نون جو و دوغ گو

مجموعه مقالات ادبی و کمک درسی دوره دبیرستان

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ نون جو و دوغ گو خوش آمد -میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.طراحی وبسایت امیر امپراطور

   چنین مطایبه رندانه ای در حکمت عامیانه مردم جنوب ایران به چشم می خورد       (( نون جو، دوغ گو، گوش خو )) یعنی آدمی که نان جو  و دوغ گاو بخورد فارغ از نیاز توجه به قیل و قال های  تشویش آور   و یحتمل  بیهوده  و بلکه دردسرساز اطراف خویش گوشش در برابر سر و صداهای اطراف خواب خواهد    به عقیده هرچند ناقص من    (( نشنیدن خیلی از حرف ها  از شنیدن انها بهتر است ))         

     و اما :  امیددارم سفره هاتان پر نان گندم باد و به جای دوغ گو نوشابه زمزم اصل بنوشید

    هرچند که من دوغ گو را به هیچ نو شابه ای ترجیع نمی دهم و از خدا می خواهم گوشتان

     (خو ) نباشد ونیز از خدا می خواهم به زبان مادری خود افتخار کنید و پارسی را پاس بدارید

 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن 

به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است 
کالوده و پالوده هر خس بودن 

خیام                                                               

   

[ دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 14:34 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:39 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

کتابی در رابطه با تیمور و زندگی و اعمال و رفتار او . کتاب ظهور تیمور نوشته عباس اقبال آشتیانی


ظهور تیمور

تیمور به معنی آهن ، کشورگشایی از نسل چنگیزخان بود که از ماورالنهر از سرزمین های شمال شرق خراسان و از شهر کش در سمرقند برخواست و با تلاش و پشتکار توانست حکومتی در آن نواحی تشکیل دهد و بعد در زمانی که حکومت های پراکنده محلی در ایران برقرار بود ، به سمت ایران بیاد و این سرزمین را هم به قلمرو خودش اضافه کنه . بعد از اون به آسیای صغیر ( ترکیه کنونی ) رفت و موفق شد بایزید اول معروف به صاعقه را در نبرد آنکارا ( به ترکی چوپوق اووه ) شکست دهد و حکومت عثمانی را از تبدیل شدن به یک امپراتوری بزرگ به مدت 50 سال به عقب بیاندازد . تیمور همانند چنگیز ، وحشی و  آدم کش بود و تصمیم داشت چین را هم تصرف کند اما به واسطه افراط در شراب خواری یا یه تعبیری دیگر به خاطر گرم کردن خودش در سرمای سرد به شراب روی آورد و بعد از آن هم برای از بین بردن گرمای شراب به یخ روی آورد و سبب شد که جانش را در اثر از کار افتادن کلیه ها ، از دست بدهد . چهار صد هزار سرباز او که می خواستند چین را هم به خاک و خون بکشند با مرگ تیمور ، متفرق شدند . یورش های تیمور چند ساله بود ( پنج ساله ، سه ساله ، هفت ساله ) و بعد از هر لشکر کشی با غنایم و دانشمندان و صنعتگرانی که از نواحی فتح شده جمع می کرد به شهر متولد تولدش باز می گشت و به جشن و خوشی روزگار می گذراند . گفته شده از که قرآن را در حفظ داشت و در جنگیدن در هر دو دست تبحر داشت و دانشمندان و صنعتگران و شاعران را نمی کشت و در ظاهر برای نبرد با کفار  می جنگید اما هدفش کسب شهرت و غنیمت بود . گاهی اوقات از سرهای کشته ها برای ترساندن افراد ، مناره درست می کرد .به فارسی هم تسلط داشت و اشعار فارسی را نیز می دانست . .

دانلود کتاب از اینجا

[ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 13:50 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

چشم اسفندیار یا پاشنه آشیل
در افسانه ها و اسطوره های ایرانی و یونانی در داستان شگفت انگیز وجود دارد که بیانگر هستی شگفت انسان است. این داستان ها هر چند درباره دو شخص به نام اسفندیار و آشیل است ولی این دو نمادی از انسان و وضعیت اوست.
اسفندیار در داستان های ایرانی شخصیت دوگانه ای یافته است و میان زشت و زیبا و بد و خوب می گردد. گاه همانند پیامبری به بازسازی فرهنگ دینی زمانه خود می پردازد و می کوشد تا "به دین " را دوباره به جامعه باز گرداند و آثار شرک و دوگانه پرستی را بزداید و گاه به حکم هوس حکومتی به جنگ سرداری می رود که حافظ دین و آیین و امنیت کشور است و در دام توطئه شاه پدر می افتد.
او به حکم ایزدی در چشمه ای فرو رفته تا رویین تن شود ولی در هنگامه فرو رفتن در این چشمه چشم هایش را بست و آب چشم آن را در بر نگرفت و این نقطه ضعف و ناتوانی اسفندیار شد.
در داستان آشیل نیز با پهلوانی رو به رو هستیم که با چنین شیوه ای رویین تن می گردد ولی در داستان وی هنگامه رفتن به درون آب چیزی مانند برگی مانع از آن می شود که پاشنه اش به آب رسد و آن بخش رویین نمی شود و مرکز آسیب او می گردد.
در هر دو داستان ایرانی و یونانی که هم نژاد و رقیب همیشگی یک دیگر بودند این همانند های و ناهمانندی های را می توان یافت . چنان که در میان ایرانیان همواره یگانه پرستی اصالت داشت در میان انیران و یونانیان چندگانه پرستی اصالت می یابد.
اگر به داستان چشم اسنفدیار توجه شود به ژرفای فکر و اندیشه ایرانی می توان پی برد که تا چه اندازه از برداران یونانی خویش پیش بوده اند.
می دانیم که انسان از راه چشم بیشترین اطلاعات خویش را به دست می آورد و چشم در زندگی انسان از هر عضوی دیگر مفید تر و تاثیرگذارتر است. از این رو همه عشق و علاقه انسان از راه چشم پدید می آید. چشم است که دل را به دام می اندازد. در اشعار بابا طاهر این گونه می خوانیم :
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
برای همین گفته اند تا پیش از آن که شکم سیر شود باید دیده سیر گردد. این گونه است که دیده به عنوان مهم ترین عضو انسانی عمل می کند و هم نطقه ضعف و ناتوانی بشر است.
در داستان اسفندیار چشم آسیب پذیر عضو اوست که رویین تن نشده است و از این راه می توان به این موجود رویین تن ضربه و اسیب رساند. امری که بیانگر ضعف و ناتوانی بشر و راه آسیب پذیری اوست.
اما در داستان پاشنه آشیل این نقطه سستی در پا نهاد شده است و انسان از آن را آسیب پذیر است. امری که خود به سادگی نشان می دهد که چنین انسان های سست اندیشه ای نمی توانسته اند که فلسفه بیافریند و فرزانگی پیشه کنند. کسانی که درک و فهم درستی از نقاط ضعف و سستی بشر ندارند چگونه می تواند در کلیات بیندیشند.
سخن امروزم این است که چرا ما با آن در ادبیات شیرین فارسی چشم اسفندیار را داریم از پاشنه آشیل به عنوان نقطه ضعف حکومتی و یا ملتی سخن می گوییم . آیا بهتر نیست از چشم اسفندیار سخن بگوییم و به این ضرب المثل اشاره داشته باشیم.
آیا زمانه آن فرانرسیده است که به فرهنگ اصیل ایرانی بازگردیم و از زیبایی و کمال آن بهره بریم و همواره مرغ همسایه را غاز نشماریم.

[ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 13:41 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

طی 9 ماه گذشته خیلیها از من پرسیدن که آشیل کیه ؟

این بار میخوام بطور خلاصه از آشیل براتون بگم .

البته محض اطلاع عرض میکنم . میتونید به کتاب ایلیاد اثر جاودانه

هومر شاعر حماسه سرای یونان مراجعه کنید ، و اطلاعات کاملتری را در رابطه با جنگ تروا کسب کنید .

آشیل هم مثل هرکول یه نیمه خدا بود . با این تفاوت که :

هرکول فرزند زئوس خدای خدایان و یک زن فانی بود و

آشیل فرزند یک مرد فانی و تتیس الهه دریا بود .

آشیل پس از هرکول معروف ترین قهرمان اساطیری یونان میباشد .

آشیل را در ادبیات لاتین بصورت : آخیلوس یا آشیلیس مینویسند .

اما در ایران بصورت آشیل متداول شده است .

آشیل وقتی به دنیا آمد . مادرش تتیس او را در رودخانه سیاه استوکس

که مرزی بود بین این دنیا و دوزخ ، فرو برد تا روئین تن شود .

و چنین نیز شد . مگر پاشنه پایش که در دستان مادرش بود و آب به آن نرسید .

آشیل جنگجوئی مهار ناپذیر و بی همتا بود . و در زمان خودش دلیرترین سلحشور یونان بود . او چنان سریع میدوید که  به آشیل بادپا یا سبک پا معروف شده بود .

چهره ای داشت مردانه ، رعب آور و هراس انگیز ، و جذاب .

کمتر کسی یارای آن داشت تا به چشمانش خیره شود .

بسیار مغرور بود و تا حد زیادی بی رحم .

همیشه سوار بر کشتی سیاهش که بادبانهای سیاهی نیز داشت سوار میشد و به جنگ میرفت . و در تمام نبردهائی که کرده بود پیروز شده بود .

از تمام دنیا فقط پسرعمویش پاتروکل را بسیار دوست داشت . و به او فنون جنگ را می آموخت .

هنگامی که یونانیان برای باز پس گرفتن هلن زیبا و نابودی تروا تصمیم به حمله به تروا را گرفتند ، از آشیل درخواست کمک کردند .

آشیل بامادرش تتیس مشورت کرد و مادرش تتیس الهه دریا به او گفت :

اگر در این جنگ شرکت کنی ، دلاوریهای بسیار خواهی کرد . اما کشته خواهی شد و تا ابد نامت جاودان خواهد ماند .

و اگر در این جنگ شرکت نکنی ، همسران زیادی اختیار خواهی کرد و صاحب فرزندان بسیاری خواهی شد و به خوشبختی زندگی میکنی . اما ،

از تو نامی در تاریخ و در یادها نخواهد ماند .

و .... آشیل ، مرگ و جاودانگی را انتخاب کرد .

در جنگ تروا شرکت کرد و دلاوران و پهلوانان بسیاری را از تروا و

هم پیمانانشان به خاک و خون کشید . حتی هکتور شجاع ، دلیرترین پهلوان تروا را که فرزند پریام پادشاه تروا بود کشت .

در روزی با چنان خشم مهار ناپذیری کشتار کرد که خدایان رودخانه ای را

از مسیر خود خارج کردند تا افرادی را که آشیل کشته بود و تعدادشان

از شماره خارج شده بود بشوید و به دریا ببرد .

در سایه دلیریهای بی پروای او چیزی نمانده بود تا تروا فتح شود .

اما تقدیر چیز دیگری در آستین داشت .

آپولون الهه ای بود که آشیل معبدش را غارت کرده بود .

و او سوگند یاد کرده بود که آشیل را نابود کند .

در روزی تیری را که از چله کمان پاریس زیبا و بی غیرت کوچکترین پسر پریام رها شده بود ، راهنمائی کرد و تیر بر پاشنه آسیب پذیر پای آشیل نشست .

و به این ترتیب ، آشیل قهرمان جنگ تروا کشته شد و به افسانه پیوست .

خاطره شد و نامش تا ابد ماندگار  .

 

«   آشیـــل آسمـــونی   »

[ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 13:33 ] [ مجید بهادر ]

[ ]


شعر و نثر کتاب ادبیات 3 علوم انسانی  

 درس اول/ ستایش خدا  

 1- به نام خداوندی که نقاش صفحه ی خاک است / کسی که رخسار ستارگان  این زیبارویان ِ آسمان را روشن کرده است .   2- خداوندی که به علتی نیاز ندارد و علت العلل است / و پادشاهی  که هیچ گونه نقصانی در سلطنتش وجود ندارد .   3- نه وهم اجازه ی ورود به درگاه قربش را دارد / و نه عقل انسان با چگونگی و چرایی او کاری معنای  دارد . (بشر نمی تواند او را بشناسد)   4- کسی با خدا نیست اما او با همه هست / هیچ کس باقی نمی ماند  تنها او می ماند وبس   5- خداوند همیشه بودی که اول و ابتدا ندارد و  بخشنده ای که آخرو پایانی ندارد   6-  به ماه فرمان داد که همه جا را  روشن کند و به دبیر فلک ستاره ی عطارد برای نوشتن دوات وقلم داد.   7- یتیمی  را دوست خود خوانده است و او را از پایین ترین رتبه به بالاترین مقام یعنی معراج رسانده است.     نعت پیامبر(ص)   1- او پیامبری دارای خوهای نیک و عادات پسندیده است/  پیامبر خدا بر مردم  و شفاعت کننده ی پیروان دین است.   2-پیامبر خدا رسول پیامبران  و راهنمای  راه خدا است / او اما نتدار خدا و کسی است که جبرییل بر او فرود می آمد.(پیامبر اسلام، آخرین پیامبر و کسی است که جبرییل با او صحبت می کرد)   3- یتیمی  که هنوز وحی بر او تمام نشده   / با رسالت خود آثار همه ادیان را منسوخ کرد.   4-هنگامی که پیامبر تصمیم به انذار مشرکان گرفت/ با معجزه ی خود ماه را به دو نیم کرد.   5- هنگامی که شهرت او  بر دهان مردم دنیا افتاد(هنگام تولد پیامبر )/  کاخ کسری به لرزه افتاد (درقدرت ساسانیان خلل راه یافت).   6- او شبی بر اسب  (براق)سوار شد و از آسمان گذشت /   از نظراحترام  ومقام   از فرشتگان نیزبالاتر رفت .   7- او چنان شتابان در بیابان تقرب خداوند پیش رفت / که  در کنار درخت سدره دیگر جبرییل از او عقب ماند.   8- پیامبراین سالار کعبه به  او گفت : ای آورنده ی وحی بالاتر بیا   9- جبرییل گفت : بالاتراز این نمی توانم بیایم ، من این جا می مانم زیرا که دیگر قدرتی برای پروازندارم.   10- اگر به اندازه ی سرمویی بالاتر پرواز کنم /  نور تجلی ذات خداوند بال و پر مرا می سوزاند .   11- چگونه می توانم تو را ستایش کنم که شایسته ی تو باشد/ سلام بر تو ای فرستاده ی خدا بر مردم   12-خدا تو را ستایش کرد و بزرگ شمرد /  جبرییل به خاطر منزلت تو زمین را بوسید.   13-سعدی این انسان ناقص نمی تواند تو را توصیف کند/  درود بر تو ای پیامبر. سخن تمام .    


 درس دوم/رستم و اسفندیار (1)  

  . بلبل در بوستان ناله می کند و گل با شنیدن ناله ی او به خود می نازد.   2 . چه کسی  می داند که بلبل چه می گوید و ناله و زاری او   کنار گل  برای چیست؟   3 . بلبل به خاطر مرگ اسفندیار ناله و زاری می کند  وجز ناله و زاری از او یادگاری ندارد .   4 . مرگ او در زابل  به دست رستم پسر زال است.   5.  اگر تخت و تاج پادشاهی را از من می خواهی راه  سیستان را درپیش بگیر و سپاه را حرکت بده    6. وقتی  به آن جا رسیدی دست رستم را ببند ، در حالی که بازویش  را  با ریسمان بسته ای به سمت من بیاور.   7 . در جهان هرکس که راه نیکی و سپاس  را می شناسد تلاش می کند که با پادشاهان  سازش کند.   (از آنان اطاعت کند )   8. چند سال لهراسب پادشاهی  کرد؟ ،تو به آن درگاه نیامدی.    9 . وقتی او کشور ایران را به گشتاسب داد، تو از آن تخت و درگاه هیچ یادی نکردی  .    10 . اکنون بدون سپاه  پیش تو می آیم ، تا هر چه شاه فرمان داده از تو بشنوم.   11. سخنان ناخوشایند را از من دور کن و بدی را بر اهریمن روا دار و با او پیکار کن نه با  من.                12.  چیزی را که هرگز  کسی به من نگفته است ،تو به من نگو .  به پشتوانه زورمندی ات  بیهوده باد را در قفس نکن.    13. دل رستم از اندوه پر از نگرانی شد و دنیا پیش چشمش مانند جنگلی انبوه ،تاریک شد   14 . 15 .که اگر من دست به بند او بدهم  یا  برای آسیب رساندن به او به خود بنازم   این   هر دو کار نامبارک و نفرین شده و بدعت هایی زشت و زیانمندند.   16 . هم از  بند او من بد نام  می شوم  و هم با کشتن او عاقبت بدی پیدا می کنم.   17. در تمام جهان هرکس که سخن می گوید،  سرزنش من فراموش نمی شود.   18. که رستم به دست  جوانی زخمی شد و اسفندیار به زابل رفت و دست او را  بست.   19. نام من با بدی همراه  می شود و  در جهان برایم آبرو و اعتباری نمی ماند.   20. و اگر من بدست اسفندیار کشته شوم  برای  زابلستان آبرو و اعتباری باقی نمی ماند.   22. رستم به اسفندیار گفت : ای کسی که دنبال شهرت هستی اگر آرزوی تواین است.   23. پیکرت را مهمان سم رخش می کنم (با رخش بر جنازه ات می تازم) تن تو را با گرز و کوپال درمان می کنم .   24. تو فردا تیزی نیزه ی وهمچنین  آمادگی مرا در تاخت و تاز خواهی دید .   25. طوری که از این پس در مقابل پهلوانان نامی در میدان جنگ مبارزه جویی نکنی .  26. هنگامی که روز شد، رستم گَبر را بر تن کرد و علاوه بر گبر، ببر ِبیان )زره ی مخصوص( را نیز برای حفظ تن پوشید.   27. کمندی بر ترک بند زین خویش بست/ و بر اسب  تنومند خود نشست.    28.رستم به کنار رود هیرمند آمد/ در حالی که دلش پر از آه و تأسّف بود و لبی پر از پند داشت.    29. او از لب رود هیرمند گذشت و به بلندی روی نهاد؛  در حالی که از کار جهان شگفت زده بود.    30. فریاد برآورد که ای اسفندیار خجسته،/ هم نبرد تو آمد، آماده ی جنگ باش.    31. وقتی اسفندیار این سخن را از آن شیر جنگاور پیر (رستم) شنید،   32. خندید و گفت: از وقتی که از خواب برخاسته ام، آماده هستم.   33. اسفندیار دستور داد تا جوشن و کلاهخود و تیردان و نیزه ی او را،   34. پیش او بردند و او اندام روشن خود را با آن پوشاند/ و کلاه پادشاهی را بر سر نهاد.   35. اسفندیار دستور داد تا اسب سیاه او را زین کردند و به نزد او بردند.    36.وقتی اسفندیار جوشن خود را پوشید/ به سبب نیرو و شادی فراوانی که در او بود،    37.ته نیزه را بر زمین زد/ و به وسیله ی نیزه پرید و بر پشت اسب نشست.    38.همانند پلنگی که برای شکار گورخر بر پشت آن می نشیند/ و گور خر را آشفته و مضطرب می کند.   39.هر دو پهلوان این چنین به جنگ رفتند/ انگار در جهان هیچ مجلس شادی و بزمی وجود ندارد.    40.وقتی که رستم و اسفندیار، آن دو پهلوان شجاع و سرافراز، به هم نزدیک شدند،    41.از اسب هر دو پهلوان فریاد بلندی برخاست/ به گونه ای که انگار دشت نبرد از هم شکافته شد.    42.رستم با آواز بلند به اسفندیار چنین گفت/ که: ای شاه خوشدل و باسعادت،   43.اگر جنگ و خونریزی و دست زدن به چنین کاری سخت ( جنگ و کشتار) را می خواهی،    44.بگو تا فرمان دهم سواران زابلی  با خنجر کابلی در دست، بیایند.    45.آن ها را در این رزمگاه به جنگ می گماریم/ و خود در این جا مدّتی درنگ می کنیم.    46.تا مطابق میل تو خون ریخته شود/ و تو تلاش و جنگ آن ها را ببینی.    47.اسفندیار به رستم این گونه پاسخ داد/ که چرا این قدر چنین سخنان ناشایستی را بر زبان می آوری؟    48.من به جنگ زابلستان یا جنگ ایران و کابلستان نیازی ندارم.    49.آیین من هرگز این چنین مباد/ و این کار در دین من سزاوار و شایسته نیست    50.که ایرانیان را به کشتن دهم/ و خود در جهان تاج پادشاهی بر سر بگذارم.    51.تو اگر به یار و کمکی نیاز داری، بیاور/ امّا من هیچ نیازی به یار ندارم. 52. دو جنگجو  پیمان بستند/ که کسی در جنگ به آنان کمک نکند.         

      درس سوم/ رستم و اسفندیار  (2)  

 1. آن دو پهلوان کمان و  تیر خدنگ را گرفتند  که خورشید  . رنگ از چهره خورشیداز ترس رفت .   2. از نوک فلزی تيرها،آتش جنگ روشن شد  و با این تیرها انگار زره بر تنشان دوخته می شد.   3. اسفند یار به خاطر  شدت جنگ غمگین شد و ابروهایش از خشم پر از چین و شکن شد.   4. هنگامی که اسفندیار به کمان خود دست می برد بی تردید هیچ کس  از تیر او در امان نبود.   5. هنگامی که اسفندیار شست را از زه رها کرد و تیر را پرتاب کرد،  تن رستم و اسب او رخش جنگی زخمی شد.   6. هنگامی که رستم و رخش از جنگ با اسفندیار درمانده شدند ،از سر بیچارگی تدبیری اندیشید .   7. رستم مانند باد به سرعت از رخش پیاده شد و به طرف تپه بلندی رفت (فرار کرد ).   8. رخش سفید رنگ و درخشان به سمت خانه رفت و از صاحب خود (رستم ) جدا شد.   9. تمام پيكر رستم پر از خون شد و آن هيكل نیرومند سست و لرزان شد . مگر تو ای مرد سیستانی، کمان و نیرو و قدرت مرا فراموش کردی؟    تو به سبب نیرنگ زال این چنین سالم هستی/ وگرنه در حال مرگ بودی.    امروز بدن تو را چنان می کوبم/ که از این پس پدرت، زال، تو را زنده نبیند.   از خداوند پاک که جهان در دست قدرت اوست، بترس/ و عقل و احساس خود را تباه مکن (بر خلافِ عقل و احساس خود عمل مکن.    من امروز برای جنگیدن نیامدم/ بلکه برای حفظ آبرو و عذرخواهی آمده ام.   تو با من ستمکارانـه رفتار می کنی و می جنگـی/ و دو چشـم عقـل خـود را می بنـدی و عاقلانـه رفتار نمی کنی.    زه کمان را بست و کمان را آماده کرد و آن تیر گز/ که پیکان آن را در زهر پرورده بود،    آن تیر گز را در کمان نهاد/ و سر خویش را به سوی آسمان کرد.    گفت که ای خداوند پاک و آفریننده ی خورشید/ و ای افزاینده ی دانش و نیرو و فروغ ایزدی،    تو جان پاک و توان و روان مرا می بینی    که چقدر می کوشم تا شاید اسفندیار/ از جنگ صرف نظر کند.    تو می دانی که او با ستمکاری و بی عدالتی می جنگد/ و دم از جنگ و دلاوری می زند.    مرا به مکافات این گناه بازخواست نکن/ تو آفریننده ی ماه و تیر هستی.    رستم زود تیر گز را در کمان نهاد/ بدانگونه که سیمرغ دستور داده بود.    تیر را بر چشم اسفندیار زد/ و جهان در پیش چشمان اسفندیار تیره و تار شد (اسفندیار نابینا شد).    قامت بلند اسفندیار خمیده شد/ و با فرا رسیدن مرگ، دانش و شکوه از او دور گشت.     10. تو سیستانی مگر فراموش کردی که من چقدر قدرت در تیر اندازی و جنگ دارم .   11. تو اکنون با حیله و نيرنگ زال تندرست هستی و گر نه مرگ  تو نزدیک بود .   12.من امروز تو به زمین می کوبم تا از این پس دیگر زال تو را زنده نبیند.   13. از خداوند جهان بترس و عقل و خرد خود را به خاطر احساست تباه نکن (تابع احساسات خودت نباش).   14.من امروز برای جنگ به میدان نیامدم بلکه برای عذر خواهی و حفظ آبرو و اعتبار آمده ام .   15. تو با من ظالمانه رفتار مي كني و عقل و خرد خود را نادیده گرفتی .   16. کمان را آماده کرد و تیر درخت گز را در آن نهاد ؛ همان تیری که نوک آن به آب (زر) آغشته بود .   17. تیر درخت گز را در کمان آماده كشيد و سر خویش را به سوی آسمان بلند کرد .   18. گفت: ای خداوند آفريننده خورشید و افزایش دهنده ی دانش و شكوه و قدرت .   19. تو جان پاک مرا می بینی و از قدرت من خبر داری و از فکر و اندیشه من خبر داری.   20. که تلاش فراوانی کردم تا اسفندیار از جنگ صرف نظر کند .   21.  تو میدانی که اسفندیار ظالمانه برخورد می کند و ادعای مردانگی می کند.   22. مرا به خاطر این گناهم (کشتن اسفندیار) کیفر و مجازات نکن؛ ای آفريننده ماه و ستاره .   23. رستم تیر گز را همان گونه که سیمرغ گفته بود در کمان قرار داد.   24. تیر را بر چشم اسفندیار زد و جهان در مقابل چشمان آن دلاور تیره و تار شد.   25. قامت اسفندیار خم شد و بر زمین افتاد و شکوه و عظمت پادشاهی از او رفت .      

  درس چهارم/ بازرگان و دزد  

  در شهر بغداد مردی زندگی می کرد که در آغاز جوانی به جستجوی کار افراد دزد می پرداخت و هر کجا سرقتی می شد وارد می شد و اموال سرقت شده را پیدا می کرد و به صاحب مال می داد. آن مرد در پایان زندگی از آن کار توبه کرد و به شغل پارچه فروشی پرداخت .در یکی از شب ها دزدی قصد مغازه ی او کرد. در آغاز شب خود را در پوشش و ظاهر صاحب مغازه در آورد و شمعی کوچک و دسته کلید ی که برای باز کردن در دکان آماده شده بود در آستین خود گذاشت و به بازار پارچه فروشان آمد و پاسبانی را که مامور نگهبانی بازار پارچه فروشان بود صدا کرد و در تاریکی شمعی به او داد. دزد گفت :شمع را روشن کن که برای من کار مهمی در مغازه پیش آمده است و دزد رفت و در مغازه را باز کرد. و زمانی که پاسبان شمع را آ ورد او به درون مغازه  رفته بود . دزد شمع را به گونه ای از دست نگهبان گرفت که نگهبان صورتش را ندید و چون دید که نگهبان مواظبت می کند  و به شک افتاده است بر جای صاحب مغازه نشست و دفتر حساب رسی مغازه که آن جا بود بر داشت و جلوی خود گذاشت و به خواندن آن مشغول شد.   نگهبان خیال کرد که در حال حساب رسی است. وقتی که شب به صبح نزديك شده (شب به پایان رسید) به نگهبان گفت :باربری را صدا کن تا مقداری از این پارچه ها را با من به خانه برده و پولی به نگهبان داد. دزد به نگهبان گفت :من امشب به تو زحمت زیادی داده ام این پول را صرف مخارج زندگی خود کن. وقتی که مرد باربر رسید؛ آن دزد چهار بقچه پر از لباس های قیمتی  آماده کرد و روی هم چیده بود و باربر بارها را بر دوش گذاشت؛ و دزد در مغازه را بسته و از آنجا رفت.   وقتی که صبح شد صاحب مغازه آمد . زمانی که نگهبان صاحب مغازه را از دور دید. او را مورد شکر و سپاس قرار داد و به او گفت : بچه ها ی من با آن انعام که تو دیشب به من دادی شب خوشی را گذرانیدند . خداوند دارايي  تو را از فزون کند.   مرد پارچه فروش از گفتار نگهبان تعجب کرد اما چون مرد عاقلی بود هیچ جوابی به نگهبان نداد و در مغازه اش را باز کرد بسیاری از پارچه های با ارزشی که داشت در مغازه ندید . با زیرکی و اطمینان کامل جریان را فهمید و از خود هیچ عکس العمل و نگرانی نشان نداد و با صبر و برد باری کامل نگهبان را صدا کرد و از او پرسید : دیشب چه کسی این لباس ها را برداشت . نگهبان گفت : توبه من نگفتی که باربری بیاور که پارچه هایم را با من به خانه ام بیاورد؟ صاحب مغازه گفت : بله من گفتم اما چون هوا تاریک بود و من خواب آلود بودم نمی دانم که کدام باربر با من آمده بود برو آن شخص را نزد من بیاور . نگهبان باربر را پیدا کرد و نزد پارچه فروش (صاحب مغازه ) آورد . پارچه فروش در مغازه اش را بسته و زمانی که از محدوده بازار خارج شد. از مرد باربر پرسید که دیشب پارچه ها را همراه من کجا بردی چون دیشب مست و بی هوش بودم و اکنون از یاد برده ام . باربر جواب داد : به فلان ورودی آب از ورودهای رود دجله ملوانی تقاضا کردی و من او را حاضر کردم و از پیش تو رفتم .   پارچه فروش گفت : مرا به آن ورودی ببر و ملوان را به من نشان بده .مرد باربر ملوان را به پارچه فروش نشان داد . پارچه فروش با ملوان در کشتی نشسته و از او پرسید : که امروز برادرم با من پارچه ها از کدام مسیر رفت. ملوان گفت : از از فلان محل ورود آب ، پارچه فروش به او گفت : که مرا به آن محل ببر چون به آن محل با کشتی رسید .سوال کرد که کدام باربر آن پارچه ها را جابجا کرد. ملوان به او معرفی کرد . پارچه فروش گفت باربر را بیاور و او حاضر نمود . پارچه فروش پول اندکی به باربر داد و به او گفت :مرا به آن محلی ببر که امروز پارچه ها را با برادرم به آن جا بردی . باربر پارچه فروش را به مغازه ای که در دورترین نقطه رود و رو به رو صحرا قرار گرفته بود ببرد و گفت که پارچه ها را در این مغازه گذاشته است پارچه فروش با تلاش بسیار قفل در مغازه را باز کرد پارچه هایش به همان شکل و نشانی که بسته بود دید و مشاهده کرد گلیمی در آن خانه که بر روی ریسمانی آویزان کرده بودند . گلیم را برداشت و باز کرد لباس هایش را در گلیم پیچید و به باربر گفت :بردار. باربر بارها را بر دوش گرفته و به سوی محلی رفت که از آنجا آمده بودش و وقتی که از مغازه خارج شد . در راه با دزد رو به رو شد و دوزد با دیدن آن صحنه غمگین شد . اما اصلا به روی خود نیاورد و همراه آن دو (پارچه فروش و باربر ) راه افتاد و زمانی که به کنار رود رسیدند و باربر کمک خواست تا پارچه ها را داخل کشتی ببرد ، دزد به او کمک کرد و زمانی که پارچه ها را وارد کشتی کرد . دزد گلیم خود را بر داشت و به دوش گرفت و دزد گفت: ای برادر تو را به امان خدا سپردم و هر کدام از ما به حق خود رسیدیم و پارچه فروش مال خود را به سلامت باز گردانید.    

    درس هفتم / بردار كردن حسنك

  ب 1 ) در آغازفصلی از چگونگي اعدام كردن اين مرد (حسنک ) خواهم نوشت سپس به اصل داستان مي پردازم! اكنون كه من اين داستان را شروع مي كنم. از اين عده كه من درباره ی آنها سخن مي گويم يكي دو نفر زنده اند در گوشه ای  منزوي هستند و خواجه  بوسهل زوزني چند سالي است كه مرده است . و در آن دنيا گرفتار اعمالي است كه در اين دنيا انجام داده بود و ما با آن كاري نداريم - هر چند به من از او بدي رسید - به هر حال عمر من  شصت و پنج رسيده است؛ و به دنبال وي من هم بايد بروم. در اين كتاب تاريخي كه مي نويسم سخي نمي گويم كه به طرفداري از شخص خاصي و بيهوده گويي كشيده شود و خوانندگان اين نوشته بگويند :«اين پير مرد دروغ گو شرم نمی کند»، بلكه مطالبي خواهم نوشت كه خوانندگان در آن نوشته با من هم عقيده و موافق باشند و سرزنشي نكنند .   ب2 ) اين بوسهل زوزني مردي بزرگ زاده و با عظمت و دانشمند و اهل ادب بود . اما بد خواهي و بد خویی در ذاتش استوارشده بود زيرا كه در آفرينش خدا دگرگوني نيست و بد رفتاري او به گونه اي بود كه هيچ گونه دلسوزي و مهرباني در وجود او نبود و پيوسته منتظر بود تا پادشاهي بزرگ و ستمگر بر يكي از خدمت كاران عصباني شود . و او را آسيب برساند و بازداشت نمايد (از كار بر كنار كند) آنگاه بوسهل زوزني از گوشه اي بر مي خواست و موقعيت را متناسب مي شمرد و سخن چيني و بد گويي  مي كرد  و بد گويي و رنج و عذاب زيادي به اين خدمت كار مي رسانيد. (صفحه دوم)  و سپس ادعا مي كرد كه فلان خدمتكار را من بازداشت كردم- اگر كار بدي انجام داد به عاقبت بد رفتاري خود رسيد اما عاقلان مي دانستند كه اين طور نيست او بيهوده سخن مي گويد و به ظاهر سري تكان مي دارند و پنهاني براي بيهوده گويي او مي خنديدند و مي گفتند كه وي بيهوده سخن ميگويد، به جز استاد من بو نصر مشكان که نتوانست به او آسيبي بزند با همه ی نيرنگ هاي خود نتوانست نقشه ی خود را عملي بسازد و آنچه درباره وي مي گفت نتوانست به آرزويش برسد زيرا تقدير الهي با سخن چيني ها ی او موافق نبود و ديگر بو نصر مشكان مردي دور انديش بود؛ در روزگار سلطان محمود- خدا از او راضی باشد – بدون آنكه كوچكترين خيانتي در حق او بكند .مطابق ميل سلطان مسعود – خدا او را رحمت كند- رفتار مي كرد. چون از شواهد مي فهميد كه او بعد از سلطان محمود پادشاه خواهد شد (تخت پادشاهي پس از پدر به وي مي رسد) اما روش حسنك غير روش بونصر مشكان بود زيرا كه به ميل و آرزوي سلطان محمد و رضايت خاطر سلطان محمود سلطان مسعود را اذیت کرد که آنها را نمی توان تحمل کرد. تا چه به پادشاه (سلطان مسعود) برسد . همان طور كه جعفر برمكي و اين دسته در روزگار هارون الرشيد وزيري كردند  (شغل وزيري داشتند) سر انجام كار همه آنها مثل پايان كار  حسنك به مرگ انجاميد . و بو سهل زوزني با تمام مقام و ثروت و خدمت کارانش در مقابل حسنك  قطره اي آب در مقابل رود بود، امّا حساب فضل و دانش جداست (حسنك از نظر فضل و دانش از بوسهل  بر تر است) و ستم هایي كه از  بوسهل به حسنك رسيد، يكي آن بود كه به عبدوس گفته بود: سلطان مسعود را  بگو كه من هرچه مي كنم به فرمان سلطان محمود مي كنم ، اگر زماني تخت پادشاهي به تو (سلطان مسعود) برسد حسنك  بايد به دار آویخته شود. به ناچار زماني كه سلطان مسعود به پادشاهي رسيد حسنك به دار آويخته شد و بو سهل زوزني و بقيه چه كاره هستند ؟ زيرا كه حسنك سر انجام بي باكي و دشمني با سلطان مسعود را که انجام داده بود گرفتار شد.   ب 3 ) هنگامي كه حسنك را از شهر بست به شهر هرات آوردند . بو سهل زوزني او را به غلام خويش (خدمتكارش ) علي رايض سپرد و انواع تحقيرها و اهانت ها به حسنك  رسيد زيرا هيچ گونه تحقيق و بازرسي وجود نداشت و انتقام ها و كينه جويي ها ی فراوان صورت گرفت و به همين سبب مردم عليه بوسهل اعتراض نمودند كه انسان شكست خورده و از پا افتاده را مي توان زد؛ اما مردانگي آناست كه گفته اند: در زمان قدرت و توانندي عفو و گذشت كردن را پيشه خود بسازيد.   ب 4) وقتي كه سلطان مسعود خداوند از او خشنود باد – از هرات عازم بلخ شد، علي رايض حسنک را دست بسته می برد مخفيانه از اعمال و رفتار ناشايسته و دشمنی و ظلم و ستم نسبت به خنک انجام داد، هر چند علی رایعنی پنهانی به من گفت- که «هر چه كه بوسهل  دستور داده بود از رفتار ناپسند در مورد این مرد، از هر ده تا يك نمونه عليه حسنك به كاربردم و خيلي واهمه داشتم.» و بوسهل در شهر بلخ سلطان مسعود را تحريك كرده كه ناچار حسنك را بايد اعدام نمود و سلطان مسعود از بس كه صبور و بخشنده بود، در مقابل او سكوت اختيار كرد.   ب 5) و متعمد عبدوس گفت : بعد از مرگ حسنک روزی از استادم شنیدم که سلطان مسعود، به بو سهل گفت : برای اعدام حسنک دلیل و بهانه ای باید داشت. بو سهل گفت: «چه دلیلی از این بزرگتر که او قرمطی (پیرو فرقه اسماعیلی) است و از خلیفه فاطمی مصر خلعت و پاداش گرفته است تا خلیفه بغداد امیر محمد را که خداوند او را حفظ کند آزار دهد و نامه نگاری و مکاتبه از سلطان محمود قطع کرد و اکنون نیز آن سخن می گوید و در خاطر سلطان (مسعود) هست که در شهر نیشابور بود، فرستاده ی خلیفه آمد و جامعه (لباس) آورد و فرمان و پیغام در این باره چگونه بود. باید دستور خلیفه را در این زمینه رعایت کرد» سلطان مسعود گفت: «باید در این مورد فکر کنم.»   ب 6) و بعد از این با استادم (بو نصر مشکان) خلوتی کرد .او این گونه بیان کرد که در آن خلوت چه چیزهایی مطرح شد .استادم گفت : که سلطان مسعود مرا از موضوع حسنک سوال کرد، پس از جریان  خلیفه عباسی پرسید و سوال کرد که نظر شما در مورد دین و عقیده و خلعت  گرفتن (لباس گرفتن) حسنک از مصریان چیست؟ من سخن آغاز کردم و رفتن حسنک به حج را بیان کردم تا زمانی که از مدینه در راه شام به وادی القری برگشت و خلعت مصری بنا به ضرورت گرفت و ازموصل  راهش را عوض کرد و به بغداد بر نگشتن و خلیفه ناراحت شد که همانا به دستور سلطان محمود است  همه را به طور کامل شرح دادم. سلطان مسعود گفت : که در این مورد گناه حسنک چیست که اگر از راه صحرا ی عربستان می آمد . آن جماعت  را به کشتن می داد؟ گفتم همین طور بود  اما برای خلیفه به چند شکل گزارش داده اند تا کاملا رنجیده خاطر شد و ناراحت و خشمگین شد و حسنک را  قرمطی نامید . و در این مورد نامه ها نوشته شد و رفت و آمد ها صورت گرفته است. سلطان محمود همان طور که لجاجت و سر سختی و دشمنی وی اقتضا می کرد .روزی گفت: «باید به آن خلیفه ی نادان و کم عقل نامه نوشت و گفت که من به خاطر عباسیان در همه جا ی جهان به تعقیب و جستجوی قر مطیان هستم و اگر قرمطی بودن کسی ثابت شود اعدام می گردد و اگر بر من ثابت شود که حسنک قرمطی است، خبر به امیر محمود می دادند که در مورد او چه کار باید بکنیم. من او را پرورش دادم و با خانواده ی من یکی است و اگر او قرمطی  باشد من هم قرمطی هستم.» به عدالت خانه برگشتم و همان گونه که حاکمان نامه می نویسند  نامه ای نو شتم و سر انجا م پس از رفت آمد بسیار قرار شد آن خلعت  که حسنک گرفته بود  و همه چیز های  تازه و کم یا بی که  برای سلطان محمود فرستاده بود، با فرستادن به بغداد بفرستد تا سوخته و نابود گردد.   و زماني که فرستاده برگشت. سلطان پرسيد كه: «آن هدايا را درکدام  محل سوزاندند؟» زيرا امير از اين كه خليفه، حسنك  را قرمطی خوانده بود بسیار رنجیده شده  بود. با وجود آن، در پنهاني ترس و جانب داري در خليفه شدت مي گرفت تا زماني كه سلطان محمود مرد. من همه  ی چيز هایي را كه روي داده بود  به طور كامل بيان كردم گفت: فهميدم.   ب7) البته بوسهل بعد از اين مجلس باز هم بيكار ننشست و به تحريك سلطان مسعود پرداخت . روز سه شنبه 27 صفر همين كه همه چیز مهیا شد. سلطان به خواجه بونصر گفت: «بايد در تالار انتظار بنشينيم زيرا حسنك را به آن جا همراه با قضات و شاهدان عادل مي آورند تا آن چه را که  حسنك خريده است، تماماً به نام ما  (سلطان مسعود) نوشته شود و حسنك نيز گواهي دهد. خواجه احمد گفت: چنين كاری انجام مي دهم: و به تالار رفت و بزرگان و رئيس ديوان و نويسندگان و بوسهل زوزني به آنجا آمدند. و سطان مسعود، دانشمند آگاه و فرمانده لشكر، و نصر خلف را به نمایندگی به آنجا فرستاد، و قضاتي از بلخ و ثروتمندان و دانشمندان و فقهای ديني و شاهدان عادل و تصديق كنندگان گفتار در آن مجلس گرد آمده بودند . همين كه زمينه ی كار فراهم شد (آماده شد)- من كه ابولفضل هستم وعده اي كه در بيرون تالار روي سكوها نشسته بودند همگي انتظار ورود حسنك بودیم- يك ساعت طول كشيد، سر انجام حسنك بدون بند و زنجير ظاهر شد، لباس و بالا پوشي تيره و كهنه (سياه و تقريبا كهنه)، قبا و عبايي بسيار پاكيزه و عمامه نيشابوري كهنه بر سر مرتب شده (مرتب كرده ) و كفش هاي ميكاييلي تازه در پا داشت و موهاي سرش مرتب و صاف كه كمي از زير عمامه نمايان بود و نگهبان زندان و علي رايض و افراد بسياري از هر گروه. او را به تالار بردند و تا نزديك نماز ظهر ماند .سپس او را بيرون آوردند و دوباره به زندان بردند و به دنبال  وي قاضي و فقیهان بيرون آمدند. همين قدر شنيدم كه دو نفر به هم مي گفتند: «چه كسي خواجه بو سهل را به اين كار برانگیخت؟ كه آبرو خود را برد.» به دنبال همه، خواجه احمد هم با بزرگان بيرون آمد و به خانه ي خويش برگشت.   8 ب ) و نصر خلف دوست من كه آن جا حاضر بود. از او سوال كردم كه چه اتفاقي افتاد ؟ نصر خلف گفت وقتي كه حسنك آمد، خواجه احمد از جاي خود بلند شد؛ چون او اينگونه  به حسنك احترام گذاشت، ديگران همه از جايشان خواسته يا نا خواسته بلند شدند . بوسهل زوزني نمي توانست خشم و غضب خود را پنهان كند؛ نيمه تمام با  اکراه   بلند شد و از زير خشم زير لب غرغر ميكرد. خواجه احمد به او  گفت: «تو هيچ كاري را درست انجام نمی دهی. بوسهل  به شدت خشمگين شد، و خواجه احمد، هر چه خواست حذف حسنك پیش او بنشيند به وي اجازه نداد و در دست راست من، (منظور ازمن نصر خلف) نشست و بر سمت راست خود بو نصر مشكان را نشاند و بو سهل در سمت چپ خواجه احمد نشست و از اين عمل هم بو سهل بيشتر عصباني شد.   ب9) و خواجه احمد رو به حسنك كرد و گفت: حسنك چگونه اي و روزگار را چگونه سپري ميكني؟ حسنك گفت خدا را شكر خواجه احمد گفت : ناراحت و نگران نباش كه اين گونه رنج ها براي انسان هاي بزرگ پيش مي آيد، بايد آن چه خواست خداوند است اطاعت نمود . زيرا تا جان در بدن است اميد صد هزار را حتي فراغت و گشايش در كار وجود دارد. بو سهل تاب و تحمل اش تمام شد.بو سهل گفت: براي خواجه احمد چه فايده اي دارد كه چنين سگ قرمطی که او را به دار خواهد آويخت به فرمان خليفه بغداد، خواهد كشت اين گونه سخن بگويد؟ خواجه احمد با خشم به بوسهل نگاه كرد. حسنك گفت: «نمي دانم سگ كيست . همه ي مردم خانواده  من و آنچه كه به من تعلق دارد از وسايل زندگي و بزرگي و ثروت، مرا مي شناسند. عمري را به نعمت و كار هاي بزرگ پشت سر گذاشتم و پايان كار همه ي انسان ها مرگ است. اگر اكنون زمان مرگ من فرا رسيده است (باشد)، هيچ كس نمي تواند از آن مانع شود كه مرا به دار بياويزند يا به شكل ديگري بكشند، زيرا من بزرگتر از امام حسين(ع) نسيتم! اين خواجه بوسهل كه اين گونه در حق من سخن مي گويد در گذشته در شعر خويش مرا به مدح و ستايش كرده است و پشت در خانه من ايستاده است، خلف اما سخن قرمطی جدا از این مطلب است، و همه می دانند که قبلا به اتهام قرمطي بودن او بازداشت شده بود نه من. اما در مورد خود از اين چيز ها نمي دانم.»   ب 10) بوسهل عصباني شد و فرياد زد  و مي خواست فحش  دهد، خواجه احمد بر سرش فرياد كشيد و گفت :اين مجلس شاه كه ما نشسته ايم هيچ احترامي در آن نيست؟ ما براي انجام كاري در اين جا جمع شده ايم؛ و  بعد از انجام كار، هرچه مي خواهي بكن اين مدت 6،5 ماه است  كه اسير شماست. بوسهل سكوت كردي و تا آخر مجلس سختي نگفت .   ب 11 ) و دو سند نوشته بودند و تمام اسباب و اموال و املاك حسنك را به نام  سلطان مسعود ثبت كردند و يكايك زمين ها يا املاك را در حضور حسنك جدا جدا مي خواندند و حسنك با ميل و رغبت  به فروش آنها اقرار مي كرد و مقدار پولي را كه معين كرده بوند دريافت نمود و افراد حاضر شهادت دادند  و حاكم در مجلس به ثبت رسانيد و ديگر قاضي ها نيز، (هم بدين گونه نوشتند) چنان که در نظایر آن موسوم است. همين كه كار به پايان رسيد، به حسنك گفتند وقت باز گشت مي باشد و حسنك نگاهي به خواجه احمد انداخت و گفت: «خداوند عمر خواجه را زياد كند. در دوران سلطان محمود و به دستور او سخنان بيهوده ای درباره خواجه احمد مي گفتيم كه ساختگي و نادرست بود . چاره اي جز اطاعت نداشتيم . شغل وزارت را به زور به من سپرند و كار من وزارت نبود  من درباره خواجه احمد قصد و گمان بدي نداشتم و با وابستگان شما به مهرباني رفتار می كردم. و آن گاه گفت: «من اشتباه كردم و سزاوار هر نوع مجازاتي هستم كه شاه دستور دهد اما خداوند يكتا با من است (مرا تنها رها نكرد) و آماده مرگ هستم، به زن و فرزند انم مي انديشم و اميدوارم خواجه احمد از من راضي باشد (مرا حلال كند.)» و سپس گريه كرد و از حاضران براي او ناراحت بودند و خواجه احمد به گريه افتاد و گفت: «من تو را بخشيدم نبايد اين گونه ناامید باشي زيرا ممكن است كارها بهتر شود.»   ب 12 )پس حسنك بلند شد و خواجه احمد و جماعت حاضر بلند شدند و وقتي همه بر گشتند و رفتند خواجه بوسهل را سخت سر زنش كرد و بو سهل عذر خواهي كرد و گفت: نمي توانستم جلو ی خشم خودم را بگيرم. و هرچه آن جا اتفاق افتاده بود فرمانده اشكر و دانشمند آگاه به سلطان مسعود گزارش دادند و سلطان مسعود، بو سهل را صدا كرد و بسیار او را سرزنش كرد (گوشمالي داد) وگفت فرض كنم كه به خون اين مرد (حسنك) تشنه هستي (با او دشمنی داره)؛ اما احترام وزير ما را مي بايست نگه مي داشتي. بو سهل گفت: «از آن گستاخي كه حسنك در زمان سلطان محمود در هرات با پادشاه كرد يادم مي آمد و نمي توانستم بر خشم خود مسلط شوم و ديگر چنين خطا و لغزشي صورت نخواهد گرفت (ديگر چنين اشتباهي رخ نمي دهد.)   ب 13 ) و اين را از خواجه عيید عبدالرزاق شنيدم شبي كه فرداي آن حسنك  را به دار مي آويختند، .بوسهل هنگام نماز شب نزد پدرم (خواجه احمد )آمد پدرم پرسيد : چرا آمدي ؟ بوسهل گفت :از اين جا نخواهم رفت تا زماني كه خواجه احمد بخوابد كه مبادا در  مورد عفو حسنك نامه اي به سلطان بنويسيد. پدرم (خواجه احمد) گفت: نوشتم اما شما آن را نزد شاه نابود كرده ايد و بسيار كار بدي است» سپس به مكان خوابش رفت.   ب 14 ) و آن روز آن شب، نقشه ی به داركردن حسنك را مي انديشيدند و دومرد را به شكل قاصد آراستند و چنين وا نمود كردند كه آن ها از بغداد آمده اند و نامه ي از خليفه عباسي آورده اند كه حسنك جزء گروه قرمطيان است و او بايد بر بالاي دار رود و سنگ سار شود تا بار ديگر هيچكس بر خلاف عقیده ی خلفا لباس مصری نپوشد و حجاج را در آن سرزمین نبرد.   ب 15 )وقتي كه مقدمات كار ها آماده شد، و روز بعد، چهارشنبه، دو روز مانده از ماه صفر، سلطان مسعود سوار بر اسب شد و به  قصد شكار و شادي سه روزه، با هم نشيمان و نزديكان درگاهش و نوازندگان به خارج از شهر رفت و در شهر به داروغه يا قائم مقام شهر دستور داد كه اطراف نماز گاه شهر بلخ دار اعدام را در پايين شهر نصب كنند. همه ي مردم به سوي آن محل سرازير شدند. بو سهل سوار اسب شد و تا نزديكي چوبه دار آمد و بر روي تپه بلندي ايستاد و سواران همراه پياده رفته بودند تا حسنك را به پاي چوبه دار بياورند . وقتي كه حسنك را از سمت بازار عاشقان آوردند و به وسط شهر رسيد . ميكاييل كه اسبش را در آن جا متوقف كرده بود (نگه داشته بود)، به استقبال حسنك آمد و به حسنك فحش هاي زشتي داد. حسنك به وي نگاه نمي كرد و هيچ جوابي هم نداد. همه ی مردم به خاطر این حرکت زشت و آن سخنان زشتی که گفته بود نفرینش کردند و بعد از مرگ حسنک بلاهای فراوانی و درد و رنج فراواني را متحمل شد و اكنون زنده است و مشغول عبادت كردن و خواندن قرآن است- وقتي كه دوستي كار زشت انجام ميدهد چاره اي جز برملا كردن و آشكار نمودن نيست- حسنك را به پاي دار آوردند؛ از پيش آمد بد به خدا پناه مي برم، و دو قاصد را آورده بودند و چنين وا نمود ميكردند كه از بغداد آمده اند و قرآن خوانان هم قرآن مي خواندند به حسنك دستور دادند كه لباسش را درآورد، حسنك نخست دست خود را به زير پيراهن برد و بند شلوارش را محكم كرد و پارچه هاي شلوار را محكم بست و لباس و بالا پوش و پيراهن را بيرون آورد و به دور انداخت و برهنه با شلوار ايستاد  دست روي دست گذاشته بود، بدنش مثل نقره سفيد بود و چهره يا صورتش مثل صد هزار محبوب زيبا رو زيبا بود و همه مردم به خاطر اعدام حسنك گريه مي كرند. كلاه جنگي با پوشش آهني آورده اند و آن  را مخصوصا كوچك انتخاب كرد بودند که تمام سر او را نپوشاند فرياد زدند كه تمام سر و صورت او را بپوشانيد تا سنگ  سرش را از بين نبرد چون مي خواهيم سرش را به بغداد نزد خليفه عباسي بفرستيم، و حسنك را همچنان نگه داشته بودند و او لبش را حركت ميداد و چيزي زير لب مي گفت، تا کلاه آهني بزرگتري آوردند.   ب16) و در اين زمان، احمد لباس دار، سواره آمد و روبه حسنک کرد و پیامی به او رسانید و گفت پادشاه بزرگ (سلطا ن مسعود) می گوید: «که این آرزوی تو می باشد که گفته بودی وقتی به پادشاه رسیدی (منظور سلطان مسعود)، من حسنک  را اعدام کن . ما (سلطان مسعود) می خوا ستیم تو را ببخشیم، اما خلیفه عباسی نو شته است که تو قرمطی شده ای و تو (حسنک ) را به امرا و به دار می آویزند.»   ب- 17) حسنک در مقابل این سخن حرفی نزد (جوابی نداد)، سپس، با کلاه آهنی بزرگتری که آورده بودند، سر و صورت او را پوشانیدند. سپس به او دستور دادند که: بدو. سخنی نگفت و به آنها توجهی نکرده مردم گفتند: «شرم نمی کنید می خواهید مردی را اعدام کنید به حالت دویدن به پای دار ببرید؟» نزدیک بود که شورشی بزرگ بر پا شود. سواران بسوی مردم حمله ور شدندو آن شورش را خا موش کرند.   ب 18) و حسنک را به پای دار بردند و به جایگاه اعدام رسانیدند؛ او را سوار اسبی  (دار اعدام) کردند که هرگز سوار نشده بود و جلاد حسنک را مکحم بست. و فریاد زدند که به سویش سنگ بیندازید کسی  دست به سنگ نمی برد  و همه از شدت ناراحتی بسیار گریه می کردند؛ مخصوصا مردم نیشابور بیشتر گریه میکردند . آنگاه به تعدادی او باش پول دادند که سنگ پرت نمایند ولی حسنک بیش از این بود زیرا جلاد ریسمان به گلو یش انداخته و آنرا محکم بسته و حسنک  را خفه کرده بود   ب 19 ) زندگی و روزگار  حسنک و سرگذاشت او همین است که بیان گردیده و سخن حسنک – که خداوند بر او رحمت کند– پیو سته این بود که می گفت دعای مردم نیشابور مرا نجات می دهد اما نجات نداد. و املاک و وسایل زندگی و طلا و نقره و سرمایه فراوان به حال او فایده ای نداشت. حسنک مرد و جماعتی که این نیرنگ را ترتیب داده بود همه مردند – خداوند همه را رحمت کند- و این قصه با عبرت های فراوان است. و این همه و سایل دعوا و دشمنی را که به خاطر مال دنیا کردند همه رها کردند و خودشان رفتند . چه انسان نادانی است که به دنیای فانی دل می بندد زیرا که این دنیا  نعمتی می دهد باز به شیوه ی زشت تری باز می گردد .   ب 20 ) هنگامی که از کار اعدام حسنک آسوده شدند، همگی از پای چوبه دار باز گشتند و حسنک بر با لا ی  دار تنها ماند ؛ همان طور که به تنهایی از مادر متولد شده بود. و بعد از آن از ابو الحسن حر بلی– که دوست من و از نزدیکان بو سهل بود – شنیدم که گفت یک روز با بو سهل بودم، مجلسی بسیار زیباتریین کرده بود و خد متکاران زیاد ایستاده بودند و نو ازگان و خوانندگان در ان مجلس جمع کرده بود. مخفیانه گفته بود که سر حسنک را پنهانی از ما در آن مجلس آورده بودند و در ظرفی در بسته نگه داشته بودند . سپس بو سهل گفت: «میو ه ی نو رسیده (نو در آمده) آورد اند، از آن بخوریم.» همگی در جواب گفتند: «آری می خوریم». دستور داد: «آن ظرف در بسته را بیآورید.» آن ظرف را آوردند و سرپوش (درپوش ) را از آن بر داشتند. وقتی که سر حسنک را در آن دیدیم، همگی شگفت زده شدیم و من از حال برفتم و بو سهل مرا مورد تمسخر قرار داد و من روز بعد در خلوت او را بسیار سرزنش  کردم؛ به من گفت: «ای ابوا لحسن حر بلی، تو مردی بسیار ترسو هستی ،  دشمنان را باید این گونه گشت». و همه از این مو ضوع با خبر شدند و دیگر مردم  بو سهل را مورد سرزنش و لعنت قرار دادند.   ب21 ) و روزی که حسنک  را به دار آویختند  استاد من بو نصر مشکان چیزی نخورد و بسیار غمگین و متفکر بود ؛چنانچه هیچ زمانی او را این طور ندیده بودم و می گفت: «در چنین زما نه ای چه امیدی برای زیستن انسانها وجود دارد؟» و خواجه احمد حسن هم اینگونه بود و بر سر کار نرفت .   ب 22 ) و حسنک نزدیک هفت سال روی چوبه دار باقی مانده بود؛ چنانکه گوشت بدنش همه نابود شد و خشک گردید ، بطوری که اثری از او باقی نماند تا به موجب حکمی از شاه اسکلت حسنک را از دار پایین کشیدند و دفن نمودند. طوری که کسی نفهمید سر او کجا ست و تنش کجاست.    (ب23 ) و مادر حسنک زنی شجاعی بود. چنانچه شنیدم که مو ضو ع اعدام پسرش را دو سه ماهی برایش نگفته بودند . و زمانی که شنید گریه و زاری نکرد- آن گونه زنان گریه می کنند- بلکه با وقار بی صدا گریه می کرد؛ طوری که دیگران با دیدن او به شدت گریه می کردند . آن گاه می گفت: «پسرم انسانی بسیا ر بزرگ و با شرفی بود! که پادشاهی چون سلطان محمود این دنیا را به او داد (منظور وزیر سلطان محمود بود) و پسرش سلطان مسعود آخرت را نصیب او کرد (منظورسلطان مسعود او را گشت)». و مادر حسنک به زیبایی برای فرزندش عزاداری کرد و هر انسانی خردمندی که می شنید مادر حسنک را تحسین می کرد  و به درستی که چنین چیزی شایسته او بود. و شاعری از مردم نیشابور در مرگ حسنک به یاد او چنین مرثیه ی سو گواری سرود:   بیت اول : به این دلیل سر حسنک را از تنش جدا کرد ند که او از همه برتر و شایسته تر بود و وجود او مایه ی زینت زمان و حرمت مملکت بود .   بیت دوم : او از هر دین و مسلکی که پیروی می کرد سزاوار نبود که از تخت وزارت به دار مرگ آویخته شود .  

درس هشتم/ داستان شیر و گاو  

 ب 1)  بازرگان ثروتمندی بود و فرزندان او بزرگ شدند و از یادگیری کار و حرفه ای خود داری می کردند و اموال پدر را بدون برنامه مصرف می کردند و در خرج آن زیاده روی می کردند .پدر پند و نصیحت کردن آنها را بر خود واجب و میان نصیحت به آنها گفت که ای فرزندان من، مردم دنیا، در طلب سه چیز هستند و نمی توانند به آن دست پیدا کند مگر آنکه چهار خصلت داشته باشند؛ اما آن سه چیزی که همه دنبال آن هستند عبارت از زندگی راحت، مقام بلند، و کسب رضایت خداوند و پاداش آخرت و آن چهار چیز که می توان بوسیله ی آنها اهداف اول رسید، ذخیره کردن مال از راه درست و حفظ آن و بخشش مال در مورد آنچه که به مصلحت زندگی اهل خانواده و ذخیره ی آخرت منتهی میشود و نگهداری نفس از دفع بلاها به آن حد که از توان آدمی بر آید و هر کس یکی از این چهار خصلت را نادیده بگیرد (بی اعتنایی کند)،  گردش ایام، سختی هامانع از رسیدن به آرزوهای قرار می دهد.   ب2) پسران بازرگان به پند های پدر گوش دادند و منانع آن را به درستی دریافتند. و برادر بزرگ آنها روی به تجارت آورد و به سفر های دور دست رفت و دو گاو به نام های شنزبه و نندبه به همراه او بودند. و در مسیر عبور به باطلاقی رسیدند؛ شنزبه در داخل آن گیر کرد، با چاره اندیشی او را نجات دادند. در آن لحظه شنزبه قدرت حرکت نداشت. بازرگان مردی را برای مراقبت از آن گاو گذاشت که از حال او مرافبت نماید؛ و زمانی که توانایی اولیه را بدست آورد پشت سر بازرگان حرکت کند . مرد مراقب یک روز ماند، خسته شد و شنزبه را همان جا رها کرد و خود رفت و زمانی که به بازرگان رسید گفت: گاو مرُد.   ب3) و شنزبه به مرور زمان، بهبود یافت و در جستجو چرا گاهی می گشت تا این که به چمن زاری رسید که پر از سبزه ها و گیاه خوشبو بود . وقتی مدتی در آن چرا گاه پر  علف گذرانید و نیرو گرفت، و ناسپاسی نعمت خود خواهی و مستی به او راه یافت و با خوشحالی آمیخته با غرور نعره بلند و وحشتناکی بر آورد. و در اطراف  آن چمن زار شیری بود و در اطراف آن حیوانات و درندگان گوناگون زندگی می کرد، همه از فرمان شیر پیروی می کردند و شیر هرگز گاوی ندیده بود و صدایش را تا آن زمان نشنیده بود. وقتی که صدای گاو را شنید، ترسی سراسروجودش را فرا گرفت اما بخواست دیگر حیوانات بدانند که او می ترسید؛ از ترس یک جا ساکن بود (خشکش زده بود) و اصلا حرکتی نکرد.   ب4) و در میان پیروان شیر دو شغال به نام های کلیله ودمنه زندگی می کرد ند که هر دو از هوشیاری و زیرکی بسیاری بر خودار بودند. دمنه  طمع کار تر و والا تر بود و به برتری می اندیشید، از کلیله پرسید: نظر تو در مورد شاه که بر جای خود  ایستاده و شادی از خود نشان نمی دهد چیست؟ کلیله گفت: تو در این مورد چه کار داری؟ ما در درگاه این پادشاه زندگی راحتی داریم و غذایی می خوریم از این فکر و سخن بگذر.   ب 5 ) دمنه گفت: هر کسی که به پادشاه نزدیک شود برای سیر کردن شکم نیست زیرا شکم را می توان به هر وسیله سیر نمود. فایده نزدیکی به پادشاهان رسیدن به مقام بلند و نگهداری دوستان و سرکوب دشمنان است .   ب6 ) کلیله گفت :آنچه گفتی شنیدم؛ اما خرد مندانه توجه کن و بدان که هر دسته و قوی مقام و منزلتی دارند و ما آن جماعتی نیستیم که برای این مقام ها ساخته و آماده شویم و بتوانیم به آن دسته برسیم.   ب 7) دمنه گفت :درجات بین صاحبان جوانمردی و افراد اهل همت مشترک و مورد اختلاف است. آن کس که از وجودی ارزشمند برخودار است خود را از درجات پست به مقامی بلند میرساند و هر کس که از اندیشه سست و عقل اندک و ناقص سود می برد از مقام و درجه ی به مقام بلند بی ارزش سقوط می کند.   ب 8) کلیله گفت: این خردمندی که تو فکر می کنی چیست؟    ب 9 ) دمنه جواب داد من می خواهم در این زمان خود را به شیر نشان  دهم زیرا دچار تردید و سرگشتگی شده است و با نصیحت و راهنمایی به او آرامش می رسد به این وسیله خود را به او نزدیک کرده و منزلت و مقامی پیدا می کنم   ب 10) کلیله گفت : تو از کجا می دانی که شیر سر گشته و آشفته است ؟   ب11 ) دمنه گفت : با عقل و زیرکی خود نشانه های ترس و وحشت را در شیر می بینم و انسان خردمند با دیدن ظاهر، به باطن افراد پی می برد.   ب12) کلیله گفت: چگونه نزد شیر مقام و منزلتی بدست می آوری؟ زیرا تو در خدمت  هیچ پادشاه نبودی و آداب و رسوم آن را نمی دانی .   ب13)  دمنه گفت: وقتی مردی از دانایی و توانایی برخوردار باشد . از انجام دادن کار بزرگ و بدوش کشیدن مسولیت سنگین اظهار عجزو ناتوانی نمی کند.   ب14) کلیله گفت : خداوند بلند مرتبه خوبی و درستی این کار بزرگ را اگر مخالف آنم امیدوارم به خیر و نیکی و تندرستی.   ب15) دمنه رفت و به شیر سلام کرد . شیر او را صدا کرد و از او پرسید :کجا هستی؟ دمنه گفت : بر درگاه سلطان جنگل ساکن شدم و درگاه سلطان را قبله نیازها و نهایت امید و آرزوی خویش قرار داده ام و منتظر هستم که کاری پیش اید و من آن را  با عقل و دانش انجام دهم .   ب16) وقتی شیر سخنان دمنه را شنید، به طرف نزدیکان خویش رفت و گفت : انسان هنرمند و جوانمرد اگر چه از مقامی کوچک و دشمنی فراوانی برخوردار باشد، عقل و جوانمردی (انصاف) او باعث می شود تا در میان دیگران مشخص گردد (به شهرت برسد)، مثل شعله آتش که اگر صاحب آتش خواهان آن باشد که کم بسوزد ولی آتش به طبع خود بیشتر می شود می سوزد و شعله ور می شود. و دمنه با شنیدن سخنان شیر خوشحال شد و گفت: لازم است که همه ی خدمتکاران و نزدیکان شاه هر نظر و راهنمایی که در اندیشه دارند ارائه دهند آنچه که باعث نگرانی او می شود، او را نصیحت کنند و اندازه ی خردمندی خود را به شاه نشان دهند، زیرا تا شاه پیروان خود را به درستی نشناسد و از توان و کارایی و پاک سرشتی آنان با خبر نباشد، نمی تواند از وجود آنها سود ببرد و نمی تواند در انتخاب آنان به درستی فرمان صادر کند.   ب17) وقتی که دمنه این سخنان را بیان کرد، شگفتی شیر نسبت به او بیشتر شد از آن رو به پرسش های شیر به نرمی و درستی پاسخ می گفت و فراوان شیر را می ستود و خود را به او نزدیک کرده و کاملا صمیمی شدو دمنه از روی فرصت طلبی از شیر پرسید: مدتی است که شاه را بر یک جای ساکن و به دور از هرگونه شادی و نشاط می بینم، دلیل این همه افسردگی چیست؟ شیر می خواست که ترس و وحشت خود را از دمنه پنهان کند. در همین موقع، شنزیه صدای وحشتناکی برآورد و آن صدا شیر را از حالت طبیعی خارج کرد و به حدی او را ترساند که از خود بیخود شده و اختیار خویش را از دست داد و به ناچار اسرار خود را با دمنه در میان گذاشت و گفت: علت ترس و من همین صدایی است که می شنوی. نمی دانم این صدا از کجاست؛ اما فکر می کنم که صاحب این صدا هم مثل صدایش پرزور و قدرتمند است. اگر این گونه باشد اقامت ما در این مکان شایسته نیست.   ب 18) دمنه گفت: شایسته نیست سلطان به خاطر صدایی جایگاه خویش را ترک کند و از سرزمین انس گرفته ی خویش دور شود.اگر اجازه بفرمایید من بروم و صاحب این صدا را به این جا بیاورم تا جزء خدمتکاران و غلامان حلقه به گوش سلطان شود. شیر از گفتار دمنه شادمان شد و دستور داد تا شنزبه را به حضور شیر بیاورد. دمنه به نزد گاو آمد و بدون هیچ ترس و تردید با او به سخن گفتن پرداخت و گفت: مرا شیر فرستاده و دستور داده است که ترا نزد او ببرم. گاو گفت: این شیر کیست؟ دمنه پاسخ داد: پادشاه حیوانات. وقتی که گاو نام سلطان جنگل را شنید، ترسید. به دمنه گفت: اگر به من جرات بدهی با تو می آیم. دمنه با او عهد و پیمانی بست هر دو به سمت شیر حرکت کردند.   ب 19) وقتی که دمنه وگاو به نزد شیر آمدند، شیر از گاو به گرمی احوال پرسی کرد و از او پرسید: چه زمانی به این سرزمین آمده ای و دلیل آمدنت چه بوده است؟گاو سرگذشت خود را برای شیر تعریف کرد. شیر به او گفت که تو در این سرزمین اقامت کن و از لطف و مهربانی و نیکی و بزرگواری ما نصیبی ببر.گاو شیر را مورد ستایش و احترام قرار داد و با کمال میل آماده ی خدمت شد.شیر گاو را به خود نزدیک و صمیمی کرد.و در بزرگداشت و دوستی با او هیچ کوتاهی نکرد. تا این که بیش از همه ی نزدیکان شیر محترم و عزیز شد.   ب 20) وقتی که دمنه دید که شیر چگونه گاو را مورد محبت و خوش آمدگویی قرار داده است مضطرب و پریشان. پیش کلیله رفت و گفت:ای برادر اندیشه ضعیف و ناتوانی مرا می بینی؟ من در پی آسایش شیر بودم، و از بدست آوردن مقام برای خودم غافل شدم. و این گاو را به حضور شیر آوردم اکنون او به ارج و مقام و بزرگی رسیده است و من ارزش و درجه ی خود را از دست داده ام. حالا تو راه نجات مرا در چه می بینی؟ کلیله گفت: تو بیرو اندیشه ی تو چیست؟   ب 21) دمنه گفت:در این اندیشه هستم تا با نیرنگ های مختلف شیر را منصرف کنم.   ب22) کلیله گفت:اگر می توانی گاو را بکشی به گونه ای که مشکلی متوجه شیر نشود (شیر متوجه و ناراحت شود)، راهی دارد (این کار موجه است) و اما اگر آسیبی متوجه شیر شود، مواظب باش که به آن کار اقدام نکنی. و اینگونه سخن، را به پایان بردند (به این نتیجه رسیدند) و دمنه از دیدار شیر خودداری کرد. تا این که روزی موقعیتی پیدا کرد و مثل آدم مصیبت دیده ای پیش شیر رفت. شیر گفت: مدتی است که تو را ندیده ام؛ امیدوارم که خیر باشد.   ب23) دمنه جواب داد:آری.شیر گفت:بگوی.دمنه گفت:باید این موضوع را در خلوت و محرمانه بگویم. شیرگفت: اکنون زمان گفتن است.زود بگو زیرا نباید در کارهای مهم تاخیر کرد و آدم عاقل و دانا کار امروز را به فردا نمی اندازد.   ب24) دمنه گفت:انسان عاقل چاره ای جز بیان حق ندارد، زیرا هرکس که پندی را از پادشاه مخفی نگه دارد و از تقاضای کمک و بیان حاجت از دوستان خودداری کند. بر خود رنج روا داشته و به نفس خود خیانت کرده است.   ب25) شیر گفت: صداقت و امانت داری تو بر ما مشخص است و آثار و نشانه های امانت داری از ظاهر تو آشکار است.پس آنچه تازه اتفاق افتاده است، بگو.   ب26) دمنه گفت: شنزبه با بزرگان لشکر و فرماندهان خلوت کرده و از هر یک به نوعی دلجویی نموده است ، و گفت که «شیر را آزمایش کردم و زور و توان او را دریافتم و به توان اندیشه و فکر او پی بردم و در هر یک از آنها نقص و ناتوانی تمامی مشاهده کردم». پادشاه در نیکو داشت آن گاو نمک نشناس خائن زیاده روی کرد. تا آنکه کله اش پر از باد شد (غرور و سرکشی در سرش پر شد)   ب27) وقتی که حیله گری دمنه شیر را تحت تأثیر قرار داد شیر گفت : نظرتو در این مورد چیست؟ دمنه گفت: وقتی که کرم نابود کننده در دندان افتاد، تنها راه درمانش کندن آن است. شیر گفت: من از نزدیک شدن به گاو کراهت دارم و این امر را زشت می دانم . کسی را نزد گاو می فرستم و جریان را به او می گویم و به او اجازه می دهم تا هر کجا که می خواهد برود . دمنه فهمید که اگر این موضوع را با گاو در میان بگذارد، فوراً دروغ و حیله گری او آشکار می شود .     ب28) وقتی که دمنه از تحریک شیر خاطر جمع شد و فهمید که آتش فتنه را در جان شیر بر افروخته است . تصمیم گرفت که نزد گاو برود و او را هم مثل شیر فریب دهد. به شیر گفت: که من به ملاقات گاو می روم و از اسرار درون او آگاه می شوم؟ شیر اجازه داد . دمنه مثل آدم ماتم دیده به نزد گاو رفت .   ب29) گاو مشتاقانه به او خوش آمد گفت وپرسید: مدت هاست که تو را ندیده ام . خوب هستی؟ دمنه گفت: کسی که صاحب اختیار خود نباشد چگونه می تواند تندرست باشد. گاو گفت: سخن تو نشانه ی آن است که تو از شیر متنفر شدی و می ترسی. دمنه گفت: آری چنین است، اما نه برای خود و سابقه دوستی و چگونگی پیوند من و تو بر تو پوشیده نیست. گاو گفت: ای دوست مهربان و دلسوزوای یاور با وفا به عهد و پیمان دمنه گفت: از شخص مورد اطمینانی شنیدم که گفت شیر است که، «گاو چاق شده است و دیگر به او نیازی ندارم و فایده ای برای ما ندارد. با گوشت او برای حیوانات مهمانی و ضیافت خواهم داد». وقتی این سخن را شنیدم، آمدم که به تو خبر بدهم و اکنون مصلحت آن است که برای خود چاره ای بیاندیشی و از راه پیش دستی حیله ای علیه آن بکار ببری. که از این طریق فتنه و آزار شیر را از خود دور کنی و نجات پیدا کنی.   ب30) وقتی که گاو این سخن را شنید و عهد و پیمان شیر را در ذهن مرور کرد . و گفت : نیازی نیست که شیر در حق من حیله و نیرنگ کند زیرا از من خطا و خیانتی سر نزده است؛ اما او را با حیله و نیرنگ بر من تحریک کرده (علیه من شورانیده اند) و جماعتی بی فایده و مکار در خدمت او هستند، که همه آنها در انجام کارهای ناشایست با تجربه و در خیانت و غارتگری توانا و ماهرند.   ب31) دمنه با شادی و نشاط نزدیک کلیله رفت. کلیله از او پرسید: که چه کرده ای؟ دمنه جواب داد: آسایش و راحتی هر چه زیباتر و بهتر نزدیک است. (دارم به هدفم می رسم).   ب32) سپس کلیله و دمنه هر دو نزدیک شیر رفتند . اتفاقاً  گاو هم هم زمان با آنها رسید . زمانی که شیر گاو را دید، محکم ایستاد و غرش می کرد و دمش را مثل مار پیچ و تاب می داد . گاو فهمید که شیر قصد جان او را دارد. و قتی که شیر آماده شدن گاو را دید، بیرون آمد و آن دو با هم جنگیدند و خون از این گرد و فتنه که تو بر پا کرده ای دویست سال هم باران ببارد نمی توان آن را از بین برد بدن جاری شد.   ب33) کلیله گفت ای نادان (دمنه)، به توجه کن. دمنه گفت : عاقبت بد کدام است؟ کلیله گفت: عذاب وجدان شیر و علامت پیمان شکنی و به ناحق کشته شدن گاو توسط شیر.   ب34) وقتی که مذاکره آن دو به این کلمه رسید، شیر کار گاو را یکسره کرد و او راکشت؛ هنگامی که گاو را در خاک و در خون غوطه ور دید، فکری کرد و با خود گفت :   ب35) افسوس از گاوی که این همه خردمندی و تیز هوشی و هنر مندی داشت. نمی دانم در مورد او درست اندیشیدم و چیزی که علیه او گفتند جانب صداقت بود. یا این که افراد خائن تهمت و بد گوئی نسبت به او را روا داشتند. به هر حال من خود را دچار غم و اندوه کردم و این دردمندی و تأسف خوردن بی فایده است .   ب36) وقتی که نشانه های پشیمانی در وجود شیر نمایان شد و در پشیمانی او هیچ شک و تردیدی نماند و دمنه متوجه آن شد ، سخن کلیله را قطع کرد و نزد شیر رفت و به شیر گفت: دلیل ناراحتی چه هست؟ کدام روز و کدام زمان شادی آورتر و خجسته تر از این زمان است ؟ پادشاه پیروز و شادمان و دشمن در جایگاه مرگ و در ذلت و خواری فرو رفته است .   ب37) شیر گفت : هرگاه که به یاد همدمی و دانش و توانایی شنزبه می افتم ، مهربانی و دل سوزی نسبت به وی بر من تسلط پیدا می کند و حقیقتاً او حامی و پشتیبان لشکر من بود. او در چشم دشمنان مانند خاری بود و برای دوستان مانند خال با ارزش و زیبا بود.   ب38) دمنه گفت : پادشاه نباید برای آن ناسپاس ( نمک به حرام ) بی وفا رحم و دلسوزی کند و به خاطر این پیروزی که نصیب شاه شده و موفقیتی که حاصل آمده است، باید اظهار شادی نماید .   ب39) سخنان دمنه اندکی به شیر آرامش داد اما روزگار عدالت را جاری نمود و باعث روسیاهی و رسوایی دمنه شد و تهمت و حیله گری او بر شیر مشخص گردید و به جزای مرگ گاو او را به دردناک ترین وضع کشت . زیرا نهال اعمال و بذر گفتار آدمی هر گونه که پرورش یابد، به نتیجه و ثمره می رسد و پایان حیله و نیرنگ همیشه ناپسند بوده است و پایان بد اندیشی و مکاری، نا خجسته بوده است و هر کس مکر و حیله گری را در پیش بگیرد، آسیب آن سرانجام به او رسیده و ناکامش می کند .

     درس نهم/ چگونگی نوشتن کتاب گلستان  

 1 ب ) یک شب، در اندیشه روزگار گذشته بودم و به عمری که بیهوده سپری شد افسوس می خوردم و خانه کوچک دلم را با اشک چشم که به مانند الماس شفاف و برنده بود سوراخ می کردم و این بیت ها را مناسب حال خود می گفتم :   بیت 1 ) لحظه به لحظه از مدت عمر کاسته می شود / زمانی که دقت می کنم، از عمر چیزی باقی نمانده است.   بیت 2 ) ای کسی که پنجاه سال ( زمان شیرین عمرت ) از عمرت گذشت و تو در بی خبری و غفلت مانده ای/ امید است که باقی مانده ی ناچیز آن را بیهوده تلف نکنی .   بیت 3 ) شرمنده آن کسی که بدون انجام کاری (بدون عبادت) از این دنیا رفت/ زمان مرگش فرا رسید ولی توشه ای برای آخرتش فراهم نکرد .   بیت 4 ) خواب شیرین و گوارای صبحگاهی/ هر مسافری را از حرکت باز می دارد .   بیت 5 ) هر کس که به دنیا آمد، برای خود خانه ای نو ساخت/ با فرا رسیدن مرگ هر چه بدست آورده بود خانه اش را به دیگری واگذار کرد .   بیت 6 ) آن شخص جانشین متوفی ( فوت شده ) در این خانه سکونت گزید و آرزوهایی در سر داشت/ اما او نیز خانه را به دیگری واگذار کرد .   بیت 7 ) رفیق ( دنیا ) بی ثبات و متزلزل مهرورزی نکن/ زیرا چنین دوست بی وفایی شایسته عشق ورزی و دوستی نیست .   بیت 8 ) هر کس با هر نوع عملی سرانجام از این دنیا رفتنی است/ خوش  به حال آن کسی که زندگی اش را با اعمال نیک سپری کرده است .   بیت 9 ) روزهای کوتاه عمر مانند برف است در برابر آفتاب تابستان که زود فنا و نیست می شود چیزی از عمر نمانده ولی صاحب عمر همچنان غافل و مغرور است.   بیت 10 ) ای کسی که با دست خالی به بازار ( دنیا ) رفته ای یقین دارم که با دست خالی بازخواهی گشت.   بیت 11 ) کسی که محصول نارسیده ی خود را پیش فروشی کند هنگام برداشت نیازمند دیگران می شود.   ب2) بعد از فکر کردن در مورد ناپایداری دنیا و عمر، صلاح را در آن دیدم که گوشه نشینی اختیار کنم و از دیگران دوری کنم و نوشته هایم را از سخنان بی مضا و منطق پاک کنم و از این به بعد بیهوده سخن نگویم:   بیت 12 ) آن که خاموش و کرو گنگ در گوشه ای نشسته است، از کسی که مهار زبان خویش را در اختیار ندارد، بهتر است .   ب3)تا اینکه یکی از دوستان که در محفل همدم و هم سفره من بود و در اتاق هم نشین من بودیم، به شیوه ی همیشگی وارد اتاق من شد و هر قدر زمینه ی شوخی و خنده را فراهم کرد، به او توجهی نکردم و به عبادت مشغول ماندم . آزرده خاطر شد و با ناراحتی به من نگاه کرد و گفت :   بیت 13 ) ای برادر اکنون که می توانی سخن بگویی با مهربانی و خوش رویی سخن بگوی.   بیت 14 ) زیرا که فردا قاصد مرگ برسد به اجبار باید سکوت بکنی و خاموش بمانی .   ب4)یکی از دوستان من موضوع پیش آمده را به آگاهی او رسانید و گفت که: فلانی تصمیم قطعی گرفته است که باقی مانده عمر خود را گوشه نشینی اختیار کند و به عبادت خدا بپردازد و از سخن گفتن بپرهیزد . پس تو هم اگر می توانی، دنبال کار خودت برو و دوری اختیار کن. گفتا: به بزرگواری خداوند سوگند می خورم و قسم به حق دوستی گذشته که سخنی نخواهم گفت و گامی بر نخواهد داشت ، مگر اینکه سخن زیرا ناراحت کردن دوستان نادانی و جهالت است و جبران سوگند آسان نیست بر خلاف مصلحت و خیر است . و نادیده گرفتن اندیشه و نظر خردمندان: درست نیست که شمشیر علی(ع) در غلاف بماند (در پیکار با دشمنان از آن استفاده نکند) و سعدی نیز سکوت اختیار کند«سخنان زیبا و مفید نگوید»:   بیت 15) ای شخص خردمند آیا ارزش و موقعیت زبان در دهان را می دانی ؟ بدان که زبان همچون کلیدی برای هنرمند است .   بیت 16 ) وقتی که دهان انسان بسته باشد،/ هیچ کس نمی تواند بفهمد که صاحب آن طلا فروش است یا خرده فروش کم بها؟   بیت 17 ) اگر چه سکوت کردن و خاموش ماندن در نزد بزرگان، نشانه ی ادب است/ اما بهتر است که در موقع لزوم سخن مورد نیاز گفته شود و سکوت را بشکنی .   بیت 18 ) دو چیز باعث سبکی و خطر ره عقل و نشانه ی کم خردی است: یکی سخن گفتن موقعی که باید سکوت کند و سکوت کردن در جایی که باید سخن گفت.   ب5) خلاصه، نمی توانستم در مقابل او ساکت بمانم و سکوت در مقابل او را دور از جوانمردی و انصاف دانستم زیرا: دوستی من و او یک رنگ و صمیمی بود و ارادتی راستین بین من و او برقرار بود:   بیت 19 ) هنگامی که می خواهی با کسی جنگ کنی ، با کسی مبارزه کن/ که یا بر او پیروز شوی و یا بتوانی از چنگش رهایی یابی و فرار کنی .   ب6 ) و به ناچار سخن گفتیم و گردش کنان از منزل خارج شدیم؛ در فصل بهاری که شدت سرما کم شده بود و هوا متعادل بود و آغاز حکومت و خود نمایی گل فرا رسیده بود.   بیت 20 )  اول اردیبهشت ماه از تقویم جلالی بود که بلبل بر بالای شاخه های درخت به نغمه سرایی مشغول بود .   بیت 21 ) بر گلبرگ های گل سرخ شبنم نشسته بود گویی که دانه عرق ( قطره عرق ) بر گونه های زیبا روی بر یا افروخته ی خشم گونه قرار گرفته است .   ب7 ) شب فرا رسیده بود که در باغ یکی از دوستان توفیق بیتوته کردن و با هم ماندن حاصل شد . محلی با صفا و نشاط آور که درختان درهم پیچیده بودند؛ و گویی که خرده های شیشه رنگارنگ را بر پهنه آن باغ ریخته اند و گویی ستاره پروین از زیر انگورش آویزان است .   بیت 22 ) باغی ( بوستانی ) که اب جویبارش خوش گوار بوده/ و درختانی که آواز پرندگانش خوش و آهنگین بوده است .   بیت 23 ) آن باغ پوشیده از گل های لاله بود/ و درختانش پر از میوه های گوناگون بود .   بیت 24 ) وزش باد شکوفه های رنگارنگ را بر صفحه ی زمین ریخته/ گویی که فرش رنگارنگی (منظور سبزه ها و گل های رنگارنگ) بر باغ پهن کرده اند .   ب8 ) هنگام صبح که تصمیم برگشت بر اندیشه ی ماندن پیروز شد ، او را دیدم که دامنی از گل های رنگارنگ و گیاهان خوشبو را جمع آوری کرده و قصد برگشتن دارد. به او گفتم: عمر گل های باغ را همچنان که می دانی کوتاه است و زود پژمرده می شود و اهل علم گفته اند: «هر چیزی که پایدار نباشد، شایسته ی دوست داشتن نیست.» دوستم پرسید که «چاره کار چیست؟» جواب دادم: «برای شادمانی بینندگان و خوبی و نشاط دل خوانندگان، کتاب گلستانی بنویسم که باد پاییزی (گذشت روزگار) نتواند کتاب گلستان را تغییر دهد و از بین ببرد (اثر آن تا آخر باقی بماند) و دگرگونی روزگار نتواند زندگی بهاری را به اظطراب پاییزی تبدیل کند.» (با خشم پاییزی دگرگونی کند)   بیت 25) اگر از کتاب گلستان من مقداری را بگیری (بخوانی) بیشتر از مقدار گلی است که در باغ گرفتی و هیچ سودی برای تو ندارد.   بیت 26) عمر گل، کوتاه و زودگذر است/ اما کتاب گلستان من/ همیشه زیبا و تازه می باشد.   ب9) هنگامی که من این داستان را بیان کردم، دست از چیدن گل کشیده و آنچه را که چیده بود ریخت و به من متوسل شد که: «جوانمرد وقتی وعده دهد، وفا کند.» در همان روز پاک نویس کردن یک فصل از کتاب گلستان به پایان رسید فصلی در مورد آداب و رسوم معاشرت و گفتگو با دیگران، به شکلی که سخن گویان بتوانند از آن استفاده کنند و نویسندگان بتوانند از آن استفاده کنند و موجب بهتر نوشتن آنان شود. خلاصه هنوز از عمر گل بوستان تمام نشده بود (هنوز فصل بهار به پایان نرسیده بود) که کتاب گلستان به پایان رسید...  

  درس یازدهم/ دانش، دبیری و شاعری

   1- روزگار را سرزنش و نکوهش نکن / و غرور و تکبر و گستاخی را از سرت بیرون کن.   2-آسمان بلند و روزگار را از هرگونه کار و تعیین سرنوشت برای انسان مبرا بدان /شایسته نیست که دانا عوامل غیر مؤثر در کاری را نکوهش کند .   3- تا زمانی که جهان ظلم و بی وفایی را پیشه خود می سازد / تو به صبرو شکیبای عادت کن.   4- در این دنیا بار سنگین گناهان را از پشتت به زمین بیانداز / و این قضاوت و داوری را به قیامت موکول نکن.   5- وقتی که تو خودت سرنوشت و بخت و اقبال خود را بد می کنی/ از آسمان و روزگار انتظار سعادت و خوشبختی نداشته باش .   6- اگر تو از آموختن و فراگیری علم و دانش روی برگردانی / به سروری و بزرگی دست نخواهی یافت.    7- چوب درختان بی ثمر را می سوزانند / سزا و کیفر بی ثمر بودن سوختن است.   8- با فرا گرفتن علم و دانش از آسمان سرافراز تر خواهی شد/ و آن را به فرمان خود در خواهی آورد .   9- ای برادر! به هوش باش که بی جهت / دبیری ( نویسندگی ) و شاعری را دانش واقعی نشمری .   10- دبیری و شاعری هر دو نوعی سخن گفتن هستند اما / هیچ شباهتی با سخت پیامبران (وحی) ندارند.    11- اگر تو شاعری را پیشه خود قرار دادی و شعر می گویی / دیگری نیز آواز خوانی و خوانندگی را پیشه کرده است .   12- در مجلسی که مطرب اجازه نشستن دارد تو برپا و ایستاده ای و اجازه نشستن نداری / بنابراین شایسته است که زبان گستاخ خود را ببری و مداحی را رها کنی .   13- تا کی می خواهی چهره مانند ماه معشوق را به لاله سرخ ، و زلف خوشیوی او را در بلندی به شمشاد تشبیه کنی.   14- آیا با وجود عمار و ابوذر که هر دو مظهر زهد و تقوایند/ شایسته است که عنصری (شاعر دربار غزنوی) محمود غزنوی را مدح کند .   15- من آن کسی هستم که مروارید پر ارزش سخن فارسی را در پای صاحبان قدرت (خوکان) قربانی نمی کنم .  

  درس دوازدهم/ پیدا و پنهان  

1- چه خوش و شیرین است آن دردی که درمانش تو باشی/ و چه نیکوست آن راهی که به تو منتهی شود.   2- خوشا به حال آن چشمی که چهره ی تو را مشاهده کند/ و خوشا به حال آن سرزمینی که پادشاهش تو باشی و تو بر آن حکومت کنی .   3- خوش به حال آن دل و جانی که معشوق و محبوبش تو باشی.   4- آن کسی  خوش و شادمان و خوشبخت است / که تو خواهان او باشی و او را بپذیری.   5- دل انسان امیدواری که امید دل و جان او تو باشی ، بسیار خوش و خرم است.   6- ای دوست! آن خانه ای که تو مهمان آن باشی و به آن قدم بگذاری/ سرشار از شادی و خوشبختی و نشاط است.   7- کسی از گل و گلزار خوشش خواهد آمد / که تو گلستان او باشی ( کسی که تو به او عنایت کنی از زیبایی های آفرینش لذت می برد).   8- آن کسی که تو نگهبان و حافظ و حامی او باشی از هیچ کس ترس و بیمی نخواهد داشت .   9- عراقی همیشه خواهان درد است / به امید آن که درمان آن درد، تو باشی.   الفت موج   1- نه تنها آن نوگل خندان ( معشوق ) مرا رها کرده است / بلکه خار نیز از من دوری می گزیند.   2- آمیزش و معاشرت من با او، همانند انس و الفت موج و ساحل است / زیرا هر لحظه با من است و در عین حال پیوسته از من می گریزد و دوری می کند.   3- اگر چه همانند مورچه ضعیف و ناتوان هستم ولی آن توانایی و قابلیت را دارم / که اگر ملک سلیمان از آن من باشد ، آن را ببخشم و نثارکنم.   4- با هر شیوه ای چه با سخن گفتن، چه با خاموشی، چه با نگاه/ می توان به هر شیوه ای مرا شیفته و دلداده ی خود کرد.   5- من همانند قمری پرو بال ریخته وناتوانی هستم، به چه کسی پناه بیاورم؟/ ای معشوق، تا کی می خواهی از من سرکشی و دوری کنی؟   6- ای کلیم! این همه اشک بیهوده از چشم خود جاری نکن/ زیرا با طوفان اشک نیز نمی توان گرد غم را از من شست و محو کرد.  

   درس سیزدهم / از درد سخن گفتن

   1- ای دوست! برگرد و بیا زیرا چهره من به سبب دور ی از تو ، همانند برگ پاییزی زرد است / و با یاد تو افسوس و آه نا امیدی همدم دل من است .   2-اگر به تو روی آورده و توجه کرده ام به سبب نیازی است که به تو دارم / و اگر مزاحم تو میشوم به خاطر دردو گرفتاری من است .   3- اشک گلگون و سرخی که بر دشت گونه هایم جاری شده است خاطر این است که راه نورد راه عشق اشک ریز  است.   4- با چه کسی می توان بگویم که در میدان اندیشه و فکر من / چه فغان و فریادی وجود دارد و چه نبرد خونینی برپاست .   5- تنها یار غمخوار و وفادار من ، درد و غم است/ و فقط درد بود که فهمید من چه مرد یر از غم و درد هستم .   6- نمی دانی که دردو دل با مردم بی دردی که هیچ دردی را احساس نکرده اند و درد را نمی فهمند، چه گرفتاری و درد بزرگی است.   7- دل من همانند پهنه آسمان به هنگام غروب خورشید خونین و سرخ است / با این همه به سبب دوری از تو چهره ی زرد و رنجوری دارم.   8- هر لاله شکفته شده در دامن دشت و صحرا / نشان قدم مسافری است که این مسیر (مسیر عشق) را طی کرده است .   9- یا هر غنچه گل سرخی که به وسیله باد صبا شکوفا می شود، خون شهیدی است که از دل خاک می جوشد و بیرون می آید.        درس چهاردهم / گل های چیده   1- عطر و بوی شهیدان به مشام می رسد / و از داغ جگر سوز آنان اشک خونین از چشمانم سرازیر می شود .   2- گل سرخ برای تماشای شهیدان رنگش پردیده/ زیرا در برابر سرخی خون شهیدان شرمنده می شود و سرخی خود را از دست می دهد.   3- گل لاله از داغ غم شهیدان ، با بدنی خونین و سرخ از خاک سر بر می آورد ( گل لاله نماد شهید است.)   4- از مبارزان و ظلم ستیزان ناله های آتشین و جان سوز به گوش می رسد.   5- اگر چه این دریای بزرگ (جامعه ایران) به ظاهر آرام و ساکن است، ولی موج آن طوفان زاست.    (اگر چه مردم به ظاهر خاموش هستند ولی دردل آنان طوفانی از خشم وجود دارد.)   6- پس از هر شکست پیروزی نصیب انسان می شود (شکست می تواند مقدمه پیروزی باشد)/ همان گونه که صبح دم از درون تاریکی شب طلوع می کند.   7- ای قدسی! بیت خوش و نیکویی از استادی برگزیده ( صائب تبریزی ) به یادم می آید :   8- «در جهان عدم و نیستی نیز بویی از عشق وجود دارد / به همین سبب گل وفتی از جهان عدم پا به جهان هستی می گذارد ، از شدت عشق با گریبان چاک چاک ( شکفته شده ) می آید.»     درس پانزدهم / کرامت آبی    1- دل من از شیشه های شهر شما که بر اثر موشک باران شکسته شده ، شکسته تر است / کسی که ما را این چنین مصیبت زده و دل شکسته می خواهد نابود شود .   2- شما چه قدر صبور و بردبار و چه قدر خشمگین هستید/ حضور شما در برابر دشمن مثل برخورد دریا با صخره، کوبنده و مداوم است .   3- شما به استوار و پایداری، معیار و مفهوم تازه ای بخشیدید/ شما مثل ماوند نیستید بلکه دماوند مثل شماست و استواری را از شما آموخته  است.   4- بیا تا از همه دشت ها بپرسیم/ که گدام قله مثل شما این چنین سر افراز و پا برجا و استوار است؟   5- شما ملت مسلمان ایران ، به لطف و رحمت الهی چشم دوخته ای/ هیچ پنجره ای مثل پنجره وجود شما اینگونه به سوی خداوند باز نیست ( هیچ چیزی مثل وجود شما دائما با خداوند در ارتباط نیست )   6- شما در میدان جنگ به عشق لبخند می زنید (عاشقانه برای خدا می جنگید) و عاشق پیشه هستید/ حماسه وقتی به عشق ختم می شود بسیار زیباست.   7- شما چه کسانی هستید؟ در عین نیازمندی مغرور و سربلند و با عزت هستید/ استقامت و پایداری و خشم از نگاهتان آشکار است .   8- اگر چه دشمن بخشی از سرزمین ایران را تصرف و باغچه های وطن را لگد کوب کرده است/ ولی پیروزی فقط از آن رزمندگان و مبارزان اسلام است.   9- تخلص غزل من فقط نام شماست/ و به سبب مبارکی خیر و برکت نام شماست که زبان من به سرودن شعر گویا شده است.  

 سجاده ی سبز  

 1- گل، با شکفتن خود فتر رازهای خداوند را برای ما گشوده / و صحرا نیز با گل ها و سبزه هایش ورق جدیدی از پند و نصیحت را باز کرده است (شکوفایی گل ها و سرسبزی صحرا همه آیات و نشانه های وجود خداوند هستند.)   2-این صحرای سرسبزی که خداوند آفریده است آیینه تمام نمایی است که زیبایی و عظمت خداوند را نشان می دهد .   3- اگر به شور و غوغای صبح رستاخیز باور و اعتقاد ندارید/ به گل نگاه کنید که با شکفتن خود سوگند می خورد و به ما یاد آوری می کند که شکوفایی و سرسبزی طبیعت نمادی از روز رستاخیز است .   4- فصل بهار که پس از ماه اسفند می آید/ شرح و بیان ادیبانه ای است که بر وجود معاد دلالت می کند.   5- این چشمه ای که از کوه دماوند می جوشد/ تفسیر لطیفی از پاکی دل کوه می باشد .   6- سبزه  و چمنی که بر دامنه کوه الوند گسترده شده است نشانه آن است که/ بنفشه خود را برای سجده و عبادت آماده کرده است.   7- این غنچه ای که لب خود را به تبسم شیرین گشوده و لبخند زده است/ وجودش سرشار از شهد و شیرینی است.   8- شادابی و شکوفایی و عطر گل نشانه ی آن است/ که سیر و سلوک گل پاک و بی آلایش بوده است.    


   درس بیستم/ جمال جان فزای روی جانان  

 1- اگر در اصل این معنی که هستی مطلق خداوند است ، تأمل و تدبر کنی ، خواهی فهمید که همه یکی است و حق است که به تمام صورت ها ظاهر می گردد و دیده و بیننده و دیدار همه اوست .   2- حدیث قدسی بیان کننده این معنی است/ که هرگاه خداوند بنده اش را دوست بدارد هر کاری که بنده انجام دهد عین اراده و فعل خداوند است .   3- سراسر جهان هستی را همانند آیینه ای بدان که جلوه گاه حق است/ و هر ذره از پدیده های جهان هستی در بدارنده و نشان دهنده ی مظاهر گوناگون خداوند است.   4- اگر دل یک قطره را بشکافی و ان را تجزیه و تحلیل کنی/ می بینی که صد دریای پاکیزه از آن بیرون می آید (در هر ذره ای از پدیده های جهان اسرار و مظاهر گوناگون حق نهفته است).   5- هر جزئی از اجزای خاک استعداد آن را دارد که آدم شود و کمالات حق را در خود جلوه گر سازد .   6- همه ی موجودات ، در اندازه ها و تعینات متفاوتند اما در اصل وجود یکی هستند/ همان گونه که قطره در اصل دریاست و دریا جز قطره ( قطره ها ) چیزی نیست.   7- در درون یک دانه صد خرمن وجود دارد/ و در میان یک ارزن نیز جهانی جای گرفته است .   8- در بال پشه ای جانی قررار گرفته است/ و آسمان با آن همه عظمت در نقطه چشم جای می گیرد (حقایق در جزئی ترین پدیده ها ظهور می یابند).   9- دل انسان با آنکه بسیار کوچک است/ جایگاه خداوند است .   10- در دل و قلب انسان هر دو جهان ( دنیا و آخرت ) جای گرفته است / و این دل حالات مختلف پیدا می کند گاهی شیطان می شود و گاهی آدم .   11-  نگاه کن که همه ی جهان و آفریده های آن، (نظایر شیطان و فرشته) با هم آفریده شده و در هم آمیخته اند . ( حقیقت عالم یک چیز است با جلوه ها و مظاهر مختلف )   12- جهان با نظمی افریده شده است که اگر یک ذره از آن را جابه جا کنی/ به همه ی جهان خلل وارد می شود .   13- همه ی پدیده های جهان سرگشته و متحیر هستند و در عین حال حتی یک جز از آنها نیز / از نظام حاکم بر آفرینش سرپیچی نمی کند و همگی تابع امر خداوند هستند .   14- همه ی دیده های آفرینش در عین جنبش ، آرام هستند ( از نظام حاکم بر آفرینش سرپیچی نمی کنند) و همگی تابع امر خداوند هستند .   15- همه پدیده ها نسبت به ذات خود آگاه ( تسبیح حق می گویند ) و به سوی حق در حرکت اند.   16- جمال و زیبایی جان بخش خداوند/ در هر ذره از ذرات آفرینش پنهان است.    

  درس بیست و یکم/ سی مرغ و سیمرغ  

 1- همه ی مرغان جهان انجمنی تشکیل دادند و در مجمعی گرد آمدند .   2- همه ی مرغان گفتند که این در زمان و در این روزگار/ هیچ سرزمینی بدون پادشاه نیست .   3- چگونه است که سرزمین ما شاه ندارد؟/ درست و  طبق رسم قاعده نیست که بیشتر از این بدون پادشاه بمانیم .   4- شایسته است به یکدیگر کمک و یاری کنیم / و در جست جوی پادشاهی باشیم.   5- پس همگی در جایگاهی گرد آمدند / و همه با هم برای یافتن پادشاه به تفکر و مشورت پرداختند .   6- نباید تصور کنی که راه رفتن به کوه قاف ، راه کوتاه و آسانی است بلکه در این راه سختی ها و مشکلات بسیاری وجود دارد.   7- برای پیمودن این راه ، فردی شجاع  و با اراده و شگفت آور لازم است / زیرا این راه ، راهی طولانی و پر از خطر است.   8- نه توان رسیدن به او وجود دارد و نه قدرت صبر و شکیبایی دوری از او / خلق بسیاری عاشق و دیوانه او هستند.   9- خیالاتی که از عشق گل در سرم وجود دارد ، کافی ست / زیرا گل زیبا به عنوان تنها معشوق من برایم کافی می باشد.   10- بلبل نمی تواند سختی راه رسیدن به سیمرغ را تحمل کند / عشق گل برای بلبل کافی ست.   11- اگر چه گل بسیار زیبا و صاحب جمال است / اما حسن و زیبایی او چند روزی ببیش نیست و زود از بین می رود ( اشاره به کوتاهی  عمر گل ) .   12- وقتی می توانی به درگاه با عظمت پروردگار راه یابی / چرا باید دلبسته ی چیزی شوی که در برابر درگاه با عظمت حق ، نا چیز و حقیر است ؟   13- هر کسی که می تواند به درگاه با عظمت حق برسد و با او همراز شود/ چگونه می تواند به سبب دلبستگی به چیز های نا چیز و بی ارزش از وصول به حق باز ماند؟   14-  با رنج و سختی در ویرانه منزل می گزینیم / زیرا گنج در خرابه ها وجود دارد .   15- عشق ورزیدن به سیمرغ افسانه و داستانی بیش نیست / زیرا عشق به او کار هر کسی نیست و از عهده ی هر کسی بر نمی آید .   16- من مرد راه عشق نیستم و طاقت سختی های راه  عشق او را ندارم / بنابراین عشق به گنج و ویرانه بایم کافی است.   17- پس از آن پرندگان دیگر همگی / از روی نادانی و بی خبری عذر هایی ذکر کردند .   18- اگر عذر هر یک از پرندگان را برای تو بگویم / سخن طولانی خواهد شد پس عذر مرا بپذیر.   19- همگی گفتند که در حال حاظر به پیشوایی نیاز داریم/ که به اداره ی امور این سفر پر خطر بپردازد.   20- تا در این راه ما را رهبری و هدایت کند / زیرا نمی توان با خود رایی و بدون وجود رهبر این راه را طی کرد.    21- در چنین راه پر خطری به حاکمی  با اراده و کاردان نیاز داریم / امید است که با راهنمایی او بتوانیم از سختی ها و مشکلات عبور کنیم .   22- با کمال میل از حاکم خود فرمانبرداری می کنیم / و هر چه او بگوید – چه نیک و چه بد – آن را انجام می دهیم.   23- راه را بی سرانجام  و بی پایان و سختی ها و مشکلات را بدون چاره می دیدند .   24-  وقتی آن پرندگان از آن راه بی پایان ترسیدند / همگی در یک مکان جمع شدند.   25- هد هد گفت : در راه ما هفت بیابان ( هفت مرحله ) وجود دارد / وقتی از این هفت مرحله گذشتیم، به درگاه سیمرغ خواهیم رسید .   26- در جهان هیچ کس از این راه باز نگشت / و کسی از مسافت این راه آگاه نیست ...                                                              «وادی اول»   27- وقتی که به مرحله طلب برسی/ هر لحظه با رنج و سختی های فراوانی رو برو می شوی .   28- در مرحله طلب در هر لحظه بلاهای فراوانی وجود دارد / و آسمان با آن همه عظمتش در این وادی حقیر و ناچیز است .   29- در وادی طلب باید همه ی  تعلقات و دلبستگی ها را از خود دور کنی ...                                                              «وادی دوم»   30- پس از مرحله طلب ، وادی عشق آشکار می شود / و هر کسی که به آن جا راه یافت غرق آتش می گردد .   31- عاشق واقعی آن کسی است که همانند آتش ، تند رو و سوزنده و سرکش باشد .   32- عاشق راه حق حتی یک لحظه نیز عاقبت اندیش و آینده نگر نباشد / و همه چیز را با خوشی در آتش بسوزاند ...                                                              «وادی سوم»   33- پس از وادی عشق ، وادی معرفت درنظر تو بی آغاز و بی انتها جلوه می کند .   34- وقتی که از آسمان این راه عالی و والا/ آفتاب معرفت و شناخت بتابد.   35- هر کسی به اندازه استعداد و شایستگی  خود بینا و اهل بصیرت می شود / و در حقیقت از ارزش و مقام خود آگاه می گردد....                                                              «وادی چهارم»   36- پس از وادی معرفت ، وادی استغنا و بی نیازی است/ مرحله ای که در آن هیچ ادعا و مقصودی وجود ندارد .   37-  در این جا، هشت بهشت همانند مرده ای بی روح است / و هفت جهنم نیز همچون یخی سرد و افسرده است .   38- اگر هزاران جان در دریای استغنا بیافتد و غرق شود / باز هم بسیار نا چیز است به گونه ای که انگار شبنم نا چیزی در دریای بی کرانی افتاده است ...                                                              «وادی پنجم»   39- پس از وادی استغنا وادی توحید است / یعنی مرحله ای که خداوند عین قوای بنده می شود و تنها خداوند در دل بنده جای دارد و بنده به حق توجه دارد .   40- اگر سالکان از این بیابان ( توحید) بگذرند / همگی به وحدت و یگانگی می رسند .   41- وادی توحید ، سر منزل یکی دیدن است ، و در این مرحله همه ی چیز ها را بیش از یکی نمی بینی و آن یکی نیز خداوند است ...                                                              «وادی ششم»   42- پس از وادی توحید ، وادی حیرت شروع می شود / که کار سالک در این مرحله پیوسته تحمل درد و حسرت است .   43-  وقتی سالک حیران به مرحله حیرت می رسد / در سرگردانی و سرگشتگی می ماند و راه را گم می کند .   44- هر چیزی که در مرحله توحید نصیب سالک شده بود / در این مرحله گم و ناپدید می گردد...                                                              «وادی هفتم»   45- پس از وادی حیرت مرحله فقر و فناست یعنی نیستی سالک در خداوند و بیرون آمدن از صفات خود/ در این مرحله سخن گفتن از خود روا و شایسته نیست .   46- این مرحله ، مرحله فراموش کردن خود است / و سالک در این مرحله هیچ احساس و حرکتی از خود ندارد .   47- در این مرحله سایه های جاویدی را می بینی که به سبب خورشید وجود حق ، گم و ناپیدا هستند.   48- سرانجام از هر صد هزاران پرنده تعداد اندکی از پرندگان به مقصد رسیدند.   49- از آن همه پرنده ، تعداد اندکی به آنجا رسیدند / به گونه ای که ازهرهزاران کس تنها یکی به مقصد رسید .   50- همه گفتند ما به اینجا آمدیم / تا سیمرغ پادشاه ما باشد.   51- ما همه سرگشتگان درگاه سیمرغ ( خداوند ) و عاشقان و بی قراران راه رسیدن به او هستیم .   52- مدت زیادی است که در راه رسیدن به سیمرغ گام نهاده ایم/ و از هزاران پرنده مشتاق تنها سی پرنده توانستیم به درگاه او برسیم .   53- وقتی آن سی پرنده به یکدیگر نگاه کردند/ دیدند که بی تردید خودشان ( سی مرغ ) همان وجود واحدی ( سیمرغی ) هستند که به دنبال آن بودند .    


  درس بیست و دوم / طوطی و بازرگان  

 1- بازرگانی بود که طوطی زیبایی داشت و در قفس زندانی بود .   2- وقتی که بازرگان برای سفر آماده و مهیا شد و شروع به رفتن به هندوستان کرد.   3- از سر کرم و بخشش به هر غلام و کنیزک/ گفت : زود بگو برای تو چه هدیه ای بیاورم ؟   4- هر کدام از آنها از بازرگان هدیه ای خواست / و آن مرد نیک ( بازرگان ) به همه قول  و وعده داد.   5- بازرگان به طوطی گفت : چه هدیه ای می خواهی / که من از سرزمین هندوستان برای تو بیاورم ؟   6- طوطی گفت : وقتی آنجا طوطیان را دیدی/ حال و روز مرا برای آنان بیان کن .   7- که فلان طوطی که مشتاق دیدار شماست/ سرنوشت او را در قفس ما گرفتار کرده است .   8- او به شما سلام رسانید و خواست که به فریادش برسید/ و از شما چاره و راهنمایی و هدایت خواست.   9- گفت آیا شایسته است که من در نهایت اشتیاق / در اینجا بمیرم و در دوری و جدایی از شما جان دهم.   10-  ای بزرگان به هنگام شادی در میان چمنزار/ از این مرغ زار و محنت کشیده یادی کنید.   11- مرد بازرگان این پیام را قبول کرد / که سلام طوطی را به هم جنسان او ( طوطیان هند )برساند.   12- وقتی که بازرگان به نقاط دور در سرزمین هندوستان رسید / در بیابان چند طوطی دید .   13- اسب را متوقف کرد ، سپس طوطیان را صدا کرد / و سلام و پیام طوطی را به آنها رساند.   14- یک طوطی از آن طوطیان لرزید/ به زمین افتاد و مرد و نفسش قطع شد .   15- خواجه از گفتن خبر پشیمان شد / و گفت : من باعث مرگ این حیوان شدم .   16- آیا این طوطی با آن طوطی خویشاوند است ؟/ آیا این دو طوطی دو جسم و یک روح بودند .   17- چرا این کار را کردم و این پیام را دادم ؟/ و طوطی بیچاره را با این سخن نپخته و نسنجیده سوزاندم و نابود کردم .   18- این زبان همانند سنگ آتش زنه و آهن است / و آنچه که از زبان بیرون می جهد همانند آتش است.   19- این سنگ و آهن را بیهوده برای مطلب یا برای لاف زدن و خود ستایی بر همدیگر نزن ( زبان را بیهوده به حرکت در نیار و سخنان بیهوده نگو ) .   20- زیرا هوا تاریک است و هر سو پنبه زار وجود دارد / جرقه و پاره آتش در میان پنبه چگونه می تواند باشد؟ (سخنی که از زبان بیرون می آید می تواند همانند آتش همه چیز را بسوزاند.)   21- یک سخن نا بجا و عجولانه می تواند دنیایی را نابود کند/ و در مقابل یک سخن درست، انسان های ترسو را به شیران شجاع تبدل می کند.   22- بازرگان تجارت را به پایان رسانید / و شادمان و کام روا به منزل خود بازگشت .   23- برای هر غلامی هدیه ای آورد / و به هر کنیزکی سهم و نصیبی بخشید .   24- طوطی گفت : هدیه و ارمغان من کجاست ؟/ آن چه را که دیدی و آن چه را که شنیدی برای من بیان کن .   25- بازرگان گفت من خودم از گفتن پیام پشیمان هستم / و همواره دست و انگشتان خود را به نشانه ی پشیمانی و حسرت گاز می گیرم .   26- من چرا بیهوده و از روی نادانی و دیوانگی پیام خام و نسنجیده ای را بردم .   27- طوطی گفت : ای خواجه پشیمانی تو از چیست ؟ / و چه چیزی موجب این خشم و غم و اندوه شده است .   28- بازرگان گفت : من شکایت های تو را به گروهی از طوطیان که همتا و نظیر تو بودند ، گفتم .   29- یکی از طوطیان به درد تو پی برد / زهره اش پاره شد و لرزید و جان داد .   30- من پشیمان شدم برای چه این پیام را گفتم ؟ / اما وقتی گفتم ، دیگر پشیمانی سودی ندارد .   31- هر نکته و سخنی که ناگهان از زبان بیرون می پرد و گفته می شود / همانند تیری بدان که از کمان بیرون می جهد و دیگر قابل برگشت نیست (سخن گفته شده ، مانند تیر رها شده ای است که قابل برگشت نیست).   32- ای پسر آن تیر از راه باز نمی گردد و قابل برگشت نیست / جلوی سیل را از آغاز باید گرفت .   33- وقتی جلوی سیل از آغاز گرفته نشود و از سر بگذرد ، جهان را فرا می گیرد/ و اگر کل جهان را ویران کند ، شگفت آور نیست.   34- وقتی که آن طوطی شنید که طوطی هند چه کار کرده است / لرزید و افتاد و مرد .   35- وقتی که خواجه طوطی را به این رنگ و حال دید از جا پرید و گریبان خود را (لباس) از شدت غم و اندوه پاره کرد.   36- گفت: ای طوطی زیبای خوش آواز/ چه برای تو پیش آمده؟ چرا اینگونه شدی؟   37- افسوس بر پرنده ی خوش آواز من / افسوس بر هم صحبت و هم راز من .   38-  افسوس بر طوطی تیز هوش و زیرک من / که باز گو کننده ی اندیشه ها و رازهایم بود.   39- افسوس و صد افسوس/ که چنان ماه زیبایی (طوطی) زیر ابر پنهان شد.(طوطی ام مرد)   40- من به قیافه می اندیشم و معشوق من/ به من می گوید که «به چیزی جز دیدار من نیاندیش.»   41- لفظ و صدا و سخن را کنار می گذارم/ تا بدون واسطه با تو راز و نیاز کنم (سخنان نغز عارفانه در کلام نمی گنجد).   42- حیات راستین و زندگی واقعی عاشقان در این است که قربانی معشوق شوند / تنها دلدادگان می توانند صاحب دل باشند.   43- از ماجرای عشق اندکی را با تو گفتم ، زیرا اگر روشن تر بگویم / نه فهم تو تاب تحمل شنیدن آن را دارد و نه زبان من قدرت بیانش را دارم.   44- این سخن بسیار طولانی است ، ماجرای بازرگان را حکایت کن / تا بدانیم سرانجام حال آن مرد نیکو چه شد؟   45- خواجه در ناله و زاری درد و غم از دست دادن طوطی / سخنان پراکنده ی بسیاری بر زبان می آورد.   46- معشوق این آشفتگی و پریشانی را دوست دارد / به هر حال کوشش بیهوده از خفتن و کاهلی بهتر است.   47- ای پسر ! به خاطر این است که خداوند مهربان فرمود:/ «او هر روز در کاری است » (مقصود بیت: با وجود این که خداوند بی نیاز است ، همواره در کار است ، پس ما که سراپا نقص و نیازیم و به کمال نیاز داریم باید همیشه در کار باشیم.)   48- پس از آن بازرگان طوطی مرده را از قفس بیرون انداخت / طوطی پرید و بر شاخه ی بلندی رفت.   49- طوطی مرده ، آن چنان پرواز کرد/ که گویا خورشید شرق تاخت و تاز کرده است.   50- خواجه در کار طوطی متحیر و حیران شد/ ناگهان پی برد که رازی میان طوطی هند و طوطی او بوده است.   51- رو به سوی بالا کرد و گفت: «ای مرغ خوش آواز / از بیان حال خود به ما نصیبی بده (حال خود را برای ما بیان کن).   52- طوطی هند چه کرد که تو آن را آموختی؟/ مکر و حیله به کار بستی و مرا در آتش حسرت سوزاندی»   53- طوطی گفت : «که آن طوطی با کار خود ( مردن ) به من پند داد/ که آواز خوانی و دوستی و محبت را ترک کن.»   54- زیرا آواز خوش تو، تو را در قفس گرفتار کرد/ طوطی هند، خود را به مردن زد تا از او یاد بگیرم و پند او را به کار ببندم .   55- یعنی ای کسی که شاد کننده ی عام وخاص ( همه مردم ) شده ای / همانند من بمیر، تا رهایی یابی.   56- اگر همچون دانه باشی ، مرغان تو را برمی چینند و می خورند / و اگر همانند غنچه باشی کودکان تو را از شاخه جدا می کنند .   57- دانه را پنهان کن، و کاملا همانند دام شو/ غنچه را پنهان کن، و همانند علف روییده بر پشت بام شو تا مورد توجه قرار نگیری (جلوه و هنر و فضیلت خود را پنهان کن تا مورد توجه واقع نشوی.)   58- هر کسی که زیبایی خود را در معرض فروش و نمایش گذاشت / حوادث نا خوشایند بسیاری به او روی می آورد .   59- همه متوجه او می شوند و خشم و حسادت آنها به سویش روانه می گردد/ و بر سرش می ریزد همان گونه که آب از مشک می ریزد .   60- دشمنان از سر حسادت موجب آزار او می شوند / و دوستان هم عمر او را تلف و تباه می سازند .   61- به لطف و محبت خداوند باید پناه برد / زیرا او لطف و محبت بسیاری بر روح ما می بارد.   62- آن چنان پناهی که توصیف آن ممکن نیست ، چنان پشتوانه ای که آب و آتش (همه آفریده ها) سپاه و یاور تو گردند .   63- مگر نه آن است که دریا یار و یاور حضرت نوح و موسی شد / و بر دشمنان آنان غالب شد ونابودشان کرد . ( اشاره به غرق شدن قوم حضرت نوح و همچنین غرق شدن فرعونیان در رود نیل.)   64- مگر نه آن است که آتنش ابراهیم را نسوزاند و حافظ او شد؟/ و بدین وسیله دماغ نمرود را سوزاند و او را بیچاره و ناکام کرد.   65- مگر نه آن است که کوه، حضرت یحیی را به سوی خود خواند و به او پناه داد؟/ و دشمنان را که قصد جان او را کرده بودند با ضربه ی سنگ دور کرد؟   66- گفت: «ای یحیی، بیا به من پناه بیاور / تا تو را از آسیب شمشیر تیز مصون و در امان داشته باشم.»   67- طوطی از سر صداقت به بازرگان یکی دو تا پند داد / و بعد از آن گفت: درو بر تو، بعد از این بین ما جدایی خواهد بود .   68- خواجه به طوطی گفت : در امان خدا برو / تو اکنون راهی تازه به من نشان دادی .   69- خواجه با خود گفت : که این ماجرا برای من پند است / راه طوطی را پیش خواهم گرفت زیرا راه روشنی است .   70- جان من کمتر از طوطی نیست؟/ جان باید این گونه مبارک و نیک پی باشد تا آدمی را به سوی کمال هدایت کند .  



  درس بیست و سوم/ بیداد ظالمان  

 1- مرگ به سراغ شما نیز خواهد آمد / و رونق روزگار شما نیز سپری خواهد شد و از بین خواهد رفت .   2- محنت و سختی، جغد شوم ویرانگری است که به ما بسنده نمی کند ، شما را نیز خانه خراب خواهد کرد .   3- رنج و مصیبت روزگار به طور ناگهانی/ بر باغ و بوستان زندگی شما نیز می گذرد و طراوت و زیبایی آن را از بین می برد.   4- مرگ که به هیچ کس رحم نمی کند و دامنگیر همه می شود/ به سراغ شما نیز خواهد آمد .   5- وقتی عدالت و داد پروری عادلان، در جهان باقی نماند / پس ظلم و ستم شما ظالمان نیز پایدار نخواهد ماند.   6- وقتی فریاد و غرش شیر مردان و انسان های دلیر باقی نماند / پس این پارس کردن های شما فرومایگان و دست نشاندگانشان نیز از بین خواهد رفت .   7- باد مرگ که شمع زندگی افراد زیادی را خاموش کرده و جان آنها را گرفته است/ چراغ زندگی شما را نیز خاموش خواهد کرد و جان شما را نیز خواهد گرفت .   8- به این دنیا که همانند کاروانسرا است افراد بسیاری آمده و از آن رفته اند / پس شما نیز به ناچار خواهید مرد و دنیا را ترک خواهید کرد .   9- ای کسی که به بخت و اقبال سعادتمند خود می نازی و به آن افتخار می کنی / این خوشبختی و خوش اقبالی شما نیز سپری خواهد شد.   10- این فرصت حکم رانی و کام رانی که از انسانهای نیک به شما فرو مایگان رسیده است ، سر انجام از شما نیز خواهد گذشت و دوران توانمندی شما نیز به پایان خواهد آمد .   11- در مقابل ظلم و ستم شما صبر و بردباری پیشه می کنیم / تا دوران پر از سختی و ظلم و ستم شما نیز به پایان برسد.   12- مال و مقام این دنیا همانند آب راکد و بی حرکتی است / یقینا این آب ایستاده و راکد شما (مال و جاه شما) سر انجام به سوی نیستی و نابودی حرکت می کند. (سر انجام مال و مقام شما نیز از بین خواهد رفت)   13- ای کسی که مردم را به دست عاملان و کارگزاران درنده خو سپرده ای / این درنده خویی کارگزاران و دست نشاندگان شما نیز از بین خواهد رفت .   14- مرگ و نیستی که زندگی و بقا گرفتار حکم اوست / به سراغ کارگزاران و دست نشاندگان شما نیز خواهد آمد و به آنان نیز رحم نخواهد کرد .    


درس بیست و پنجم/ زال و رودابه


   1- شاه کابل دختری دارد که بسیار زیباست و چهره اش از خورشید روشن تر و درخشان تر است .   2- تمام بدن او همانند عاج سفید و روشن است/ چهره اش همانند بهشت زیبا و قامتش همچون درخت ساج ، استوار و راست است.   3- چشمانش همانند گل های نرگس باغ زیباست / و مژگانش بسیار تیره تر و سیاه تر از پر کلاغ است.   4- رودابه همانند بهشتی آراسته و زیبا است / که سرشار از زیبایی و زیور و آرامش و آسودگی است...   5- وقتی رودابه ی زیبا روی سخنان زال را شنید / فورا گیسوان خود را از سر باز کرد.   6- رودابه گیسوان کمند آسای خود را که به بلندی سرو بود گشود / گیسوان خوشبویی که هیچ کس گیسوانی به خوشبویی او ندارد ...   7- رودابه گیسوانش را از بالای کنگره قصر آویزان کرد / که به پایین و انتهای دیوار قصر رسید .   8- آن گاه رودابه از بالای قصر فریاد بر آورد / که ای پهلوان زاده ی دلیر   9- این سر گیسوی مرا از یک سو بگیر / گیسوان من باید از آن تو باشد ...    


  درس بیست و ششم/ بهار  

 - بهار زیبا با رنگ و بوی خوش فرا رسید/ با زیبایی های فراوانی که به طبیعت بخشید.   2-آسمان لشگری آماده ساخت/ با لشگری از ابر سیاه که رئیس و بزرگ آنها باد صبا است.   3-آن ابر سیاه مانند مرد سوگواری گریه می کند(بارش شدید باران)/ آن رعد مانند انسان عاشق غمگین ناله و زاری می کند.   4- گاه گاهی خورشید از میان ابرهای تیره ی بهاری مانند مرد زندانی ظاهر می شود/ که گاه گاهی بر زندانیانش گذر می کند و خود را به او نشان می دهد.   5- جهان چند روزی ناراحت و غمگین بود/ با دوای گل سفید خوش بود بهتر شد (زمستان رفت و بهار فرا رسید).   6-  باران خوش بوی به شدت و پشت سر هم بارید/  و حریر نازک توری از برف بر روی زمین پهن کرد.   7-  گل لاله مانند پنجه ی عروسی که با حنا رنگ شده باشد زیبای خود را نشان می دهد.   8-  بلبل بر روی شاخه ی بید شروع به خواندن کرد.  

   برف  

1- هرگز کسی به این صورت از برف نشان نداده و در عمر خود به این اندازه برف ندیده است / انگار که زمین همانند لقمه ای در دهان برف است .   2- همان گونه که دانه ی پنبه در میان پنبه قرار گرفته است / کوه ها نیز در میان برف پنهان هستند .   3- ناگهان از ترس هجوم و تاخت و تاز ناگهانی برف لرزه بر اطراف و اکناف روزگار افتاد .   4- وقتی که برف کوه ها را کاملا پوشانید همه ی موجودات از جان خود نا امید شدند.   5- چاه همه خانه ها همانند چاه المقنع است / که با گوهر جیوه  مانند برف پر شده است .   6- از بس که برف در خانه ها فرو آمده و باریده است / به غیر از لقمه برف لقمه دیگری در حلق اهل خانه فرو نرفته است .   7-  اگر جسم ناتوان برف از آرد یا پنبه بود/ مردم از نظر نان و لباس بی نیاز می شدند.   8- برف همانند میهمانی است که از بس به خانه مردم سر فرو می برد/ سرد و بی مزه شده و مردم از آن سیر شده اند. (ریزش برف آن چنان زیاد است که مردم از آن اشباع شده اند.)   9- اگر چه برف همه خانه و زندگی  ما را سفید کرد/ خدایا تمام زندگی و هستی برف سیاه و نابود باد.   10- چنین هنگامی شادی و نشاط برای کسی مسلم است / که در روز های برفی از اسباب و وسایل خوشی و شادی بهره مند است.   11- آن کسی که از لباس و شراب و خیمه و آتش ( اسباب عیش و رفاه ) بهره مند است / به هنگام صبح بر ریزش برف مژده می دهد و اظهار شادی می کند .   12- نه افراد محتاج و تهی دستی  مثل من که هر لحظه از باد و سوز بسیار سرد و زمستان / با آهی سرد برف را نفرین می کنند و از بارش آن شاد نمی  شوند .   13- انسان تهی دستی مثل من دست خالی خویش  را به زیر چانه اش می گذارد / و تار و پود برف را در هوا می شمارد.   14- ما همانند مر غابی هایی که برکنار آب می نشینند/ با حالتی غمگین  و تهی دست دور تا دور برف نشسته ایم.   15- اگر قوت و توانایی داشتیم از نردبان برف (بارش یکریز برف) بر اوج آسمان می رفتیم که قرص خورشید را بیابیم تا دوباره شروع به تابیدن کند.    

 نیایش

   1- خدایا ! تاریکی و ظلمت مرا به روشنایی تبدیل  کن /  و مرا همانند روشنایی روز بر جهان پیروز گردان.   2- ظلمت  و تاریکی مرا در بر گرفته و امیدی به آینده نیست / مرا در این ظلمت و تاریکی همانند خورشید رو سپید و مؤفق گردان .   3- خدایا تو یاری رس فریاد همه مظلومان هستی / پس به فریاد من مظلوم و دادخواه برس.   4- خدایا سوگند به اشک چشم کودکان محروم / سوگند به آه سوزناک پیران ستم کشیده.   5- سوگند به خدا خدا کردن های دادخواهان و گناهکاران.   6- سوگند به نیازمندانی که از خلق احساسی بی نیازی می کنند و تنها به تو نیازمند هستند / سوگند به عاشقان مجروحی که در راه عشق غرقه به خون شده است.   7- سوگند به آنانی که از خانه و سرزمین خود دور افتاده اند / سوگند به آنانی که از کاروان عاشقان تو پس مانده اند و در مانده شده اند .   8- سوگند به دعایی که از زبان سالک نو پای راه عشق بیرون می آید / سوگند به آهی که از سر سوز و عشق بلند می شود.   9- سوگند به اشک های معطر عاشقان گریان / سوگند به قرآن و چراغ سحر خیزان.   10- سوگند به مقبولان درگاه تو که گوشه گیری اختیار کرده اند / سوگند به انسان های پاکی که از ناپاکی و آلودگی دور هستند.   11- سوگند به هر عبادتی که در نزد تو شایسته و درست است / سوگند به هر دعایی که مورد پذیرش توست.   12- که بر دل غمگین  و پر خون من رحم کن / و مرا از غم و اندوه رهایی ده.
 

[ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 13:23 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

"کیفر"، نام شعری از "احمدشاملو" است که درسال1336 خورشیدی در زندان"قصر"سروده شده است. این شعر، با روایتی از زندان آغاز می شود. این روایت با مهندسی واژه ها در ساختار زبان شکل می گیرد وسپس مخاطب را زندان به زندان، نقب به نقب، حجره به حجره می برد وبا مردانی در زنجیر بسته شده آشنا می سازد: " در این جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب،در هر نقب چندین حجره، در حجره چندین مرد درزنجیر…" سه نقطه در انتهای مصرع (…) نشانه ی ادامه ی روایت (برای شناسایی بیشترازسرنوشت زندانیان) است: "ازاین زنجیریان، یک تن، زنش را درتبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه یی کشته است. ازاین مردان،یکی، در ظهرِ تابستانِ سوزان،نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن، به خونِ نان فروشِ سختِ دندان گردآغشته ست. از اینان، چند کس در خلوتِ یک روز باران ریزبرراهِ ربا خواری نشسته اند. کسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به روی بام جَسته اند کسانی در سکوتِ نیم شب، در گور های تازه دندان طلای مرده گان را می شکسته اند. من اما هیچ کس را در شبی تاریک وتوفانی نکشته ام من اما راه برمردِ ربا خواری نبسته ام من اما نیمه های شب زبا می برسر بامی نجَسته ام. مشخصه ی کارشاملو در "کیفر" این است که او تنها روایتگر است. وظیفه ی او دراین شعر صرفن نشان دادن است ونه قضاوت کردن. ویژه گی شعر خوب در هنگام روایت، نشان دادن عاری از حُب وبُغبض وضعیت است؛ زیرا بازگویی روایت، نیاز به نشان دادن صادقانه ی وضعیت دارد مانند: ارایه دو روایت مختلف با بیان شاعرانه از فضای چارزندان وسرنوشت متفاوت آدم هایی در زنجیر که هرکدام به جرمی متهم شده اند: "ازاین زنجیریان،یک تن زنش را درتبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه یی کشته است. از اینان،چند کس در خلوتِ یک روزِ باران ریز برراهِ ربا خواری نشسته اند. " که تا مصرع " کسانی در سکوت نیم شب …" این تفاوت در نوع اتهام وگونه ی جرم نشان داده می شود. اما این نشان دادن ها با آوردن مصرع " من اما راه برمردِ ربا خواری …" پایان می یابد وشاملو برمعصومیت خودش که نمادی ازمعصومیت انسان جامعه اش تلقی می شود، تأکید می کند. پس از آن بازهم همین شگرد نخست را در پاره ی دوم شعر، گسترش می دهد وباتکرار بند نخست از پاره ی اول شعر، روایتش را ازسرمی گیرد: "دراین جا چارزندان است به هرزندان دوچندان نقب در هرنقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد درزنجیر… دراین زنجیریان هستند مردانی که مُردارِ زنان را دوست می دارند. دراین زنجیریان هستند مردانی که در رؤیای شان هرشب زنی دروحشتِ مرگ ازجگر برمی کشد فریاد. من اما، درزنان چیزی نمی یابم- گرآن هم زاد را روزی نیابم نا گهان، خاموش- من اما، دردلِ کهسارِ رؤیاهای خود، جز انعکاس سردِ آهنگِ صبورِ این علف های بیابانی که می رویندو می پوسند و می خشکند ومی ریزند، با چیزی ندارم گوش. مرا گرخود نبود این بند، شاید بامدادی، همچو یادی دورولغزان، می گذشتم ازترازِ خاکِ سردِ پست… جرم این است! جرم این است ! " (1) تکرار مصرع نخستِ" دراین جا چارزندان است…" درپاره ی دوم، افزون براز سرگیری روایت، به منظور تداعی بیشتر مفهوم وقرار دادن مخاطب در فضای روایتی شعراست تاخواننده (ویاشنونده) بتواند باانسجام ذهنی بیشتر، پابه پای روایت در شعر گام بردارد. توضیح دوشگرد موسیقایی در شعر: 1- لا به لانمودن روایت ها: از شگردهای ویژه ی موسیقایی درشعرکیفر شاملو، یکی هم لا به لا نمودن روایت ها است مانند: "دراین جا چار زندان است+ به هرزندان دوچندان نقب، درهر نقب چندین حجره، در هرحجره چندین مرد در زنجیر…" که همین تک تک روایت کردن ها وبه گونه یی لا به لا نمودن آن ها - باتوجه به رویکرد وزنی آن-، سبب تولید موسیقی در شعر می شود. 2- طولانی بودن سطرها وچیدمان واژه های هم قافیه در برخی مصرع ها: طولانی بودن سطرها ازویژه گی های دیگرآفرینش عنصرموسیقایی در شعر کیفر است. توجه کنید به سطر های زیر: -"ازاین مردان، یکی در ظهرِ تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خودرا، برسرِبرزن به خونِ نان فروشِ سختِ دندان گرد آغشته ست…" -"دراین زنجیریان هستند مردانی که در رؤیای شان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی کشد فریاد." -" من اما، دردلِ کهسارِ رؤیا های خود جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ این علف های بیابانی که می رویند ومی پوسند ومی خشکند ومی ریزند، با چیزی ندارم گوش." کاربرد این شگرد (طولانی بودن سطرها) درمصرع های دیگر این شعر نیز دستیاب است. چیدمان واژه های هم قافیه در سطرهای شعر نیز گاهی سبب ایجاد موسیقی در فضای ساختاری آن می شود وبیشتر هم این موسیقی در هیأت صوری زبان شکل می گیرد مانند: " مردان، تابستانِ سوزان، نانِ فرزندان". ونیزدرسطر چهارم پاره ی نخست، شعر کیفر" نبسته ام ونجَسته ام (سطر های یازده وسیزده)، می رویند ومی پوسند ومی خشکند ومی ریزند (سطر بیست،) وهم چنان بامدادی ویادی (در سطر بیست ویک این شعر) سبب می شود تا رویکرد موسیقایی در شعربرجسته تربنماید. زندان ها، نقب ها، حجره هاومردانی در زنجیر: زندان های چهارگانه، نقب ها، حجره ها ومردانی در زنجیر، هر کدام نماد هایی اند که فضای ذهنی شاعررا احاطه کرده اند. سرنوشت متفاوت مردانی که در زنجیر بسته شده اند، سرنوشت متفاوت -اما تاحدی مشترک- همه یی مردمانی است که آزادی شان در ازای اتهاماتی که برآن ها وارد شده، حراج گردیده است. اما از دید شاملو در میان این همه مردانی که در حجره ها زندانی اند، مردانی هم اند که جرم شان مشخص است. مثلن "یک تن ازاین مردان، زنش را درتبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه یی کشته است." ، "کسانی هم درنیمه شب ها دندان طلای مردگان را در گور های تازه می شکسته اند" وسرانجام در میان این زندانیان" هستند مردانی که مُردار زنان را دوست می دارند". همان گونه که گفتم ویژه گی شعر کیفر(درجنبه های روایی آن) این است که تنها روایت کننده است ونه قضاوت کننده. کارشاملو در جنبه های روایتی این شعر، صرفن تصویر آفرینی ونشان دادن فضا است؛ بازگویی یک وضعیت بسته است و سوگسرودی برای آزادی ماست. زندان ها، نقب ها، حجره ها ومردانی در زنجیر بازگویی یک روایت دردل روایت دیگراست وبه نحوی حرکتی ست گام به گام برای شرح دادن سرنوشت انسان های متعددی که هر کدام شان از نعمت آزادی (بنابر عواملی) محروم شده اند؛ اما این تنها فقط اوست که در دلِ کهسارِ رؤیا های خود انعکاسِ آهنگِ صبورِ روییدن، پوسیدن، خشکیدن وریختنِ علف های بیابانی" رامی شنود وبه جرمِ شنیدن ودیدن این همه، مجرم پنداشته شده وآزادی اش سلب می شود. شاملو از مهم ترین شاعرانی است که بارویکرد منحصر به فرد، می تواند شخصی ترین تجربه هایش را در شعر به تصویر بکشد. "کیفر" نیز از منظر مفهومی شعریست که از یک تجربه ی شخصی (فردی) آغاز می شود و سپس به تجربه ی عمومی (جمعی) بدل می گردد. احساس شاملو در شعر کیفر"، احساس کاذب وانتقال یافته شده از تجربه های دیگران نیست. شاملو در شعر "کیفر" با احساس خودش در پشت هرواژه وهرسطری ایستاده ونفس می کشد. تجربه شاملو در این شعر(کیفر) تجربه ی جمعی نسلی ست که به تعبیر خودش با "درد مشترک"، از حنجره ی مشترک، فریاد می شود .(2). پانوشت: 1- احمد شاملو، مجموعه ی آثار، دفتریکم: شعر های 1378 -1323 ، انتشارات آگاه، چاپ پنجم 1383، ایران، صص 334 - 333 2- "من درد مشترکم مرا فریاد کن. "(احمدشاملو)

[ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:27 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

   
   

         1  نثر مرسل یا ساده

مقدمه


نثر، در لغت به معناى پراکندن و افشاندن است و در اصطلاح ادب‏به معنى سخنى مى‏باشد که مقید به وزن و قافیه نبوده و نویسنده به‏وسیله آن‏مکنونات ذهنى خود را به خواننده منتقل مى‏نماید.

معنی لغوی نثر:"پراکنده، سخن پاشیده و غیرمنظوم" است. در اصطلاح ادب نثر به نوشتار یا گفتاری اطلاق می شود که در قیاس با شعر از نظم و ترتیبی که لازمه کلام منظوم است، یعنی از وزن و قافیه خالی باشد و با بحور عروضی مطابقت نکند.

نثر، چون از قیود وزن و قافیه و بحور عروضی، همچنین در اغلب موارد از تخیلات شاعرانه خالی است، وسعت میدان آن برای بیان هر گونه فکری مناسبتر از کلام منظوم است و شاید به همین دلیل باشد که انواع دانشهای بشری و اندیشه های فلسفی، دینی، سیاسی، تربیتی و اجتماعی در قالب نثر اظهار شده و به رشته تحریر در آمده است.


 

ز لحاظ ادبی، نثری ارزشمند و مورد توجه سخن سنجان است که نسبت به سخنان یا نوشته های معمولی زیباتر و از جهت لفظ و معنی فصیح تر و بلیغ تر باشد. مانند نثر کتابهایی چون گلستان، کلیله و دمنه یا بعضی از نوشته های معاصران.

انواع نثر در زبان فارسی

با توجه به شیوه کاربرد واژگان و نوع ابزارهای بیانی که نویسندگان در نوشتن مطالب خود دارند، شاید دقیقتر این باشد که نثر فارسی را به اقسام زیر تقسیم کنیم:

1- نثر مرسل یا ساده


نثرى را گویند که سجع نداشته باشد و کلمات آن آزاد و خالى ازقید خاص باشند. نوشته‏هاى معمولى و از جمله کتبى چون سفرنامه ناصرخسرو وکیمیاى سعادت و تاریخ بیهقى و اسرارالتوحید و تذکرةالاولیاء همه نثر مرسل‏اند.


نثر مرسل یا ساده نوشته ای است که از صنایع لفظی و معنوی و سجع عاری باشد. در این نوع از نثر، نویسنده مقاصد خود را در کمال سادگی و بی پیرایگی می نویسد و از استعمال کلمات و عبارات هماهنگ و واژه ها و اصطلاحات مهجور اجتناب می کند. نمونه های فراوانی از نثر مرسل و ساده را در آثار دوره اول نثر فارسی (قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم)، همچنین در اغلب نوشته های نویسندگان معاصر می توان یافت.

2- نثر مصنوع


که خود به دو نوع تقسیم می شود:

نثر مسجع یا موزون


نثر مسجع نثرى است که جمله‏ها و عباراتى قرینه در آن داراى‏سجع باشند. سجع در نثر به منزله قافیه در شعر است.
سجع نیز خود به‏سه نوع تقسیم مى‏شود، سجع متوازن، سجع مطرف و سجع متوازى.

در این نوع از نثر، نویسنده کلمات هموزنی را به نام سجع- نظیر قوافی اشعار- به کار می برد و جملات نوشته خویش را با قرینه سازی آهنگین می کند.

نظیر عبارات ذیل از مقدمه کنزالسالکین خواجه عبدالله انصاری.

"عقل گفت: گشاینده در فهمم، زداینده رنگ وهمم، پا بسته تکلیفاتم، شایسته تشریفاتم، گلزار خردمندانم، افزار هنرمندانم.....
عشق گفت: دیوانه جرعه ی ذوقم، بر آرورنده شوقم، زلف محبت را شانه ام و زرع مودت را دانه ام"

نمونه های زیبای نثر مسجع را در آثار خواجه عبدالله انصاری(396- 481هـ) و کتابهایی نظیر، تفسیر کشف الاسرار (سال تالیف 520 هـ) ترجمه ابوالفضل میبدی، اسرار التوحید فی مقامات ابوسعید ابوالخیر، تألیف محمد بن منور (بین 553 تا 559 هـ) کلیله و دمنه بهرامشاهی، ترجمه و تحریر: ابوالمعالی نصرالله بن محمد عبدالحمیدمنشی، تذکره الاولیا فرید الدین عطار نیشابوری، گلستان شیخ مصلح الدین سعدی و غیره، می توان یافت.

از میان کتابهای مزبور، گلستان سعدی از ویژگی خاصی برخوردار است زیرا در آن شیوه مختلطی از نثر مرسل با نثر موزون مسجع به کار رفته است و چون از لحاظ زیبایی و روانی و بلاغت در بیان ممتاز می باشد لذا پس از سعدی مورد تقلید عده ای از نویسندگان قرار می گیرد و آثار متعددی مشابه این کتاب نوشته می شود که مهمترین آنها بهارستان اثر عبدالرحمن جامی، روضه خلد (تألیف 737) نوشته مجد خوافی و پریشان، تألیف میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی و منشآت قائم مقام است.

نثر مرسل نثری است ساده و روشن با جملات کوتاه که از لغات مهجور عربی خالی است. در این نوع نثر از مترادفات استفاده نمی شود. توصیفات کلی و کوتاه است و بیشتر به امور بیرونی معطوف است. به نثر مرسل، نثر سبک خراسانی، نثر بلعمی و نثر دوره ی اول نیز می گویند.

نثر بینابین

نثر منشیان و دبیران عهد غزنوی است که در پایان دوره نثر مرسل و آغاز نثر فنی به فاصله ی نیم قرن ظاهر می سود. این نوع نثر هم سادگی و استواری نثر مرسل را دارد و هم نشانه هایی از آمیختگی نظم و نثر و ورد لغات عربی و آیات و احادیث نثر فنی را به همراه دارد. تاریخ بیهقی، سیاست نامه ی نظام الملک، قابوس نامه ی عنصرالمعالی از این جمله اند.


نثر متکلف یا فنی

این نثر ترکیبى از دو نوع نثر مرسل و مسجّع است که درآن لغات و ترکیبات و مثلهاو روایات و آیات و اصطلاحات و تعبیرات زیادى نیزبه کار رفته است.

در نثر مصنوع، انواع صنایع لفظى و معنوى چون اطناب و سجع و جناس وتضاد و تقابل و تلمیح و استعاره و غیره به کار مى‏رود.
در این نوع از نثر همانگونه که از نام آن پیداست، نویسنده با لفاظی عباراتی مصنوع می نویسد و علاوه بر استفاده از سجع و به کار بردن اشعار و شواهد عربی و فارسی و آیات قرآنی و احادیث و اصطلاحات علمی و لغات مهجور و استعارات و تشبیهات مختلف، کلام خود را به شیوه ای مصنوع با پیرایه ای و ظرایف ادبی و صنایع لفظی می آراید و البته مراد از این صنایع «تفننهایی است که در الفاظ و عبارات می شود و همین تنوعهاست که کلام را در واقع از صورت نثر بیرون می آورد و به جانب شعر که محل هنرنمایی گوینده است، متمایل می سازد. بنابراین اتخاذ چنین شیوه ای در نگارش از آن جهت که نویسنده زحمت اظهار مهارت و بیان تخیلات شعری را به خود می دهد، قابل توجه است و از این جهت که نگارنده مطالب ساده خود را در لباس عبارات متکلف می پوشاند و به جای توجه به مقصود اصلی، به مقاصد فرعی می پردازد، کار او به منزله نقض غرض در امر نویسندگی و مانع ایراد آزادانه معانی تلقی می شود. بعلاوه در شیوه نثر متکلف یا فنی، نویسنده ناگریز است خود را به دامان زبان عربی بیفکند، زیرا زبان فارسی تاب تحمل ایراد صنایع گوناگون خصوصاً استعمال سجع و جناس و ترصیع و ممائله و این گونه صنعتهای لفظی را بیش از اندازه ندارد و به همین جهت مبالغه در این روش،باعث راه یافتن تعداد فراوانی از لغتهای غیر لازم عربی به زبان پارسی است».

کتابهایی نظیر مقامات حمیدی تألیف قاضی حمیدالدین بلخی، مرزبان نامه ترجمه و تحریر سعدالدین وراوینی (اوائل قرن هفتم)،التوسل الی الترسل تألیف بهاءالدین محمد بغدادی (اواخر قرن ششم)، تاریخ وصاف نوشته شرف الدین عبدالله شیرازی ملقب به وصاف الخصره (قرن هشتم)، دره نادره تألیف میرزا مهدی خان استرآبادی (قرن دوازدهم) نمونه هایی اعلا از نثر متکلف یا فنی است.
نثر فنی نثری است که می خواهد به شعر نزدیک شود و به این جهت هم از نظر زبان و هم از نظر فکر و هم از نظر ویژگی های ادبی نمی توان آن را نثر دانست بلکه نثری است شعروار که دارای زبان تصویری و سرشار از آرایه های ادبی است. آغازگر این سبک نصرالله منشی است. در این نوع نثر از آیات و احادیث و ضرب المثل های عربی زیاد استفاده می شود و توصیف بر خبر برتری دارد. شعر و نثر با هم آمیخته می شود. کلیله و دمنه نمونه ای از این نوع نثر است.

نثر مصنوع و متکلف نثری است که لبریز از تکلف و کاربرد آرایه های ادبی است به نحوی که گاه معنا تحت تاثیر لفظ قرار می گیرد. تاریخ جهان گشای جوینی، مقامات حمیدی و حبیب السیر خواندمیر نمونه هایی از این نوع نثر هستند.

3- نثر شکسته یا نگارش به شیوه زبان محاوره


نثر شکسته آن است که نوشتار به زبان محاوره و گفتگوی معمولی مردم کوچه و بازار نگاشته می شود و همچنان که کلمات در زبان محاوره عامه مردم مخفف می گردد و برخی از واژه ها در قیاس با صورت مکتوب آنها شکسته می شود در نگارش این نوع نثر که در دوره معاصر بیشتر در داستان نویسی یا نوشتن موضوعات طنزآمیز به کار می رود نویسنده برای نشان دادن چهره طبیعی و واقعی قهرمانان داستانهای خود که غالباً از میان طبقات عامی و عادی اجتماع انتخاب شوند، عین الفاظ، تعبیرات و تکیه کلامهایشان را به لهجه عامیانه در آثار خود می آورد. مبتکر این نوع از نثر در ادبیات معاصر مرحوم علامه علی اکبر دهخدا است که برای اولین بار در مقالات فکاهی و انتقادی خود با عنوان چرند و پرند و به امضای "دخو" در روزنامه صوراسرافیل از تعبیرات عامیانه و واژه های تخفیف یافته و شکسته سود می جوید.

سید محمدعلی جمالزاده و صادق هدایت و جلال آل احمد نیز از جمله اولین نویسندگانی هستند که اسلوب محاوره و نثر شکسته را در نثر داستانی فارسی معاصر متداول می کنند و پس از آن گروهی دیگر از نویسندگان آثار خود را به نثر شکسته می نویسند.

دوره های نثر فارسی


1- نثر مرسل (معادل سبک خراسانی) قرن سوم و چهارم و نیمه قرن پنجم
2- نثر بینابین، اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم.
3- نثر فنی، در قرن ششم.
4- نثر مصنوع یا صنعتی و نثر ساده در قرن هفتم
5- نثر صنعتی و نثر ساده در قرن هشتم
6- نثر ساده در قرن نهم تا اوایل قرن دهم.
7- نثر ساده معیوب، از قرن دهم تا میانه قرن دوازدهم.
8- نثر قائم مقام و تجدید حیات(نثر دوره قاجار) این نثر ساده و خوب است.
9- نثر مردمی دوره مشروطه (نثر روزنامه).
10- نثر جدید (نثر رمان و نثر دانشگاهی )


در دوره مشروطه نویسندگان از تکلف، دوری و اصل ساده نویسی و حفظ اصالت معنی را رعایت می کنند. نوشته های میرزا فتحعلی آخوندزاده و طالبوف و حاج زین العابدین مراغه ای نمونه ای از این نوع نثر است.

[ جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 12:37 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی برسد

اصطلاح سه پلشت که اشتباها سه پلشک هم ضبط شده و تلفظ می شود هنگامی به کار می رود که گرفتاریها و دشواریها یکی پس از دیگری به سراغ آدمی بیاید و عرصه را تنگ کند در این صورت گفته می شود : سه پلشت آمد و یا به شکل دیگر :« سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی برسد.»

 

در بازی سقاب آجر یا خشتی در میان مجلس مس نهند و حریفان به طور چمباتمه بر روی زمین می نشینند . آن گاه به نوبت سه قاپ را در لای انگشتان دست راست خود قرار می دهند و یک جا بر زمین می اندازند . شگرد بازی سه قاب این است که قاپ باز در حال چمباتمه با ژست مخصوصی قاپها را بیندازند و کف دستش را محکم به پهلوی رانش بکوبد تا صدایی از آن بر خیزد. در بازی سه قاپ هر کسی می تواند به دلخواه خود مبلغی بخواند یعنی شرط بندی کند و آن گاه سه قاپ انداخته می شود . اگر دو اسب بیاید قاپ اندازد دو سر می برد . اگر دو خر بیاید دو سر می بازد. اگر هر سه قاپ به شکل اسب یا خر سر پا بنشیند آن را نقش می گویند و قاپ انداز سه برابرآنچه را که طرف مقابل خوانده است می برد.


موضوع مورد بحث ما این است که اگر قاپها دو اسب و یک خر و یا دو خر و یک اسب بنشیند آنکه قاپها را انداخته سه سر به حریفان می بازد که قسم اخیر در واقع منتهای بد شانسی قاپ انداز است و آن را در اصطلاح قاپ بازها سه پلشت می گویند که به علت اهمیت موضوع در تعریف بد شانسی و توصیف بد اقبال رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمده و موارد مشابه مورد استفاده و استناد قرار گرفته است.

این ضرب المثل برگرفته از این شعر است:


سه‌پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم برسد خاله ز کاشان برسد

خبر مرگ عموقلی برسد از تبریز
نامه‌ی رحلت دائی ز خراسان برسد

صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد

طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد

هر بلائی به زمین می‌رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده‌ی بی سر و سامان برسد

اکبر از مدرسه با دیده ی گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد

این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد

کرده تعقیب زهر سوی طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم به لبم جان برسد

گاه از آن محکمه آید پی جلبم مامور
گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد

من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد

پول خواهند زمن من که ندارم یک غاز
هرکه خواهد برسد این برسد آن برسد

من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی" گفت
سه پلشت آید وزن زاید و مهمان برسد

[ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 21:21 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

 

آیا می دانید که در آزمون سراسری سال ۹۰ تنها یک نفر در گروه آزمایشی علوم تجربی به ۹۰ تا ۱۰۰درصد سوال های درس ادبیات فارسی پاسخ صحیح داده است؟ توجه داشته باشید که در این گروه آزمایشی بیش از ۴۵۰ هزار داوطلب حضور داشتند !

آیا می دانید که در گروه علوم ریاضی و فنی سه سال است که  هیچ داوطلبی به ۱۰۰ درصد سوال ها ی ادبیات  پاسخ صحیح نداده و امسال تنها ۱۰نفر به ۹۰ تا ۱۰۰ درصد سوال ها پاسخ صحیح داده اند که البته این ۱۰ نفر هم جزو ۱۰۰ نفر اول این گروه آزمایشی نبوده اند . 

آیا می دانید که امسال در گروه علوم انسانی هیچ داوطلبی به ۱۰۰ درصد سوال ها ی ادبیات عمومی  پاسخ صحیح نداده است و تنها ۲ نفر به ۹۰ تا ۱۰۰ درصد سوال ها پاسخ صحیح داده اند؟ گفتنی است که در گروه هنر نیز تنها یک داوطلب به ۹۰ تا ۱۰۰ درصد سوال های ادبیات پاسخ صحیح داده و در گروه زبان ها این تعداد ۱۰ نفر بوده است.

جالب این جاست که در گروه های ریاضی ٬ علوم انسانی و زبان ها  ٬ این آمار در بین تمام دروس عمومی و اختصاصی منحصر به فرد است و در گروه علوم تجربی نیز جز زمین شناسی ( اکثر داوطلبان به اسوال های این درس پاسخ نمی دهند چون  ضریب این درس در زیر گروه پزشکی صفر است) بدترین آمار متعلق به ادبیات فارسی است و لی در گروه هنر بعضی از دروس اختصاصی وضعیتی بدتر دارند .

نکته این جاست که ما درباه ی یک درس عجیب و غریب صحبت نمی کنیم ٬ صحبت از زبان و ادبیات فارسی است . صحبت از درسی است که باید برای جوانان ما یکی از شیرین ترین و جذابترین درس ها باشد اما در حال حاضر تبدیل به کابوسی برای بچه های درس خوان شده است. چون نمی دانند چطور از پس سوال های زبان فارسی ٬ املا ٬ یا آرایه های آن بر آیند.

نکته جالبتر این است که در دانشگاه وضع کاملا متفاوت است و در بیشتر دانشگاه ها درس ادبیات عمومی بسیار ساده و سرسری تدریس می شود و حتی رشته ادبیات فارسی هم از این قاعده مستثنی نیست تا جایی که بسیاری از سوال های متون نظم و نثر و دستور  آزمون کارشناسی ارشد ادبیات فارسی  و تعداد قابل توجهی از سوال های عروض و معانی و بیان این آزمون  از سوال های آزمون سراسری ساده تر است . ( دوستان می توانند به کتاب مجموعه سوال های آزمون کارشناسی ارشد ادبیات فارسی که سازمان سنجش آموزش کشور منتشر می کند مراجعه کنند و به حقیقت این گفته پی ببرند.)

*اطلاعات ارائه شده را این جانب از دفتر خدمات ماشینی سازمان سنجش آموزش کشور گرفته ام و کاملا مستند است .

[ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 15:10 ] [ مجید بهادر ]

[ ]