شد که

او - تعالی- رحیم است.

 

[ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ] [ 12:1 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

سودند سر به خاک رضا کاره های قوم
من مرد هیچ کاره چه خاکی به سر کنم

خیانتها و ضعف های اعضا ،آب شدن پولادهای آب دیده ، اور ا زیر و زبر کرده است . پیام : " برویم گل نسترن بچینیم " را سخنی می یابد که عمل به آن دشوار است . اخوان پس از زندان اعتماد خود را به گروهها و اشخاص که دم از رهبری و دوست داشتن مردم می زنند از دست می دهد . در مقدمه ی یکی از کتابهایش ،که یادم نیست زمستان چاپ اول بود یا آخر شاهنامه ، می نویسد دیگر این پیامبر بازیها او را نمی فریبد . " همه را دوست داشتن یعنی هیچ کس را دوست نداشتن " به موازات آن کشورهای دیگر جهان را می نگرد که هرکدام در تکاپوی حفظ خود و جلب نفع خوداند . طلاهای ایران را روسها به مصدق نمی دهند و به دولت سپهبد زادهدی می دهند . فکر جهان وطنی در او متزلزل می شود و آنگاه است که می داند ایران نیز باید برای خود بیاندیشد . اخوان از این کشاکش یک آرمان خواه ایران دوست با مشربی وسیع بیرون می آید ، ضمن این که به همه خوبان جهان احترام می گذارد . او اعتقاد به تربیت فردی دارد که جامعه بتواند آن را به افراد ارزانی دارد . انسانهای آرمانی او حافظ است و خیام و فردوسی با سوختگی و پاک بازی یک زندیق ، به دور از تلاطم سوداگرانه ی احزاب . از زمانی که آثار این نوع تفکر در کارهای اخوان پیدا شد ، حمله به او از سوی چپ گرایان آغاز شد . می گفت روسها در مورد من نوشته اند که شاعری بود متعهد و شعر نیکو می سرود و اخیرا گویی اختلال حواس پیدا کرده و بر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ادعای ارضی دارد . مرزهای زمان انوشیروان را آرزو می کند – همان که پس از مرگ اخوان دیدم کسی به نام آقای میر مشکوک یا نامی شبیه به آن درست یادم نیست ضمن گفتاری مغلوط در باره ی خانواده ی اخوان به این آرزوی او تاخته بود .
-------------------------------
چهل و چند سال با امید ( یدالله قرایی)

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 21:59 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

سلام دوستان سال نو  بر شما مبارک باد در سفر بودم که خبر فوت استاد باستانی پاریزی را شنیدم خبر کوتاه بود

( محمد ابراهیم باستانی پاریزی نویسنده، پژوهشگر، شاعر دار فانی را وداع گفت . ) میدانیم که نام این وبلاگ بر

 گرفته شده از کتاب (نون جو و دوغ گو ) از تالیفات ایشان است بنا به علاقه ای که به ایشان داشتم بران شدم  

مختصری از زندگی این مرد بزرگ را  بنویسم .

  محمد ابراهیم باستانی پاریزی در سوم دی‌ماه ۱۳۰۴ هـ.ش در پاریز، از توابع شهرستان سیرجان در استان کرمان متولد شد. وی تا پایان تحصیلات ششم ابتدایی در پاریز تحصیل کرد و در عین حال از محضر پدر خود مرحوم حاج آخوند پاریزی هم بهره می‌برد.

پس از پایان تحصیلات ابتدایی و دو سال ترک تحصیل اجباری، در سال ۱۳۲۰ تحصیلات خود را در دانشسرای مقدماتی کرمان ادامه داد و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۲۵ برای ادامهٔ تحصیل به تهران آمد و در سال ۱۳۲۶ در دانشگاه تهران در رشتهٔ تاریخ تحصیلات خود را پی گرفت. استاد باستانی پاریزی دورهٔ دکترای تاریخ را هم در دانشگاه تهران گذراند و با ارائهٔ پایان‌ نامه‌ای دربارهٔ ابن اثیر دانشنامهٔ دکترای خود را دریافت کرد.

استاد باستاني در طول حيات خود آثار زيادي درباره كرمان تاليف كردند.

از آثار استاد مي توان به كتاب هاي زير اشاره كرد:

پیغمبر دزدان (چاپ هفدهم ۱۳۸۲)، راهنمای آثار تاریخی کرمان (چاپ کرمان)۱۳۳۵ دوره مجله هفتواد (چاپ کرمان)۱۳۳۷ ــ ۱۳۳۶ تاریخ کرمان (تصحیح و تحشیه تاریخ وزیری، چاپ چهارم، ۱۳۷۴)۱۳۴۰ منابع و مآخذ تاریخ کرمان۱۳۴۰ سلجوقیان و غز در کرمان (چاپ دوم ۱۳۷۳)۱۳۴۳، فرماندهان کرمان (تصحیح و تحشیه تاریخ شیخ یحیی، چاپ سوم، (۱۳۷۱)، جغرافیای کرمان (تصحیح و تحشیه جغرافی وزیری، چاپ پنجم، ۱۳۸۴)۱۳۴۶، گنجعلی خان (چاپ سوم ۱۳۶۷)۱۳۵۳، وادی هفت واد (انجمن آثار ملی، جلد اول)۱۳۵۵ تاریخ شاهی قراختائیان۱۳۵۵، تذکره صفویه کرمان۱۳۶۹، صحیفه الارشاد (پایان صفویه)، مجموعه هفتی (سبعه ثمانیه) خاتون هفت قلعه (چاپ ششم ۱۳۸۰)۱۳۴۲ آسیای هفت سنگ (چاپ هفتم ۱۳۸۳)۱۳۵۰ نای هفت بند (چاپ ششم ۱۳۸۱)۱۳۵۳ اژدهای هفت سر (چاپ پنجم ۱۳۸۴)۱۳۵۵ کوچه هفت پیچ (چاپ ششم ۱۳۷۰)۱۳۵۵ زیر این هفت آسمان (چاپ پنجم ۱۳۶۸)۱۳۵۸ سنگ هفت قلم (چاپ سوم ۱۳۶۸) ۱۳۵۸ هشت الهفت (چاپ دوم ۱۳۷۰)۱۳۶۳، یادبود من (مجموعه شعر)۱۳۲۷ ذوالقرنین یا کوروش کبیر (ترجمه، چاپ نهم ۱۳۸۴)۱۳۳۰، یاد و یادبود (مجموعه شعر، چاپ دوم، ۱۳۶۴)۱۳۴۱ ، محیط سیاسی و زندگی مشیرالدوله (چاپ دوم، جیبی ۱۳۴۱)۱۳۴۱، اصول حکومت آتن، ترجمه از ارسطو۱۳۴۱ (با مقدمه استاد دکتر غلامحسین صدیقی، چاپ چهارم ۱۳۸۳)، تلاش آزادی (چاپ هفتم ۱۳۸۳، برنده جایزه یونسکو)۱۳۴۷، یعقوب لیث (چاپ هشتم ۱۳۸۲)۱۳۴۴ (این کتاب به زبان عربی ترجمه و در قاهره چاپ و منتشر شده‌است، ۱۹۷۶) شاه منصور (چاپ ششم ۱۳۷۷)۱۳۴۸، سیاست و اقتصاد عصر صفوی (چاپ پنجم ۱۳۷۸)۱۳۴۸ اخبار ایران از ابن اثیر (ترجمه الکامل، چاپ دوم ۱۳۶۴)۱۳۴۹، از پاریز تا پاریس (چاپ هشتم ۱۳۸۱)۱۳۵۱، شاهنامه آخرش خوش است (چاپ ششم ۱۳۸۳)۱۳۵۰ حماسه کویر (چاپ چهارم ۱۳۸۲) و ........

روحش شاد

[ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ] [ 15:48 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

ايا شما قمپز در كردين...؟؟؟
قمپز ( در اصل قپوز) نام توپی است که عثمانی‌ها در سلسله جنگ‌هایی که با ایران داشته اند مورد استفاده قرار می دادند این توپ
اثر تخریبی نداشت چرا که در آن از گلوله استفاده نمی‌شد و فقط از باروت و پارچه‌های کهنه که با فشار درون لوله توپ جای می‌دادند تشکیل شده بود . هدف از استفاده آن ایجاد رعب و وحشت در بین
سپاهیان و ستوران بوده است
در جنگ‌های اولیه بین ایران و عثمانی ، این توپ نقش اساسی در تضعیف روحیه سربازان ایرانی داشت ولی بعدها که دست آنها رو شد دیگر فاقد اثر اولیه بود و هرگاه صدای دلخراش این توپ به صدا در می‌آمد سپاهیان می‌گفتند نترسید قمپز در کردند.     Dennis
ايا شما قمپز در كردين...؟؟؟
قمپز ( در اصل قپوز) نام توپی است که عثمانی‌ها در سلسله جنگ‌هایی که با ایران داشته اند مورد استفاده قرار می دادند این توپ
اثر تخریبی نداشت چرا که در آن از گلوله استفاده نمی‌شد و فقط از باروت و پارچه‌های کهنه که با فشار درون لوله توپ جای می‌دادند تشکیل شده بود . هدف از استفاده آن ایجاد رعب و وحشت در بین
سپاهیان و ستوران بوده است
در جنگ‌های اولیه بین ایران و عثمانی ، این توپ نقش اساسی در تضعیف روحیه سربازان ایرانی داشت ولی بعدها که دست آنها رو شد دیگر فاقد اثر اولیه بود و هرگاه صدای دلخراش این توپ به صدا در می‌آمد سپاهیان می‌گفتند نترسید قمپز در کردند.     

[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 16:23 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

حاجی فیروز یا حاجی پیروز منادی سنتی نوروز است که در روزهای نزدیک به نوروز در کوچه‌ها و خیابان‌های ایران ظاهر می‌شود.

حاجی فیروز مردی است لاغراندام با چهره سیاه کرده و لباسی به رنگ قرمز همراه با کلاه دوکی شکل قرمز، دایره و دنبکی به دست می‌گیرد، به خیابان می‌آید و به رقص و شیرین‌کاری و خواندن شعرهای ضربی به رقص می‌پردازد. مردم از هر سنی دور او جمع می‌شوند و همراه با او شادی می‌کنند. گفته می‌شود که سیاهی رخساره وی، نمونه‌ای است که در دیگر آیین‌های نمایشی ایران در فصل زمستان دیده می‌شود. در جشن «برفی» (که در محلات و ورارود به مناسبت بارش نخستین برف سال برگزار می‌شود)، چهره کسانی را سیاه می‌کنند و در بازی‌ها و آیین‌هایی همگانی بگونه خنده‌آوری او را در کوچه‌ها می‌گردانند. در اینجا سیاهی نماد سرما و شب‌های بلند و سرد زمستان است.

[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 16:8 ] [ مجید بهادر ]

[ ]