نون جو و دوغ گو

مجموعه مقالات ادبی و کمک درسی دوره دبیرستان

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ نون جو و دوغ گو خوش آمد -میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.طراحی وبسایت امیر امپراطور

   چنین مطایبه رندانه ای در حکمت عامیانه مردم جنوب ایران به چشم می خورد       (( نون جو، دوغ گو، گوش خو )) یعنی آدمی که نان جو  و دوغ گاو بخورد فارغ از نیاز توجه به قیل و قال های  تشویش آور   و یحتمل  بیهوده  و بلکه دردسرساز اطراف خویش گوشش در برابر سر و صداهای اطراف خواب خواهد    به عقیده هرچند ناقص من    (( نشنیدن خیلی از حرف ها  از شنیدن انها بهتر است ))         

     و اما :  امیددارم سفره هاتان پر نان گندم باد و به جای دوغ گو نوشابه زمزم اصل بنوشید

    هرچند که من دوغ گو را به هیچ نو شابه ای ترجیع نمی دهم و از خدا می خواهم گوشتان

     (خو ) نباشد ونیز از خدا می خواهم به زبان مادری خود افتخار کنید و پارسی را پاس بدارید

 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن 

به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است 
کالوده و پالوده هر خس بودن 

خیام                                                               

   

[ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 14:34 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

شرح درس دوم(رستم و اشکبوس)

ادبيات حماسي

حِماسه : داستان و روایتی است با زمینه ی قهرمانی و رنگ قومی و سبکی فاخر که در آن حوادثی فراتر از حدود عادت روی می دهد .

انواع حماسه : طبيعي و مصنوع

الف ) حماسه ی طبیعی :  این نوع حماسه از زمان های دور به صورت شفاهی در بین ملت ها وجود داشته و سينه به سينه و نسل به نسل نقل شده و بعد ها به شکل مکتوب و اغلب به صورت شعر در آمده است . مانند ایلیاد و ادیسه ي هومر و حماسه های مهابهاراتا و رامایانا از هند و بخش هایی از شاهنامه ی فردوسی.

ب ) حماسه مصنوع :  اين نوع حماسه   تقلیدی از حماسه ی طبیعی است که در تدوین آن، همه ی افراد یک ملت نقش ندارند و فقط یک نفر(شاعر) ان را می سراید ودر آن شاعر به جای آفرینش حماسه به باز آفرینی حماسه می پردازد . مثل حمله حیدری از بازل مشهدی و خاوران نامه از ابن حسام خوسفی .

 

 

  • ·         در این درس به معرفی نمونه ای از حماسه طبیعی از شاهنامه ی فردوسی با نام نبرد رستم و اشکبوس پرداخته می شود. داستان با نبرد اشکبوس کوشانی از توران در برابر رهام پسر گودرزاز سپاه ایران شروع می شود و با شکست رهام در برابر اشکبوس ، رستم وارد میدان می شود و با اشکبوس می جنگد.

 

 

رستم و اشكبوس

1.دليري كجا نام او اشكبوس        همي برخروشيد برسان كوس

كجا: در اينجا به معني " كه " است 
سان: پسوند شباهت به معني مثل ، مانند

بيت ،تشبيه دارد.
دلیر مردی که نامش اشکبوس بود چون طبلی پر سرو صدا همیشه خروش و غوغا برپا می کرد.

 

2.بيامد كه جويد ز ايران نبرد سر هم نبرد اندر آرد به گرد

ايران :مجاز از لشكر ايران

سر به گَرد آوردن : كنايه از نابود كردن ، شكست دادن

اشکبوس به طرف سپاه ایران آمد تا از ایرانیان هم رزمی بجوید و او را نابود کند.(شکست دهد)

 
3.بشد تيز رهّام با خود و گبر همي گرد رزم اندر آمد به ابر

تيز: تند وسريع

خود: كلاه خود

گبر: نوعي جامه ي جنگي ، خفتان

خودو گبر:تناسب

گَرد رزم به ابر اندر آمدن : كنايه از  سرعت حركت و تاخت و تاز و شدت جنگ.

بيت اغراق دارد.

اغراق: آوردن مضمون یا سخنی از شاعر یا نویسنده در شعر یا نثر که با عقل و منطق معمولی و عادی همخوانی ندارد.

رهام با کلاه خود و خفتان به میدان آمد. از شدت درگیری آنها گرد وغبار زیادی فضا را پر کرد.

 

4.برآويخت رهّام با اشكبوس برآمد ز هر دو سپه بوق و كوس

بر آويخت : جنگید، گلاويز شد .

 رهام با اشکبوس درگیر و گلاویز شد (به جنگ پرداخت). صدای بوق و شیپور و دهل های جنگی از هر دو سپاه به صدا درآمد.

 

5.به گرز گران دست برد اشكبوس   زمين آهنين شد سپهر آبنوس

گران: سنگين

به گرز گران دست برد:كنايه از جنگيدن با گرز

زمين آهنين شد : زمين مثل آهن سخت و محكم شد .

سپهر آبنوس شد : آسمان پر از گَرد و غبار شد .

آبنوس :نام درختي كه چوب آن سياه،سخت ،سنگين و گران بهاست.

بيت اغراق و تشبيه دارد.

 اشکبوس گرز سنگین را به کار گرفت . زمین برای ضربات گرز مثل آهن محکم و سفت شد و آسمان هم تیره رنگ گشت. (پر از گردوغبار شد.)

 

6. بر آهيخت رهّام گرز گران غمي شد ز پيكار دست سران

بر آهيخت : بركشيد ، بيرون كشيد .

دست :مجاز از صاحب دست

سران:پهلوانان

غمي شد ز پيكار دست سران : دست پهلوانان از نبرد با گُرزهاي سنگين خسته و ناتوان شد.

 رهام هم گرز سنگین را برکشید، دست آنها از نبرد ، با گرزهای سنگین خسته شد.

 

7.چو رهّام گشت از كشاني ستوه بپيچيد زو روي و شد سوي كوه

کشان یا کوشان سرزمینی در مشرق ایران قدیم   شامل شرق ایران  ومغرب هندوستان و افغانستان و ترکمنستان  امروزی بوده است .کشانی نیز منسوب به کوشان یعنی پهلوان اهل کوشان  وهمان اشکبوس  است که به یاری سپاه افراسیاب آمد اما به دست رستم کشته شد .

ستوه گشتن : درمانده و ملول شدن

روي پيچيدن : به كنايه عقب نشيني كردن ، فرار كردن

واج آرايي مصوت  «او»

واج آرایی (نغمه ی حروف):استفاده از یک یا چند حرف بطور متوالی در شعر که علاوه بر آهنگ زیبای کلام ، بر تاثیر آن نیز بیفزاید و معنی خاصی را هم القا کند.

 وقتی رهام در مقابل کشانی درمانده شد و نتوانست مقاومت کند، روی برگرداند و به سمت کوه رفت.(دست از مبارزه با او کشید.)


8.ز قلب سپاه اندر آشفت توس بزد اسب كايد بر اشكبوس

قلب سپاه :ميان لشكر.مقر فرماندهي

اندر آشفت : خشمگين شد .

بيت 8و 9 موقوف المعانی هستند.

ابیات موقوف المعانی ابیاتی که در معنی به همدیگر وابسته می باشند.

 توس وقتی این وضعیت را دید (که رهام به جنگ پشت کرده است)برآشفت و آماده ی نبرد با اشکبوس شد.

 

 
9.تهمتن برآشفت و با توس گفت كه  رهّام را جام باده ست جفت 

برآشفت: خشمگين شد .

جام باده جفت كسي بودن:   كنايه از مشغول عيش و نوش بودن ، اهل بزم و تفريح بودن

بيت طنز دارد.

طنز: هرگاه شاعر با استفاده از ظرافت و لطف ذوقی نکته ای را در شعر بیاورد که نوعی تمسخر و تحقیر کردن طرف مقابل را در خود داشته باشد.

را: راي فك اضافه(رهام جفت جام باده است)

 رستم خشمگین شد و به توس گفت: رهام اهل بزم و باده خواری است و مرد جنگ نیست .

 


10.تو قلب سپه را به آيين بدار من اكنون پياده كنم كارزار

به آيين بدار : منظم و مرتب كن .

 تو قلب سپاه یعنی فرماندهی را سرپرستی کن ، من به نبردش می روم .

 

 

.11 كمان به زه را به بازو فكند          به بند كمر بر، بزد تير چند

كمان به زه : كنايه از كمان آماده

كمان به زه: معمولاً پس از تيراندازي زه كمان را مي گشودند تا كمان قابليت ارتجاع خود را از دست ندهد و چون به تيراندازي نياز داشتند، زه را در كمان مي كردند.

به بند كمر بر:يك متمم با دو حرف اضافه

واج آرايي واج«ب»

 کمان به زه بسته و آماده را بر بازو افکند و چند تیر هم به بند کمرش آویخت.

 

 12. خروشيد كاي مرد رزم آزماي  هماوردت آمد مشو باز جاي

مرد رزو آزماي : منظور اشكبوس است

هماورد: حريف

مشو باز جاي: فرار مكن ،بايست.كنايه(ازجايت تكان نخور)

 رستم فریاد وخروشی سرداد و گفت : ای جنگجو! هم رزم تو به میدان آمد. فرارمکن، بایست .

 

  
كُشاني بخنديد و خيره بماند عنان را گران كرد و او را بخواند    13.

خيره بماند: متعجب شد.

عنان را گران كردن: افسار اسب را كشيد و ايستاد .كنايه از توقف كردن

کشانی خندید ، متحیر و خيره ، افسار اسب را کشید و ایستاد.


14.  بدو گفت خندان كه نام تو چيست؟     تن بي سرت را كه خواهد گريست

مصراع دوم  استفهام انكاري است. ( یعنی کسی برای تن بی سر تو نمی گرید.)

استفهام انکاری :هرگاه شاعر کلام را با پرسشی بیاورد که معنای پرسش در اصل انکار باشد.

  بیت  مفهومِ تهدید به مرگ همراه با  طنز دارد.

تن بي سرت را كه خواهد گريست:كنايه از اين كه مطمئن هستم تو را خواهم كشت.

کشانی در حالی که لبخند تمسخر آمیزی بر لب داشت گفت: اسم تو چیست؟ وقتی تو را کشتم چه کسی بر مرگت گریه می کند؟

 


15.تهمتن چنين داد پاسخ كه نام چه پرسي كزين پس نبيني تو كام

تهمتن: لقب رستم

نبيني تو كام : كنايه از به آرزوي و هدف حود نخواهي  رسيد.          

رستم در پاسخش گفت : تو به دست من کشته می شوی . پس دانستن نام من چه فایده ای برای تو دارد ؟


16.مرا مادرم نام مرگ تو كرد زمانه مرا پتك ترگ تو كرد

ترگ: كلاه خود

 پُتك تَرگ كسي بودن : تَرگ : مجازاً  سر /  كنايه از عامل مرگ كسي بودن 

مرگ وترگ:جناس ناقص اختلافي

واج آرايي واج«م»

  1. 1.   مادرم مرا «مرگ تو»نام گذاشت. روزگار و زمانه مرا وسیله ی نابودی تو قرارداد. (تو به دست من کشته می شوی)

 


17.كُشاني بدو گفت بي بارگي به كشتن دهي سر به يكبارگي

بيت طنز دارد.

بي بارگي: بدون اسب، (باره: اسب)

 کشانی به رستم گفت : تو بدون اسب آمده ای و می خواهی خودت را به کشتن دهی؟


18.تهمتن چنين داد پاسخ بدوي كه اي بيهُده مرد پرخاش جوي،

بيت18و19 موقوف المعاني است.

رستم در پاسخ گفت : ای مرد بیهوده گوی ستیزه جوی،


19.پياده نديدي كه جنگ آورد سر سركشان زير سنگ آورد؟

واج آيي صامت«س»

بيت استفهام تأكيدي دارد. ( یعنی حتماً دیدی)

استفهام تأکیدی:  استفاده از پرسش در کلام در حالی که به معنای تاکید و پذیرش باشد.

سر سركشان زير سنگ آورد؟:كنايه از كشتن و شكست دادن

 تو تا به حال جنگجوی پیاده ندیده ای که به نبرد پردازد و قدرتمندان و سرکشان را نابود کند؟


20.به شهر تو شير و نهنگ و پلنگ سوار اندر آيند هر سه به جنگ؟

بيت  استفهام انكاري است. ( یعنی سوار به جنگ نمی آیند.)

شهر و شير:جناس

 آیا در کشور شما شير و نهنگ و پلنگ همه سواره و با اسب به میدان جنگ می روند و به نبرد می پردازند؟

 


21.هم اكنون تو را اي نبرده سوار پياده بياموزمت كارزار

نبرده:جنگجو

ای مرد رزمنده و ای سوار جنگجو ، من هم اکنون جنگ بدون اسب را به تو می آموزم .


22.پياده مرا زان فرستاده توس كه تا اسب بستانم از اشكبوس

كه تا اسب بستانم از اشكبوس:كنايه از كشتن

توس مرا پیاده فرستاده است تا تو را از پا در آوردم و اسبت را بگیرم.


23.كشاني پياده شود،همچو من بدو روي خندان شود انجمن

روي خندان شدن به كسي : كسي را مورد تمسخر قرار دادن

کشانی هم مثل من پیاده خواهد شد. (وقتی اسب او را بگیرم)دراین موقعیت است که همه بر او می خندند.


24.پياده به از چون تو پانصد سوار بدين روز و اين گردش كارزار

بيت اغراق دارد.

قرابت معنايي دارد با : يك ده آباد بهتر از صد شهر خراب است.

 در این روز و در این وضعیت جنگ ، یک پیاده ی دلاور بهتر از پانصد سوار مثل توست .


25.كشاني بدو گفت: با تو سليح نبينم همي جز فسوس و مزيح

فُسوس و مَزيح : مسخره و شوخي

سليح  :ممال سلاح

 مزيح: مزاح، در فارسي «ا» آن ها به « ي» تبديل شده است. به اين تغيير شكل « ممال » مي گويند، مزيح به معني غير جدي بودن است.

کشانی به رستم گفت : با تو سلاحی جز مسخره و شوخی نمی بینم . جنگ است مگر شوخی است ؟

 


26.بدو گفت رستم كه تير و كمان ببين تا هم اكنون سر آري زمان

سر آري زمان:كنايه از مردن

رستم گفت: تير و کمانم را ببین . با همین تیر و کمان ترا می کشم (نابود می کنم ، با همین تیر عمرت به سر می آید.)

 


27.چو نازش به اسب گران مايه ديد كمان را به زه كرد و اندر كشيد

گران مايه: پر ارزش

اندر كشيد : تير انداخت .

وقتی رستم دید که اشکبوس به اسبش می نازد ، تیر را در کمان گذاشت و اسبش را هدف قرار داد.


28.يكي تير زد بر بر اسب اوي كه اسب اندر آمد ز بالا به روي

بر و بر:جناس تام

ز بالا به روي اندر آمدن : با صورت به زمين خوردن ، سرنگون شدن

 رستم تیری بر سینه ی اسبش زد به گونه ای که اسب در غلطید. (فروافتاد)


29.بخنديد رستم به آواز گفت كه بنشين به پيش گران مايه جفت

گران مايه جفت:منظور اسب اشكبوس است .

رستم خنده سر داد و با صدای بلند گفت : حالا در کنار یار گران قدر خود بنشین . به ماتم و عزای او بنشین و آرام بگیر.


30.سزد گر بداري سرش در كنار زماني برآسايي از كارزار

اگر در کنار اسبت بنشینی و سرش را در آغوش گذاری و با این کار لحظاتی از جنگ بیاسایی ، سزاوار و شایسته است.

 

 

 

31.كمان را به زه كرد زود اشكبوس       تني لرزلرزان و رخ سندروس

سندروس: صمغي زردرنگ كه روغن كمان از آن مي گرفتند .در درس فقط زردي آن منظور است.

رخ سِندروس شدن :كنايه از  زرد شدن چهره از ترس / ترسيدن

اشکبوس در حالی که می لرزید و چهره اش از ترس زرد رنگ شده بود. کمانش را آماده کرد.

 

 

 

32. به رستم بر آنگه بباريد تير      تهمتن بدو گفت برخيره خير

خيره خير:بيهوده

بيت32و33موقوف المعانی هستند.

و تيراندازي به سوي رستم را شروع كرد(باران تير به سوي رستم باريدن گرفت)

 

 

 

33. همي رنجه داري تن خويش را      دوبازوي و جان بدانديش را

رنجه داري: اذيت كردن

   رستم به او گفت تو كاري عبث انجام مي دهي یعنی بیهوده جسم و روح ناپاک و بد اندیش خود را خسته می کنی.

 

 

34. تهمتن به بند كمر بُرد چنگ           گُزين كرده يك چوبه تير خدنگ

خدنگ: درختي بسيار سخت كه از چوب آن تير مي ساختند.

رستم دست به کمر برد و تیری که از چوب تیر خدنگ بود برگرفت .

 

 

35. يكي تير الماس پيكان چو آب   نهاده براو چار پرّ عقاب

الماس پيكان: تيري كه نوك آن سخت برنده و درخشان و جلا داده باشد.(نوك تيز)

چو آب: بسيار فرو رونده

تیری بُرنده چون الماس که نوک آن را جلا داده . بر آن چهار پرعقاب بسته بود. (برای این که تیر پس از رها شدن از کمان منحرف نشود. به انتهای آن پر عقاب می بستند.)

 

 

 

36. كمان را بماليد رستم به چنگ   به شست اندر آورد ه تير خدنگ

به چنگ ماليدن : در دست گرفتن

شست:انگشتر مانندي از جنس استخوان بود كه در انگشت شست مي كردند ودر وقت كمان داري، زه كمان را با آن مي گرفتند.

رستم کمان را در چنگ گرفت و به شست تیرخدنگ را آماده ی پرتاب کرد.

 

 

37. بر او راست خم كرد و چپ كرد راست        خروش از خم چرخ چاچي بخاست

 راست : جناس تام راست اولي : دست سمت راست / راست دومي : صاف و مستقيم

واج آرايي صامت«خ» و«چ»

چرخ چاچي:كمان

چاچ:منطقه اي بزرگ  و آبادان ازماوراءالنّهر در كنار رود سيحون كه اكنون تاشكند ناميده مي شود و مركز جمهوري ازبكستان است. در آن ،تير و كمان هاي خوب و محكم مي ساختند.

رستم برای پرتاب تیر دست راست را خم کرد و دست چپ را که کمان در آن بود راست کرد. آنگاه خروش از کمان برخاست .

 

38. چو سوفارش آمد به پهناي گوش    ز شاخ گوزنان برآمد خروش

سوفار: دهانه ي تير،جايي از تير كه چله ي كمان را در آن بند كنند.

شاخ گوزنان:كمان. گاهی كمان را از شاخ گوزن می ساختند.

همین که انتهای تیر به گوش رستم نزدیک شد، از کمان فریادی برخاست.

 

 

39. چو بوسيد پيكان سرانگشت اوي        گذر كرد بر مُهره ي پُشت اوي

پيكان: نوك فلزي سر تيركه به شكل مثلث است.

چو بوسيد پيكان سرانگشت اوي:كنايه از رها شدن.تشخيص نيز دارد.

گذر كرد بر مُهره ي پُشت اوي: كنايه از سرعت زياد . اغراق نيز دارد.

 

وقتی رستم تیر را رها کرد. تیر به اشکبوس اصابت کردو ازپشت او گذشت.

 

 

40.بزد بر برو سينه ي اشكبوس    سپهر آن زمان دست او داد بوس

بر وبر :جناس تام

سپهر آن زمان دست او داد بوس: اغراق و تشخيص

دست كسي را بوسيدن : كنايه از تشكر و قدرداني كردن

رستم سینه ی اشکبوس را هدف قراردارد. در این لحظات و در این موقعیّت زمانه هم خوشحال شد و رستم را تحسین کرد.

 

 

41. قضا گفت گير و قدر گفت ده       فلك گفت احسنت ومه گفت زه

قضا گفت گير و قدر گفت دِه : مورد قبول قضا و قدر واقع شد . / دِه : بزن

ده و زه:جناس

بيت تشخيص دارد

قضا گفت : اشکبوس تیر را بگیر و قدر گفت: رستم تیر را بزن . گردش زمانه هم بر او آفرین گفت.

 

 

 

42. كشاني هم اندر زمان جان بداد       چنان شد كه گفتي ز مادر نزاد 

اندر زمان : همان موقع / فوراً   

کشانی در همان لحظه از دنیا رفت(مرد)به گونه ای که گویی اصلاً در جهان وجود نداشت یا اصلاً به دنیا نیامده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


واج آرايي :
خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است          باد خنك از جانب خوارزم وزان است  
با دقت در اين بيت، در مي يابيم كه صامت «خ» و «ز» بيش از صامت هاي ديگر تكرار شده است. اين تكرار آگاهانه باعث مي شود موسقي  كلام و القاي  معني مورد نظر شاعر بيشتر گردد. با اين كاربرد «واج آرايي» يا «نغمه ي   حروف» مي گويند..

واج آرايي تكرار يك واج (صامت يا مصوت) در كلمات يك مصراع يا بيت يا عبارت است،  به گونه اي كه كلام را آهنگين كند و بر تأثير سخن بيفزايد .

 

واج آرایی : تکرار حروفی در یک بیت که گوش نواز باشد و موسیقی خاصی را ایجاد کند . در صورتی که این موسیقی مفهوم خاصی را هم تداعی کند ، هنر شاعر را آشکار می نماید .

فردوسی در بیت زیر خشونت میدان جنگ را با واج آرایی «خ» و «چ» آشکار می گرداند

بر او راست خم کرد و چپ کرد راست               خروش از خم چرخ چاچی بخاست

 

نمونه هايي از واج آرايي

بيا كه قصر امل سخت سست بنياد است          بيار باده كه بنياد عمر بر باد است

 

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران                        كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

 

 

صداي سنگين سكوت در سرسرا پيچيده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ خود آزمایی   درس دوم

 1- شكست دادن ، نابود کردن

2- الف)که بنشین پیش گرانمایه جفت    / ب) مرا مادرم نام مرگ تو کرد   /     ابيات : 14 ، 16 ، 29 ، 30

3-  عناصر ملی و قومي ، پهلوانی ، داستانی

4-  تو مركزسپاه را محافظت و مرتب کن.

5-  به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ             سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟ /    ابيات : 19 ، 20 / استفهام انكاري

جوابش این است که شیر و نهنگ و پلنگ سواره به جنگ نمی آیند.

6-  به رستم بر آنگه ببارید تیر                    تهمتن به او گفت بر خیره خیز

     همی رنجه داری تن خویش را               دو بازوی و جان بدانیش را          /  ابيات : 18 و 19 ) ، ( 32 و 33 )

7-  بر او راست خم کرد و چپ کرد راست        خروش از خم چرخ چاچی بخاست

     بیامد که جوید زایران نبرد                  سر هم نبرد اندر آرد به گرد  /    ابيات : 2 ، 11 ، 16 ، 22 ، 37 ، 40

8-  به گرز گران دست برد اشکبوس       زمین آهنین شد سپهر آبنوس

     چو بوسید پیکان سر انگشت اوی     گذر کرد بر مهره ی پشت اوی    /  ابيات : 3 ، 5 ، 32 ، 40

 

[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 20:45 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

چشم انداز

چشم رضا و مرحمت بر همه، باز می کنی*****چون به بخت ما رسد، این همه ناز می کنی

کنایه های درس کباب غاز ادبیات دوم دبیرستان

آب به دهان خشک شدن : کنایه از متعجب شدن

مرا می گویی از تماشای این منظره هولناک آب به دهانم خشک شد

آبروی کسی را ریختن : کنایه از بی اعتباری کردن یا رسوا کردن کسی

گفت مگر می خواهی آبروی خودت را بریزی ؟

آب نکشیده : کنایه از آبدار

صدای کشیده آب نکشیده ای طنین انداز گردید

آسمان جل : کنایه از فقیر ، بی چیز ، بی خانمان 

جوانی به سن بیست و پنج و شش لات و لوت و آسمان جل

ادا و اطوار : کنایه از افاده و ناز بی جا ، حرکات تصنعی و ساختگی

با همان صدای بریده و زبان گرفته و ادا و اطوار های معمولی خودش که در تمام مدت ناهار

از دست کسی ساخته بودن : کنایه از در توانایی او بودن

لابد این قدرها از دستش ساخته است .

از زیر سنگ چیزی را پیدا کردن : کنایه از پیدا کردن یا بدست آوردن آن که یا آنچه یافتن یا آن غیر ممکن یا بسیار دشوار می نماید .

از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنید .

از عهده چیزی برآمدن : کنایه از آن را به خوبی انجام دادن

خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد 

اوقات کسی تلخ بودن : کنایه از خشمگین و در همان حال آزرده و افسرده بودن او

با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است 

با زبان بی زبانی گفتن : کنایه از فهماندن مقصود بدون استفاده از بیان صریح

اگر چشمم احیاناً تو چشمش می افتاد با همان زبان بی زبانی نگاهش حقش را کف دستش می گذاشتم

بدقواره : کنایه از زشت و نامتناسب ، بدترکیب

لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بدقواره 

منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفی بدقواره انداخته بود

برای خالی نبودن عریضه : کنایه از حفظ ظاهر

محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودند

برو و برگرد : کنایه از چون و چرا ، شک و تردید

حقاً که حرف منطقی بود و هیچ برو و برگرد نداشت

آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی برو و برگرد یک سر ببری به اندرون

بنا شدن : کنایه از مقرر شدن ، معین شدن ، قرار گذاشته شدن

عیالم با این ترتیب موافقت کرد . بنا شد روز دوم عید نوروز ...

بنا کردن به چیزی : کنایه از آن را شروع کردن

به مناسبت صحبت از 13 عید بنا کرد به خواندن قصیده ای ... 

بوقلمون : کنایه از ویژگی آنچه حالت آن زود به زود تغییر می کند ، ناپایداری منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون انداخته بود . 

به جا : کنایه از مناسب و شایسته

همه حضار یک صدا تصدیق کردند که تخلصی بس بجاست

به جان چیزی افتادن : کنایه از سخت مشغول شدن به آن . فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند .

به خرج دادن : کنایه از بی حیا و گستاخ

این آدم بی چشم و رو که از امامزاده داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود .

بی چشم و رویی : کنایه از گستاخی و وقاحت .

من هم شما چه پنهان با کمال بی چشم و رویی بدون آن خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم .

بی دست و پا : کنایه از آن که از عهده کار بر نمی آید و در انجام آن در می ماند ، بی کفایت و بی عرضه .

جوانی به سن بیست و پنج یا شش ، لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه .

پا افتادن : کنایه از فرصت مناسب پیدا شدن ، ممکن شدن ( انوری )

این بخت ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می افتد .

پاپی چیزی شدن : کنایه از توجه کردن یا توجه داشتن به آن و دنبال کردن آن . اصلا پاپی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم .

پای برهنه : کنایه از فقیر و بی چیز  .

خدا را خوش نمی آید این بی چاره را که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده نا امید کنم .

پرت و پلا : کنایه از بی ربط و نا معقول

دیدم زیاد پرت و پلا می گوید .

پشت داغ کردن : کنایه از کاری پشیمان شدن و توبه کردن از تکرار آن . پشت دستم از داغ کردن تا که من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم .

پیرامون چیزی گشتن : کنایه از به آن مشغول شدن . پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم .

تا خرخره خوردن : کنایه از بیش تر از اندازه خوردن . من شخصا تا خرخره خورده ام .

تپیدن : کنایه از بی قراری و اضطراب داشتن .

موقع مناسبی است که کباب غاز رابیاورند دلم می تپد .

تیر از شست رفتن : کنایه از ، دست دادن فرصت و امکان جبران یک عمل انجام شده .

ولی چون تیری که از شست رفته باز نمی گردد .

جان گرفتن : کنایه از نیرو گرفتن

مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود .

جلوی کسی در آمدن : کنایه از خوب برداشت کردن . باید در این موقع درست جلویشان در آیی .

جویده جویده : کنایه از گنگ ، نامفهونم و مقطع ، به طور نامفهوم . خواست جویدعه جویده از بروز این محبت و دل بستگی ...

چانه کسی گرم شدن : کنایه از مشغول شدن کسی به پر حرفی و ادامه دادن آن

حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی و شوخی . .

چشم بد دور : کنایه از رفع شدن بلای چشم بد

دیدم ماشاء الله چشم بد دور آقا واترقیده اند 

چشم به چیزی دوختن : کنایه از برای مدت طولانی به آن نگاه کردن ، خیره شدن به آن .

گر چه چشم هایشان به غاز دوخته شده بود .

چشم کسی به چشم دیگری افتادن : کنایه از روبرو شدن آن ها با هم و دیدن همدیگر .

اگر چشمم احیانا تو چشمش می افتاد . .

چند مرده حلاج بودن : کنایه از سنجیدن توانایی و قابلیت کسی در رویارویی با امری یا انجام دادن کاری و تا چه اندازه توانا بودن .

می خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از ...

چیزی به شکم کسی بستن : کنایه از گفتن چیزی به کسی

ضمنا یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد می بستم .

چیزی را از سر به در کردن : کنایه از به آن فکر نکردن ، فراموش کردن آن .

با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که ...

چین به صورت انداختن : کنایه ازخشم یا نارضایتی خود را نشان دادن

مصطفی به رسم تحقیر چین به صورت انداخته گفت ...

حساب کار خود را کردن : کنایه از متوجه شدن و پند گرفتن یا تکلیف خود را دانستن

یارو حساب کار را کرده ...

حساب کسی را دستش دادن: کنایه از کسی را به سزای عملش رساندن ، تنبیه و مجازات کردن کسی .

اصلا پا پی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم .

حسابی : 1- کایه از محترم ، متشخص و فهمیده و گاهی به طنز و تمسخر برای اعتراض گفته می شود خاک به سرم مرد حسابی اگر این غاز را برای میهمان های امروز بیاوریم . ..

2- کنایه از درست و منطقی

دیدم حرف حسابی است و بد غفلتی شده گفتم ...

اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می شنوم ...

هر دوازده تن تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند .

حق کسی را کف دستش گذاشتن : کنایه از انجام دادن عمل انتقام آمیز نسبت به او به گونه ای که سزاوار آن است .

با همان زبان بی زبانی نگاه ، حقش را کف دستش می گذاشتم .

حلقه زدن : کنایه از به دور کسی یا چیزی جمع شدن ، گرداگرد و اطراف کسی یا چیزی را گرفتن .

دو ساعت بعد از مهمان بدون تخلف تمام و کمال دور میز حلقه زده .

حمله آوردن : کنایه از به جایی به طرف چیزی به سرعت حرکت کردن برای پیشی گرفتن .

مدام به غاز حمله آورده و چنان وانمود می کردم که ...

خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد ...

خاطر کسی جمع شدن کنایه از مطمئن شدن .

در باب مسئله ی معهود خاطرم داشت کم کم به کلی اسوده می شد.

 خاک بر سر ریختن : کنایه از پیدا نشدن راه حل برای مشکل خود و بسیار بی چاره و مضطر شدن .

با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سر بریزم ...

خاک به سرم : کنایه، معمولا زنان هنگام تعجب یا دیدن و شنیدن امری نا خوش آیند بر زبان می آورند .

عیالم هراسان وارد شدن و گفت خاک بر سرم ...

خروار : کنایه از مقدار زیاد از هر چیز ...

دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت ..

خط بر چیزی کشیدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن ، نا چیز شمردن آن .

گفت تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و ما بقی را نقدا خط بکش .

خم به ابرو آوردن : کنایه از آزردگی و ناراحتی خود را آشکار کردن ، در این معنی معمولا به صورت منفی به کار می رود .

با کمال بی چشم و رویی بدون آن که خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم .

خود را از تک و تا نینداختن : کنایه از خود را نباختن ، ترس و ضعف را به خود راه ندادن و خود را قوی نشان دادن .

یا رو حساب کار را کرده بدون آن که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد .

خود را به بیماری زدن : کنایه از وانمود کردن به آن .

خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیت قدغن کردن از تختخواب پایین نیایید .

خوش زبانی : کنایه از گفتن سخنان شیرین و مهر آمیز .

بر تعاریف و خوش زبانی افزوده گفتم چرا نمی آیی بنشینی .

چانه اش گرم شدن و در خوش زبانی و حرافی و شوخی ...

خون سردی : کنایه از آرامش ، بی تفاوتی ، بی اعتنایی .

تعارف معمولی را برگزار کرده با وقار و خون سردی هر چه تمام تر بر سر میز قرار گرفت .

دامن از دست رفتن :کنایه از مدهوش و بی قرار و پریشان گشتن ، نابودن شدن ، سپری شدن ، بی خود گشتن .

بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود .

در محظور گیر کردن : کنایه از گرفتاری پیدا کردن در مقابل امر نا خوش آیند قرار گرفت .

مهمان ها سخت در محظور گیر کرده بودند .

دست به دامن کسی زدن ( شدن ) : کنای از او به او متوسل شدن و از او یاری خواستن .

وقتی غاز را روی میز آوردند می گویی ای بابا دستم به دامانتان ..

دستگیر شدن : کنایه از فهمیدن و متوجه شدن ..

مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود .

پوزخندی نمکینی زد و گفت خوب دستگیرش شد .

دست نخورده : کنایه از ویژگی آن چه قبلا از آن استفاده نشده و تغییری نکرده است .

تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید 

دست و پا کردن : کنایه از فراهم کردن ، پیدا کردن ، به دست آوردن .

چاره ی منحصر به فرد را دیدم که هر طور شدن تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنم .

از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم .

دک و پوز ( تک و پوز ) : کنایه از ظاهر شخص به ویژه سر و صورت

چشم بد دور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است .

دل از عزا در آوردن : کنایه از پس از مدتی محرومیت کاملا کام روا شدن و بهره ی کافی از چیزی بردن .

یکی از همین ایام بهار خدمت رسیده از نودلی از عزا در آوردیم .

دماغ سوخته شدن : کنایه از دچار شرمندگی شدن ، خیت شدن .

یک لقمه میل بفرمائید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.

دو دل : کنایه از دارای تردید در تصمیم گیری ، مردد .

در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دو دل مانده بودند .

دو روی: کنایه از آن ظاهر و باطن از تفاوت دارد ، منافق .

والا چه چیز ها که با آن زبان به من بی حیای دورو نمی گفت .

روی کسی را زمین انداختن : کنایه از تقاضای او را رد کردن .

روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت .

زدن : کنایه از شاید اتفاق افتادن { شاید } چنین شدن .

زد و ترفیع رتبه به اسم من در آمد .

زورکی : کنایه از به زحمت ، به سختی

به جز تحویل دادن خنده های زورکی و خوش آمد گویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود .

زیر بغل کسی را گرفتن : کنایه از کمک کردن

دلم می خواست می توانستم صد آفرین به مصطفی گفته از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم .

ساختن : کنایه از تألیف کردن ، سرودن و نوشتن .

بنا کردن به خواندن قصیده ای که می گفت همین دیروز ساخته است .

ساعت شماری کردن : کنایه از انتظار شدید داشتن برای فرار رسیدن ساعت یا زمانی خاص .

شکم ها را مدتی است صابون زده اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می کنند .

سر به مهر : کنایه از کامل { و دست نخورده بودن }

تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید .

سرخم کردم : کنایه از برابر کسی تعظیم و کرنش کردن .

لهذا صدایش کردم سرش را خم کرده وارد شد .

سرخ و سفید شدن : کنایه از دارای چهره ای باز ، روشن و شاداب شدن .

مصطفی به عادت معهود ابتدا مبلغی سرخ و سفید شد  .

سر دماغ آمدن : کنایه از سر حال آمدن ، به نشاط آمدن .

ستاره ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت ، رفته رفته سر دماغ آمدم .

سرسری : کنایه از مقدار بسیارکم

معلوم شد آن قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیادسرسری گرفت .

سرسوزن : کنایه از مقدار بسیارکم

ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمی شمردند.

یارو حساب کارکرده بود بدون آنکه سرسوزنی خود را...

سرکسی توی حساب بودن: کنایه از متوجه جزئیات امری بودن و آن را خوب شناختن او

الحمدالله هنوز عقلش به جا وسرش تو ی حساب است .

سماق مکیدن : کنایه از وقت بیهوده در انتظار کسی یا چیزی گذراندن ، کاری بی حاصل کردن .

مابقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند.

سوار کردن : کنایه از جور کردن ، ترتیب دادن

گفت اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کردکه امروز مهمان شما دست به غار نزنند.

شاخ در آوردن : کنایه از تعجب وشگفت زدگی فراوان، بسیار تعجب کردن، شگفت زده شدن

از این بهانه تراشی هایش داشتم شاخ درمی آوردم .

شست کسی خبردارشدن : کنایه از پی بردن او به چیزی ،مطلع شدن او از امری

ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب می دوید.

شش دانگ : کنایه از تمام ، همه ، به طور کامل

شکم را صابون زدن: کنایه از به خود دل خوشی دادن وامیددریافت چیزی را داشتن

این بدبخت ها...شکم خود را مدتی است که صابون زده اند که کباب غاز بخورند.

صرف کردن : کنایه از خوردن یا نوشیدن

دو ساعت بعد مهمان ها بدون تخلف تمام وکمال دور میز حلقه زده در صرف کردن صیغه ی ...

حالا آش جو وکباب بره و پلو وچلو ومخلفات دیگر صرف شده است.

صندوقچه ی سرکسی بودن : کنایه از رازداربودن ، سرّ او را حفظ کردن

وبه منی که چو ن تویی را را صندوقچه  سرخود قرار داده بودم ...

عقل کسی سرجای خود نبودن : کنایه از کم عقل بودن او

الحمدالله هنور عقلش به جا وسرش توی حساب است.

غلیان: کنایه از جوش عواطف و احساسات ، شدت هیجان عاطفی ، شور وهیجان

قدری برای به جا آمدن احوال وتسکین غلیان درونی در حیاط قدم زده ...

غول بی شاخ ودم : کنایه از شخص درشت هیکل، زشت ، بدقواره

بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده وشر این غول بی شاخ ودم را از سرما بکن

قالب چیزی در آمدن : کنایه از اندازه ی آن شدن، مناسب آن شدن

خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه ای به کار برده که لباس من این طور قالب تنش درآمده است.

قدم نهادن : کنایه از واردشدن

گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود.

قنداقی: کنایه از نوازد

گفتم تو رفقای مرا نمی شناسی بچه قنداقی که نیستند.

قید چیزی را زدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن

معلوم شد می فرمایند در این روز عید قید غاز را باید به کلی زد

کاسه وکوزه یکی شدن : کنایه از هم خانه شدن

ودر اواخر عمر با بنده مألوف بودند وکاسه وکوزه یکی شده بودیم .

کار به جای باریک کشیدن: کنایه از مرحله ی حساس و بحرانی رسیدن جریان امری

ازمن همه اصرار بود و ا زمصطفی انکار وعاقبت کار به جایی کشید...

کار از دست کسی ساخته بودن : کنایه از توانا بودن او بررفع مشکلات وموانع .

جز خوش آمدگی هایی ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

کباده ی چیزی را کشیدن : کنایه از ادعای آن را داشتن ، خود را شایسته ی آن دانستن

یکی از حضار که کباده ی شعر وادب را می کشید.

کش رفتن : کنایه از دزدیدن ،ربودن

راستی راستی تصورم کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن جا مخفی کرده است.

کشمکش : کنایه از دعوا ف ستیزه ، منازعه

سرهمین میز آقایان دو ساعت تمام کارد وچنگال به دست با یک خروار گوشت...در کشمکش وتلاش بوده اند.

کشیده : کنایه از سیلی ، چَک

در را بستم  وصدای کشیده ای آب نکشیده ای ...

وباز کشیده ی دیگر نثارش کردم .

کلک چیزی را کندن: کنایه از آن را خوردن

یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند.

کمرکش: کنایه از میانه ، وسط

مانند گوشت و استخوان شتر قربانی درکمرکش دوازده حلقوم وکتل ...

کودن : کنایه از سست و کند، تنبل و کم کار

این مصطفی گر چه زیاد کودن و بی نهایت چلمن است...

کیفور شدن : کنایه از خوشی فراوان کردن ، لذت بسیار بردن ، خوشحال شدن

درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد.

گردن دراز گشتن : کنایه از علاقه مند و حریص شدن

مصطفی که با دهن باز و گردن دراز حرف های مرا گوش می داد.

گره به دست کسی باز شدن : کنایه از حل شدن مشکل به کمک او

ولی به نظرم این گره فقط  به دست خودت گشوده خواهد شد

گل انداخته : کنایه از افروخته وسرخ ، سرخ وبرافروخته شده

بر روی صورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست.

گلی به سرکسی زدن : کنایه از کار مهمی برای او انجام دادن ، سبب حفظ آبرو و افتخار او شدن

پسر عموی خودت است هر گلی هست به سرخودت بزن

گوش شدن : کنایه از با دقت و توجه گوش کردن

همه گوش شده بودند و ایشان زبان

مادر مرده : کنایه از قابل ترحم ودل سوزی بودن کسی که دچار مصیبت و یا سختی شده است ، بیچاره ، فلک زده .

دریک چشم به هم زدن گوشت و استخوان غاز مادر مرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی ...

ماسیدن : کنایه از به انجام رسیدن ، به ثمر رسیدن

دیم توطئه ی ما دارد می ماسد.

ماشاء الله : کنایه از تعجب و تحسین وبرای رفع چشم بدو برای بیان تعجب یا تمسخر گفته می شود.

دیدم ماشاءالله چشم بددور آقا واترقیده اند.

ماشاء الله هفت قرآن به میان پسر عموی خودت است .

مثال مرغ سربریده : کنایه از بسیار بی قرار و نا آرام ، مضطرب و پریشان .

چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می دوید.

مهار کسی را به سویی کشیدن: کنایه از او را بدان سو میل دادن .

گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و ومهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم .

نارو زدن : کنایه از فریب دادن وکلک زدن

چون تویی را که صندوقچه ی سرخود قرار داده بودم نارو زدی .

ناز شست: کنایه از آن به عنوان پاداش به کسی به ویژه به آن هنرنمایی کند می دهند .

خیانت کردی و نارو زدی دبگیر که نازشست باشد.

نثار کردن: کنایه از حواله کردن .

وباز کشیده ی دیگری نثارش کردم .

نشخوار کردن : کنایه از تکرار یا یادآوری امری از گذشته

کم کم وقتی درست آن را زوایار وخفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم .

نمک ناشناس: کنایه از آن که خوبی های دیگران را نادیده می گیرد، حق نشناس

بی اختیار در خانه را باز کردم واین جوان نمک ناشناس را مانند...

نمکین: کنایه از دل نشین ، خوش آیند

پوزخند نمکینی زد و گفت خوب دستگیر شد.

نوک کسی را چیدن : کنایه از روی کسی را کم کردن و به سکوت یا عدم دخالت وادشتن او

در خوش زبانی وحرافی وبذله ولطیفه نوک جمع را چیده .

نو نوار شدن : کنایه از دارای لباس نو شدن ، لباس نو پوشیدن

نو نوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی .

واترقیده: کنایه از تنزل کردن ، پس روی کردن

دیدم ماشاء الله چشم بدور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است.

هفت قرآن به میان: کنایه از دور ماندن از رویدادی ناخوش آیند.

گفت به من دخلی ندارد ماشاء الله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است.

همراه کردن : کنایه از مشارکت دادن کسی در انجام کاری ، شریک کردن

به هر شیوه ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می کنی.

هوا دار: کنایه ا زحمایت گر وجانب دار کسی ،طرفدار

دسته جمعی خواستار بردن غاز و هوا دار تمامیت وعدم تجاوز به آن گردیدند.

[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 20:41 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

 

درس اوّل

خواجه عبدالله انصاری ملقّب به شیخ الاسلام و معروف به پیر انصار و پیر هرات از دانشمندان و عارفان قرن پنجم است که در سال 481 هـ . ق . درهرات درگذشت . از آثار مشهور او الهی نامه ، زاد العارفین ، مناجات نامه و رساله دل و جان را می توان نام برد . مناجات های خواجه عبدالله مسجّع ، لطیف ، دلنشین ، ساده و سرشار از مضامین عرفانی است .

« الهی»

به نام آن خدايی كه نام او راحت روح است

تلميح دارد به آيه : الا بذكر الله تطمئن القلوب

راحت : آسايش ، آرامش

معنی : [ سخنانم را با نام آن خداﻯ آغاز می كنم كه ] به نام آن خدای كه اسمش باعث آرامش روح و دل هاست .

و پيغام او مفتاح فتوح است

پیغام : پیام    

مفتاح و فتوح : جناس ناقص اشتقاقی

مفتاح : کلید

فتوح : گشایش ها ، پیروزی ، گشایش حاصل شدن چیزی بیش از حدّ انتظار

معنی : و پيام او كليد پیروزی هاست . [ گشايش هر چيزی بيش از حدّ انتظار است .]

و سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح است .

سلام : نمازصبح ، رحمت الهی ، سلامتی ، لطف    

صباح : صبح            

را : برای ( را ) متممی است 

صبوح : باده ی بامدادی ، آنچه باعث سرخوشی و نیروی معنوی فرد شود .           

صباح و صبوح : جناس ناقص اشتقاقی

سلام ، صباح ، صبوح : مراعات نظیر

معنی : سلام و رحمت او در صبحگاه ، به مؤمنان سرمستی و نشاط می‌‌بخشد .

و ذكر او مرهم دل مجروح است .

ذکر : یاد  

معنی : ياد او باعث آرامش و درمان دل مجروح و دردمند می‌‌شود .

و مهر او بلانشينان را كشتی نوح است .

تلميح به داستان حضرت نوح             

مهر : لطف  

بلانشينان : مصيبت زدگان این عالم

معنی : و لطف و محبّت او برای مصيبت زدگان مثل كشتی نوح نجات بخش است . 

ای كريمی كه بخشنده ی عطايی و ای حكيمی كه پوشنده ی خطايی

ای کریمی که بخشنده ی عطایی : یا واهب العطایا  

پوشنده ی خطا : ستّارالعیوب 

عطايی و خطايی : سجع متوازی          

كريمی و حكيمی : سجع متوازی

معنی : ای بخشنده ای كه ، بخشش از آن توست و ای دانايی كه پوشاننده خطا و اشتباه انسانها هستی

و ای صمدی كه از ادراک خلق جدايی .

صمد : تو پُر، بدون روزنه و خلأ ، مجازاً بی‌نياز                 

ادراک : فهم

خلق : بشر   

جدایی : دوری 

ترصیع دارد .

معنی : و ای بی نيازی كه انسانها از درک و فهم تو عاجزند

مفهوم : نشان دهنده ی عجز از شناخت خداوند است .

و ای احدی كه در ذات و صفات بی همتايی      

ذات : سرشت 

بی همتا : بی نظیر    

احد : یکتا               

معنی : وای يكتايی كه وجود و هستی و صفت های تو يگانه است . در وجود و هستی و صفاتی که به آن وصف شدی مانند نداری . 

و ای خالقی كه راهنمايی و ای قادری كه خدايی را سزايی

قادر : توانا           

خدایی : آفریدگار بودن    

سزا : شایسته             

راهنمايی و سزايی : سجع متوازی

معنی : ای آفريدگاری كه راهنمای انسان ها [ به سوی راستی و درستی ] هستی و ای قدرتمندی كه خالق بودن شايسته ی توست .

جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده .

جان ما را صفا ده :  روح و روان ما را صفا بده 

هوا : عشق و محبّت    

صفای و هوای : سجع

معنی : روح و روان ما را صفا و رونق ببخش و به دل ما از عشق و محبّت خود پر كن [ آرزوی رسيدن به خود را در دل ما بينداز ]

 و چشم ما را ضيای خود ده و ما را آن ده كه آن به و مگذار ما را به كه و مه. 

ضياء : نور

به : بهتر است                 

كه و مه : جناس ناقص اختلافی

که : کوچک تر

مه : بزرگ تر

معنی : و چشم ما را به نور خود روشنی بخش و به ما آن چه را بده كه بهتر است و ما را اسير كوچک و بزرگ نكن .

الهی ، عبدالله عمر بكاست امّا عذر نخواست .

بكاست و نخواست : سجع

عمر بکاست :  پیر شد    

معنی : خدايا خواجه عبدالله انصاری ( بنده ی تو ) پير شد ولی توبه نكرد .

الهی عذر ما بپذير و بر عيب های ما مگير .

بپذير و مگير : سجع

تلمیح دارد به بیت « به بادافره این گناهم مگیر / تویی آفریننده ی ماه و تیر » از فردوسی

معنی : خدايا طلب بخشش ما را بپذير و عيب ها و كوتاهی های ما را ناديده بگير و از ما را بازخواست نكن .

الهی ، ترسانم از بدی خود بيامرز مرا به خوبی خود .

خود اوّل : خواجه عبدالله انصاری   

خود دوم : خدا   

خود : ضمیر مشترک 

خود و خود : جناس تام

خوبی و بدی : تضاد

معنی : خدايا من از بدی ها و از اعمال بد خود شرمنده ام و می‌‌ترسم مرا به خوبی خودت ببخش و بیامرز. 

الهي ، در دل های ما جز تخم محبّت خود مكار و بر تن و جان‌های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار.

منگار : ثبت نکن ، حک نکن  

تخم محبّت : اضافه ی تشبيهی              

تن و جان : مراعات نظير و تضاد

تخم و مكار : تناسب یا مراعات نظیر

معنی : خداوندا ، دل های ما را كشتزار محبّت خودت قرار بده [ در دل‌های ما به جز عشق و محبّت خود قرار نده ] و بر جسم و روح ما جز لطف و بخشش خود حک نكن [ نقش ديگری تصوير نكن]

و بر كشته‌های ما جز باران رحمت خود مبار .

تلميح دارد به الدنيا المزرعة الآخرت   

كشته : استعاره از اعمال ما

باران رحمت : اضافه ی تشبيهی                

كشته ، مکار : تناسب یا مراعات نظیر

باران ، مبار : تناسب یا مراعات نظیر

مبار و باران : جناس ناقص اشتقاقی

بر اعمال و رفتار ما لطف و رحمت خودت را بفرست

[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 20:38 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

همای رحمت

علی ای همای رحمت تو چه آيتی خدا را                          كه به ما سوا فكندی همه سايه ی هما را

علی : شبه جمله ، منادا

هما : نماد سعادت ، مرغ سعادت ، پرنده ای از راسته ی شکاریان که در قدیم آن موجب سعادت می دانستند .

همای رحمت : اضافه تشبيهی ، رحمت و بخشش خدا را به این پرنده تشبیه شده ، استعاره از حضرت علی (ع)

تو چه آیتی خدا را

آیت : نشانه

را : برای ، نشانه ی متممی

که : زیرا که ، که تعلیل ، علّت را بیان می کند

ماسوا : ما سوی الله : همه چيز به غير از خدا ، همه ی مخلوقات ، کائنات

را : مفعولی

مصراع دوم تلميح دارد به اين كه هرگاه پادشاهی جانشينی نداشت هما را به پرواز درمی‌آورند . آن گاه که این پرنده فرود می آمد بر سر هر کس که می نشست پادشاه می شد .

معنی : علی ای مرغ سعادت تو نشانه‌هايی از خدا داری زيرا كه سايه ی خوشبختی و رحمت الهی را برسر همه ی موجودات عالم افكنده‌ای و آيت و مظهر رحمت پروردگاری .

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بين                               به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

دل : شبه جمله ، منادا

در رخ كسی ديدن : يعنی به چيزی توجّه كردن

را : مفعولی

خداشناسی به کمال نخواهد رسید مگر از طریق علی(ع)

معنی : شاعر خطاب به دل كه كانون معرفت و شناخت است می‌‌گويد اگر خدا را می‌‌شناسی پس به چهره ی ملكوتی علی بنگر تا جلوه ‌گاه حق تعالی را ببينی سوگند به خدا من به وسيله و به واسطه ی او كه حجّت حق است خدای ناديده را شناختم .

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ                       به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

مگر : اميد است ، ان شاء الله ، خدا کند که

سحاب رحمت‌ : اضافه تشبيهی ، استعاره از وجود پر فیض و برکت حضرت علی (ع)

ارنه : مخفّف اگر نه

شرار قهر : اضافه ی تشبيهی ، شعله‌های آتش عذاب

را : مفعولی

برشفاعت حضرت علی در روز قیامت از تمامی پیروان خود دلالت دارد .

معني : اگر لطف علی نباشد قهر دوزخ همه را خواهد سوزاند .

برو ای گدای مسكين در خانه ی علی زن                           كه نگين پادشاهی دهد از كرم گدا را

تلمیح دارد : آیه ی 5 سوره ی مائده « انَّما ولیّکم الله و رسوله وَ الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلوة و یؤتون الزّکوة و هم راکعون »

نگين پادشاهی : مقصود بخشش فراوان

در خانه ی کسی را زدن : کنایه از کمک خواستن از کسی

کرم : لطف

را : به ، نشانه ی متممی

معنی : ای گدای بيچاره برو و در خانه علی را بزن و از علی كمک بخواه زيرا كه او از روی لطف و بخشش بسيار، فراوان می‌‌بخشد .

به جز از علی كه گويد به پسر كه قاتل من                    چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا ؟

استفهام انکاری ( سؤالی که جوابش منفی باشد)

تلميح به داستان ضربت خوردن حضرت علی (ع) به دست ابن ملجم مرادی دارد .

پسر منظور امام حسن (ع) است .

قاتل : ابن ملجم مرادی

مدارا : به مهربانی رفتار کردن

معنی : به غیر از حضرت علی (ع) چه كسی به پسرش می گويد كه با قاتل من وقتی اسير توست با ملايمت و مهربانی صحبت كن ؟

به جز از علی كه آرد پسری ابوالعجايب                      كه علم كند به عالم شهداي كربلا را؟

تلميح دارد به حادثه ی كربلا

ابوالعجایب : صاحب شگفتی ها ، کسی که کارهای شگفت انگیز می کند ، منظور امام حسین(ع)

ابو : پدر ، صاحب

العجایب : جمع عجیبه ، شگفتی ها

استفهام انکاری

واج آرایی مصوّت / ا /

را : مفعولی

عَلم كردن : برپا کردن ، کنایه از مشهوركردن ، به نام و شهرت رسانیدن ، در معرض ديد همگان قرار دادن ، زیرا علم به معنای پرچم و نشانه است

عَلم و عالم : جناس ناقص افزايشی

معنی : به جز علی(ع) چه كسی می‌‌تواند پسری به دنيا آورد كه واقعه ی كربلا را به وجود آورد .

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاک بازان                     چو علی كه می‌‌تواند كه به سر برد وفا را؟

تلميح به شب هجرت حضرت رسول اکرم (ص) که حضرت علی (ع) به جای ایشان خوابیدند و اوج وفای به عهد را نمایان ساخت .

استفهام انكاری

معنی : وقتی با خدا عهد و پيمان می‌‌بندد در ميان عاشقان خدا ، مانند علی (ع) چه كسی می‌‌تواند پای بند به عهد و پيمان خود باشد .

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت                   متحيّرم چه نامم شه ملک لافتی را ؟

مبالغه ی شاعرانه در بیان عظمت و شخصیّت و کمالات فراوان حضرت علی (ع) است که او را در مرتبه ای برتر از صالحان و دیگر بندگان خدا قرار داده و گرنه حضرت علی (ع) هم از لحاظ جسمانی بشر است ( عجز شاعر در توصیف حضرت علی (ع) دارد . (

تلميح دارد به داستان غزوه ی احد

شه ملک لافتی : شاه سرزمين فتح نشدنی اشاره به خبری درباره بزرگواری و دلاوری امیرمؤمنان که در غزوه ی احد در فضای آسمان پیچیده شده بود .

معنی : نه خدا و نه انسان می توانمش نامید ، در تعجّبم که چه اسمی بر پادشاه جنگ آوری و شجاعت بگذارم .

تلميح دارد به جمله : لافتی الّا علی و لاسيف الا ذوالفقار

به دو چشم خون فشانم هله ای نسيم رحمت                   كه ز كوی او غباری به من آرتوتيا را

چشم و توتیا : مراعات نظیر

چشم خون فشان : كنايه از گريان بودن

هله : آگاه باش ، صوت تنبيه ( : کلمه ای که برای آگاه کردن به کار می رود . )

نسيم رحمت : اضافه ی تشبيهی ، رحمت خداوند را به نسیم تشبیه شده است ، مورد خطاب واقع شده ( تشخیص )

آر و را : جناس ناقص قلب

را : برای ، نشانه ی متممی

غبار کوی او : مشبّه

توتیا : مشبّهٌ به

معنی : با دو چشمم که از فشار گریه خون می گرید ای باد رحمت و بخشش از کوچه او گرد و غبار کفشش را بیاورد تا سرمه ی ( خاکی که مایه بصیرت می شود ) چشمم کنم .

به اميد آن كه شايد برسد به خاک پايت                    چه پيام ها سپردم همه سوز دل صبا را

صبا : باد خنک و لطیفی كه از شمال شرق می وزد ، نماد پیام رسانی است .

را : به ، نشانه ی متممی

معنی : به اين آرزو هستم كه شايد حرفهايم به خاک پايت برسد به همين جهت چه پيام‌هايی را از سوز دل به باد صبحگاهی دادم تا به تو برسد .

چو تويی قضای گردان به دعای مستمندان                    كه ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

واج آرايی مصوّت / ا / دارد .

را : مفعولی

معنی : ای علی چون تو گرداننده ی قضا ( تغییر دهنده ی پیشامدهای ناگوار ) هستی به حقّ دعای بيچارگان پيشامدهای بد را از ما دور گردان .

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق تو دم                  كه لسان غيب خوش‌تر بنوازد اين نوا را

دم اوّل : لحظه ، درمعنی نفس با نای و نوا و بنوازد ایهام تناسب دارد .

دم دوم : نفس

دم و دم : جناس تام

نوای شوق : صدایی که از سر شوق و علاقه برمی آید .

دم زدن : کنایه از سخن گفتن

نوا : صدا

لسان غیب : لقب حافظ

را : مفعولی

نای ، دم ( دوم ) ، بنوازد ، نوا : مراعات نظير

معنی : چه ناله ای مانند نی هر لحظه و هر دم از اشتياقی كه به او دارم سر دهم كه حافظ شيرازی نوای عشق را خوش‌تر سر مي‌‌دهد .

همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهی                 به پيام آشنايی بنوازد آشنا را

تضمين شعر حافظ

تضمین : آوردن آیه ، حدیث ، مصراع و یا ...از دیگری را در اثنای کلام تضمین گویند . تضمین با ایجاد تنوّع سبب لذّت خواننده می شود و پدید آورنده ی ایجاز در کلام است و آگاهی شاعر را از موضوعات مختلف نشان می دهد . هر قدر تضمین طبیعی تر باشد ( به بافت کلام بخورد ) هنری تر است .

مصراع دوم : واج آرایی مصوّت / ا /

پیام آشنا : در شعر شهریار پیام عشق و محبّت آمیز علی(ع) از جانب خداوند ، آشنا : شهریار ؛ پیام آشنا : در شعر حافظ : خداوند و آشنا : حافظ

نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد این نوا را : تشخیص

معنی : هر شب در اين اميد هستم كه نسيم صبحگاهی پيام عشق و محبّت آميز علی (ع) را از جانب خدا برای من بياورد و دل من را نوازش دهد .

زنوای مرغ يا حق بشنو كه در دل شب                  غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا

مرغ يا حق : استعاره از عارفان و شب نشینان

دل شب : اضافه ی استعاری ، تشخیص

ا : نشانه ی ندا

بيت تخلّص است چون نام شاعر در آن آمده است .

معنی : صدای مرغ يا حق ( عارف ) را بشنو كه در نيمه‌های دل شب غم دلش را به خدايش می‌‌گويد . چقدر خوب و خوش است ای شهريار كه غم دل را برای خدا بگويی .

 

! بیاموزیم ( 1 )

1- مهر او بلانشینان را کشتی نوح است.

2- نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت                         متحیّرم چه نامم شه ملک لا فتی را

در نمونه 1به داستان حضرت نوح و در نمونه 2 به حدیث« لافتی الاعلي لاسيف الا ذوالفقار» اشاره شده است . به این نوع استفاده از آیات ، احادیث ، داستان ها و وقایع تاریخی در ضمن شعر یا نوشته تلمیح می گویند .

چند نمونه دیگر تلمیح :

آسمان بار امانت نتوانست کشید                    قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند

اشاره به آیه : « انا عرضنا الامانة علی السماوات و الارض والجبال فاًبين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الا نسان انه كان ظلوماً جهولاً .»

چنین گفت پیغمبر راستگوی                      ز گهواره تا گور دانش بجوی

اشاره به حدیث : اطلبوا العلم من المهد الى اللحد .

( لازم به تذکر است چون در این بیت عیناً حدیث معنی شده است تلمیح نیست بلکه اقتباس است . )

تلمیح در لغت به معنی به گوشه ی چشم اشاره کردن است ، در اصطلاح ادبی آوردن کلمه یا کلماتی در شعر یا نثر است که آن کلمه یا کلماتی اشاره به داستان ، قصّه ، آیه و ... به گونه ای که شاعر یا نویسنده قصد تعریف آن را ندارد خواننده یا شنونده با شنیدن شعر یا متن به یاد آن داستان ، قصّه ، آیه و... می افتد ؛ تلمیح سبب می شود تا مفهوم و معنی مورد نظر شاعر یا نویسنده را بهتر درک کنیم .

 

خود آزمایی صفحه ی 5

1-  یک نمونه سجع در مناجات خواجه عبدالله بیابید .

بکاست و نخواست

2-  در عبارت « بر کشته های ما جز باران رحمت خود مبار» مقصود از « کشته ها » چیست؟

استعاره از اعمال ما

3- بیت پنجم شعر همای رحمت به چه موضوعی اشاره دارد؟

رفتار حضرت علی (ع) با ابن ملجم و نهایت جوانمردی حضرت علی (ع) که به فرزندش سفارش می کرد با اسیرت حتّی اگر قاتل من باشد با ملایمت رفتار کن .

4- شاعر در کدام بیت ناتوانی خویش را از وصف حضرت علی (ع) بیان کنید ؟

بیت 8 : نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت / متحیّرم چه نامم شه ملک لافتی را !

5- در بیت سیزدهم مقصود از پیام آشنا و آشنا چیست ؟

پيام آشنا در شعر حافظ يعنی خدا در شعر شهريار يعنی پيام عشق و محبّت آميز علی (ع) از جانب خدا . آشنا در شعر حافظ خود حافظ و در شعر شهريار خود شهريار است

[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 20:36 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

دورر
-------------------------------------
اینجاغرض از بزرگداشت دورر نیست . در این است که تمایل به خط روشن و دید دقیق و واقع نگاری بی شیله پیله و بدون چشم پوشی از عیب در موضوع ، برهنه رو به روی واقعیت برهنه ایستادن ، نگاه دوختن در چشم واقعیت ها ، آرمانی نکردن هر چیز – این ها شد خصیصه ی تمدن در آن قسمت از دنیا . حرف بزرگ دورر این بود که" هر چه تصویر آدمی دقیق تر و نزدیک تر به واقعیت باشد کار بهتر شده است . نقاشان دیگر عقیده های دیگری دارند . می گویند آدم را آن جوری که باید باشد باید به نقش در آورد اما من می گویم که واقعیت استاد است ، طبیعت استاد است . یعنی آن جوری باید دید و باید کشید که هستند "، دورر وقتی هم که نقش خدایان اسطوره ای را به رسم می آورد آن ها را به صورت کامل ترین نوع آدم در نمی آورد ، بر خلاف رنسانسی ها . درآن ها حتی زشتی ها و نقص های گاه گاهی تن آدم ها را به کار می آورد و نشان می داد ، به تن و وضع شان می داد . دورر استاد بود در جا دادن آدم در متن و زمینه ی طبیعتی که در آن می دیدش .
---------------------------------
ابراهیم گلستان - گفته ها

[ جمعه چهاردهم شهریور 1393 ] [ 19:55 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

در چشم آسمان 
زمین هنوز جوانی تنهاست 
در ماه می‌نشیند اما قلبش
در كهكشان‌ها می‌كوبد 
روزی كه نیستی 
ناهید 
شاید 
تنهایی را 
نشكیبد دیگر 
و
با جوهر بنفش
یك سرخ گل بكوبد بر 
بازوی زمین.

[ جمعه چهاردهم شهریور 1393 ] [ 19:53 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

اهداف یادگیری:

قواعد ترکیبآشنایی با ساختمان هجا در زبان فارسی

قواعد ترکیبتبیین قاعده ی واجی

قواعد ترکیبآشنایی با قواعد هم نشینی، قواعد نحوی و قواعد معنایی و قواعد کاربردی

در طرح های گذشته آموختیم که کوچک ترین واحد زبان واج است و بزرگترین واحد زبان جمله.

با قرار گرفتن واج ها در کنار هم تکواژ و واژه ساخته می شود اما باید توجه داشت که برای قرار گرفتن واج ها در کنار هم قواعد دقیقی وجود دارد؛ پس:

نمی توان هر واجی را در کنار واج دیگر قرار داد و از آن تکواژ ساخت.

چگونه یک فرد می آموزد که چه واج هایی باید در کنار هم قرار گیرند تا شکل درست یک کلمه را شکل دهد؟

هر کودکی از ابتدا با قواعد زبان خودش از طریق اطرافیان آشنا می شود و لذا آشنایی ذاتی هر فارسی زبانی با زبان خودش، قواعد واجی زبان را به وی می آموزد.

ساختمان « هجا» :

الگوهای هجایی در زبان فارسی سه صورت دارد:

1-    صامت + مصوت قواعد ترکیب را، با

2-    صامت + مصوت+ صامتقواعد ترکیب  من، کر

3-    صامت + مصوت + صامت + صامت قواعد ترکیب برد، سرد

حال بیان یک نکته ضروری است:

ساخت هر نوع کلمه ای با الگوهای یاد شده صحیح نیست؛ زیرا:

واج هایی که واجگاه مشترک یا نزدیک به هم دارند، معمولا نمی توانند بدون فاصله کنار هم قرار گیرند؛ مثلا: واج های ب. پ. چ/ش. ت. د به هم نزدیک هستند و لذا نمی توانند در یک هجا در کنار هم قرار گیرند، به این قاعده ، قاعده ی واجی می گویند.

در واژه هایی هم چون « پچش » و « تدش» که حروف آن واجگاه مشترک دارند، الگوی هجایی رعایت شده است اما قاعده ی واجی رعایت نشده است.

پس اولین قاعده ی موجود در زبان فارسی برای ساخت یک واژه ، قاعده ی واجی است.

تمرین:

در هر کلمه به الگوی هجایی آن دقت کنید:

قواعد ترکیبصداقت قواعد ترکیبصامت + مصوت + صامت+ مصوت بلند + صامت + مصوت + صامت

قواعد ترکیبسبدقواعد ترکیب صامت+ مصوت + صامت + مصوت + صامت

قواعد ترکیبکتابخانه قواعد ترکیب صامت + مصوت+ صامت+ مصوت بلند + صامت + صامت+ مصوت بلند+ صامت+ مصوت

قواعد ترکیبخوددارقواعد ترکیب  صامت + مصوت + صامت+ صامت + مصوت بلند+ صامت

قواعد ترکیبفریبا قواعد ترکیب  صامت + مصوت + صامت + مصوت + صامت+ مصوت بلند

قواعد ترکیبلذتقواعد ترکیب صامت + مصوت + صامت + صامت+ مصوت +صامت

قواعد ترکیبسرآمدقواعد ترکیب  صامت +مصوت+ صامت+ مصوت بلند+ صامت+ مصوت + صامت

مرحله ی بعدی پس از قاعده ی واجی، قواعد هم نشینی است.

قواعد هم نشینی :

تک واژها و واژه هایی که با توجه به قواعد واجی ساخته می شوند، در ساختن یک عبارت یا یک جمله به کار می روند که در این مرحله واژه ها باید بر اساس قواعد هم نشینی در کنار هم قرار گیرند؛ مانند : آن دو سوار کار دلاور

حال می خواهیم بدانیم آیا در چگونگی چینش این واژه ها در یک گروه اسمی می توان تغییراتی ایجاد کرد؟

انجام این تغییرات محدود است؛ زیرا :

هیچ زبانی از همه ی امکانات هم نشینی واژه ها و ت کواژهایش استفاده نمی کند و ترکیب های بالقوه ای که امروز کاربرد ندارند جزو ذخیره های زبان هستند که ممکن است روزی اهل زبان بخواهند از آن استفاده کنند.

یکی از این ذخایر زبانی که در گذشته کاربرد نداشته اما امروزه از آن به ویژه در متون ادبی استفاده می شود، کاربرد صفت قبل از اسم است؛ مانند: عمیق دریا ی بیکران، ساده آسمان آبی.

مرحله ی بعدی قواعد نحوی است؛ یعنی پس از آن که گروه ها بر اساس قواعد هم نشینی تولید شدند، باید بر اساس قواعد نحوی در کنار هم قرار گیرند تا یک جمله ی صحیح ساخته شود؛ مانند: دانش آموزان به ترتیب به کلاس می روند.

اکنون به جملات زیر دقت کنید :

قواعد ترکیبخودش به کتاب خانه رفت( به جای آن که گفته شود: او به کتابخانه رفت )/ او برادر او را دید( به جای آن که گفته شود: او برادر خود را دید).

فیلتر بعدی قواعد معنایی است که جمله را از نظر معنایی بررسی می کند و چنان چه از لحاظ معنایی صحیح باشد به آن اجازه ی تولید می دهند؛ مانند: ستاره ها آسمان را برید( این جمله از نظر معنایی نادرست است ) قواعد ترکیب ستاره ها آسمان را زیبا می کنند( جمله ی صحیح )

و آخرین مرحله قواعد کاربردی است که بر اساس آن جملات با توجه به موقعیت به کار برده می شوند؛ مانند: کجا رفته ای؟ آسمان زیباست ( کاربرد نادرست ) قواعد ترکیب کجارفته ای؟ به خانه ی دوستم رفته ام ( کاربرد صحیح )

تست:

کدام گزینه صحیح است ؟

الف) یک گل آن زیبا قواعد ترکیب نادرست از جهت قواعد هم نشینیقواعد ترکیب

 

ب) پچب قواعد ترکیب نادرست از جهت قواعد نحوی

ج) چطوری؟ به مدرسه می روم قواعد ترکیب  نادرست از جهت قواعد معنایی

د) زهرا لباس مدرسه شکست قواعد ترکیب نادرست از جهت قواعد هم نشینی

[ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ] [ 10:39 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

پابلو نرودا (زادهٔ ۱۲ ژوئیه ۱۹۰۴- در گذشتهٔ ۲۳ سپتامبر ۱۹۷۳) نام مستعار نویسندگی ریکاردو الیسر نفتالی ریس باسوآلت – دیپلمات، سناتور و شاعر شیلیایی و برنده جایزه ادبیات نوبل- بود. وی نام مستعار خود را از یان نرودا شاعر اهل چک انتخاب کرده بود. بعدها «پابلو نرودا» نام رسمی او شد.

او در شهر پارال در ۴۰۰ کیلومتری جنوب سانتیاگو بدنیا آمد. پدرش کارمند راه آهن و مادرش معلم بود. هنگامی که دو ماهه بود مادرش درگذشت و او همراه پدرش در شهر تموکو ساکن شدند.

نرودا از کودکی به نوشتن مشتاق بود و بر خلاف میل پدرش با تشویق اطرافیان روبرو می‌شد. نخستین مقاله نرودا وقتی که شانزده سال داشت در یک روزنامه محلی چاپ شد.

با رفتن به دانشگاه شیلی در سانتیاگو و انتشار مجموعه‌های شعرش شهرت او بیشتر شد و با شاعران و نویسندگان دیگر آشنا شد. مدتی به عنوان کارمند دولت شیلی به برمه و اندونزی رفت و به مشاغل دیگر نیز پرداخت. بعد مامور به کنسولگری شیلی در بارسلون و بعد کنسول شیلی در مادرید شد. در همین دوره جنگ داخلی اسپانیا در گرفت. نرودا در جریان این جنگ بسیار به سیاست پرداخت و هوادار کمونیسم شد. در همین دوره با فدریکو گارسیا لورکا دوست شد.

پس از آن نرودا کنسول شیلی در پاریس شد و به انتقال پناهندگان جنگ اسپانیا به فرانسه کمک کرد. بعد از پاریس به مکزیکو رفت. در آنجا با پناه دادن به نقاش مکزیکی داوید آلفارو سیکه‌ایروس که مظنون به شرکت در قتل تروتسکی بود، در معرض انتقاد قرار گرفت.

در ۱۹۴۳ به شیلی بازگشت و پس از آن سفری به پرو کرد و بازدید از خرابه‌های ماچوپیچو بر او اثر کرد و شعری در این باره سرود.

یکی از دوستان او در بوئنوس‌آیرس شاعر و نویسنده گواتمالایی میگل آنخل استوریاس، برنده بعدی جایزه نوبل ادبیات بود. نرودا که شباهتی به آستوریاس داشت با گذرنامه او به پاریس سفر کرد. پس از آن به بسیاری کشورها سفر کرد و مدتی نیز در مکزیک بسر برد. در همین دوره شعر بلند آواز مردمان را سرود.

در دهه ۱۹۵۰ به شیلی بازگشت. در دهه ۱۹۶۰ به انتقاد شدید از سیاست‌های آمریکا و جنگ ویتنام پرداخت. در ۱۹۶۶ در کنفرانس انجمن بین‌المللی قلم در نیویورک شرکت کرد. دولت آمریکا به دلیل کمونیست بودن از دادن روادید به او خودداری می‌کرد ولی با کوشش نویسندگان آمریکایی، بویژه آرتور میلر، در آخر به او ویزا دادند.

در ۱۹۷۰ نام او به عنوان نامزد ریاست جمهوری مطرح بود اما او از سالوادور آلنده حمایت کرد.

در ۱۹۷۱ برنده جایزه نوبل ادبیات شد.

مرگ او در اثر سرطان پروستات چند روز پس از کودتای ژنرال پینوشه و کشته شدن آلنده رخ داد.

 

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 17:20 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

تقسيمات ۲۱ نسک

در قرن نهم ميلادى و دوم هجرى مؤلف دينکرت، که تفسير از اوستا و مهم‌ترين کتب‌ فقه و عبادت و احکام مزديسنى است گويد: اوستا داراى ۲۱ نَسْک است (۱) و اسامى آنها را ذکر مى‌کند و مجموع ۲۱ نسک را به ‌اصطلاح زبان پهلوى به سه قمست منقسم مى‌نمايد به قرار ذيل:

- گاسانيک

- هاتَکْ مانْسَريک

- داتيک

 

(۱) . نسک کلمه‌اى است اوستائى ”نَسْکو “ به معنى جزوه يا رساله به فتح اول و به پهلوى نُسْک به ضم اول ضبط شده است.

 گاسانيک

يعنى بخش ”گاثه“ که سرودهاى دينى و منسوب است به خود زرتشت (۱) و محتويات آن ستايش اهورامزده و مراتب ادعيه و مناجات‌ها مى‌باشد.

 

(۱) . گفتيم که گاثه به پهلوى گاس شد و منسوب بدان را گاسانيک گويند و اين بخش را هم به صيغه وصف و ياى نسبت ناميده‌اند يعنى بخش منسوب به گاس

 هاتک مانسريک

مخلوطى از مطالب اخلاقى و قوانين و احکام دينى است

 داتيک

فقه و احکام و آداب و مطالعات است.

 

اما بعد از قرن سوم هجرى معلوم نيست چه وقت بار ديگر اوستا دست‌خورده و قمستى از آن از ميان رفته است. بارى آنچه امروز دست ما باقى است پنج جزء يا پنج بخش است و به اين نام معروف:

 

۱. يَسْنا که گاثه جزء آن است، معنى آن ستايش مى‌باشد.

 

۲. ويسَپرَذْ ـ که آن هم از محلقات يسنا و در عبادات است، و معنى آن ”همهٔ ردان و پيشوايان“(۱) است.

 

(۱) . اصل اوستائى اين کلمه ”ويسپه رتو“ به و او مجهول، و ويسپّه و وسپ در پهلوى يعنى ”همه“ و ”رثو“ و ”دَت“ و ”رَِذ“ به معنى پيشواى بزرگ دين است و شاهنامه رد و هيربدرا مرادف آورده است و نيز سياوخش را که داراى جنبه قدس مى‌دانسته است ”رد“ خوانده:

 

 

بپوشيد درع سياوخش رد   زره را گره بر کمربند زد

 

 

۳. وَنْديداذ ـ که در اصل ونديودات بوده است، يعنى ادعيه و اوراد برضد ديوان و اهريمنان.(۲)

 

(۲) . اصل آن لفظ ”وى ديوداته“ و پهلوى آن: جذ ديودات، يعني= قواعد و اصول ضد ديو و لفظ ”يود“ و يا ”جذ“ به ضم اول همان است که در زبان درى ”جدا“ گوئيم و ”جز“ که از قيود استثناء است نيز از همين لفظ باقى مانده است.

 

۴. يَشْتْ ـ که قسمت تاريخى اوستا از آن مستفاد مى‌شود آن هم از مادهٔ يسنا و به معنى عبادت و ستايش است. (از مادهٔ ”يسن“ و به همان معنى است که گذشت.)

 

۵. خرده اَوِستا ـ يعنى اوستاى مختصر يا مسائل مختصر و خرد اوستا و آن عبارت است از عبادات روزانه و ماهيانه و اعياد و جشن‌ها و طريقهٔ زرتشتى‌گرى و کُشتى بستن و آداب زناشوئى و عروسى و سوگوارى و غيره(۳)

 

(۳) . خورتک اپستاک، به پهلوى ناميده شده و معنى آن خرده اوستا مى‌باشد و بيشتر آن به زبان پهلوى و پازند است.

 

زبان اوستائى هم يکى از اصول و پايه‌هاى زبان ايران است. اين زبان خاصه قسمت‌هاى قديم آن ”گاثه“ بسيار کهنه به‌نظر مى‌رسد و مانند سبک سنسکريت و عربى داراى اعراب است، يعنى اواخر کلمات از روى تغيير عوامل تغيير مى‌کرده است و حرکات گوناگون به خود مى‌گرفته است، همچنين داراى علائم جنسى و تثنيه بوده است.(۴)

 

(۴) . علائم جنسى يعنى نشانه‌هائى که بدان واسطه بتوان جنس مذکر و مؤنث و خنثى را از هم تميز داد، و اوستا از ين قبيل است ـ و بعضى زبان‌ها تنها دو جنس را مانند عربى تميز مى‌دهند و بعضى ديگر سه جنس را چون اوستا و سنسکريت و لاتين و آلمانى ـ و در باب تثنيه هم بعضى مانند فارسى حاليه تثنيه ندارد ولى اوستا مانند عربى داراى اين اختصاص بوده است و گويند همهٔ زبان‌هاى دنيا داراى اعراب و اين قبيل علامات بوده‌اند و به‌تدريج مردم آنها را دور ريخته‌اند همچنانکه در زبان اوستا و زبان‌هاى بعد صورت گرفته است و عربان هم در محاورات خود امروز به ‌قيد اعراب مقيد نيستند.

 

 

[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 16:29 ] [ مجید بهادر ]

[ ]