نون جو و دوغ گو

مجموعه مقالات ادبی و کمک درسی دوره دبیرستان

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ نون جو و دوغ گو خوش آمد -میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.طراحی وبسایت امیر امپراطور

   چنین مطایبه رندانه ای در حکمت عامیانه مردم جنوب ایران به چشم می خورد       (( نون جو، دوغ گو، گوش خو )) یعنی آدمی که نان جو  و دوغ گاو بخورد فارغ از نیاز توجه به قیل و قال های  تشویش آور   و یحتمل  بیهوده  و بلکه دردسرساز اطراف خویش گوشش در برابر سر و صداهای اطراف خواب خواهد    به عقیده هرچند ناقص من    (( نشنیدن خیلی از حرف ها  از شنیدن انها بهتر است ))         

     و اما :  امیددارم سفره هاتان پر نان گندم باد و به جای دوغ گو نوشابه زمزم اصل بنوشید

    هرچند که من دوغ گو را به هیچ نو شابه ای ترجیع نمی دهم و از خدا می خواهم گوشتان

     (خو ) نباشد ونیز از خدا می خواهم به زبان مادری خود افتخار کنید و پارسی را پاس بدارید

 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن 

به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است 
کالوده و پالوده هر خس بودن 

خیام                                                               

   

[ دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 14:34 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

 حکایت زیر از بوستان ، داستان گربه ای است که در خانه ی پیرزنی به سختی شکم خود را سیر می کرد . روزی تصمیم گرفت به خانه ی امیری برود . غلامان سلطان گربه را با تیر زدند و در حالی که خون از بدنش می چکید با خود می گفت : همان بهتر که در خانه ی پیرزن و کنج خانه ی او موش شکار کنم و هوس خوردن غذاهای چرب و آماده را در خانه ی سلطان از سر خود بیرون نمایم .

 

** اگر انسان به دوشاب و شیره ی خود قانع باشد ، نیاز نیست به خاطر خوردن عسل خود را گرفتار نیش زنبور نماید .

یکی گربه در خانه ی زال بود    

که برگشته احوال و بدحال بود

دوان شد به مهمان سرای امیر    

غلامان سلطان زدندش به تیر

چکان خونش از استخوان می دوید    

همی گفت و از هول جان می دوید

اگر جَستم از دست این تیرزن    

من و موش و ویرانه ی پیرزن

نیرزد عسل جان من زخم نیش    

قناعت نکوتر به دوشاب خویش

خداوند از آن بنده خرسند نیست    

که راضی به قِسم خداوند نیست

 

[ چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 21:49 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

در آرزو تو باشم

دل می رود زدستم

درس دوازدهم درآرزوی تو باشم

 نوع ادبی : ادبیات غنایی  سبک : عراقی قالب: غزل  محتوا : عشق و وفاداری

 شرح مفاهیم درس

1. در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم        بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

 در لحظه ی مرگ آرزوی وصال تو را دارم ای کاش پس از مرگم خاک گذرگاه تو باشم

* در این غزل « تو باشم » ردیف است و واژه های «آرزوی کو، جو، رو، مو... » واژ های قافیه هستند.

2. به وقت صبح قیامت که سر زخاک برآرم     به گفت و گوی تو خیزم به جست جوی تو باشم

 روز قیامت نیز امید این که تو را پیدا کنم وبا تو سخن بگویم سر از خاک بر می دارم .

3.به مجمعی که در آیند شاهدان دوعالم      نظر به سوی تودارم غلام رو ی تو باشم

در قیامت که زیبا رویان دنیا و آخرت حضور دارند من تنها تو را می نگرم و توجهم به توست من بنده روی زیبای تو هستم .

* شاهد : زیبا رو ، شاهدان دو عالم : زیبا رویان دنیا و فرشتگان عالم ملکوت و حوریان بهشتی .

 مجمع : انجمن ، محل گردهم آیی در این جا منظور قیامت و صحرای محشر است . مفهوم بیت بیان نهایت وفاداری است .

4.حدیث روضه نگویم ، گل بهشت نبویم      جمال حور نجویم ، دوان به سوی تو باشم

 در روز قیامت به بهشت و لذت های آن جهانی توجهی ندارم . عاشقانه به سوی تو می آیم .

*روضه: باغ بهشت حور : زن سیاه چشم بهشتی

* نبویم : ایهام دارد:

1. بو نمی کنم 2. آرزو نمی کنم

 *آرایه ی جناس : نگویم ، نبویم ، نجویم

* مراعات نظیر : روضه ، بهشت ، حور

5.به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم     به خواب عافیت آن گه به بوی موی تو باشم .

 حتی اگر هزار سال در گور به خواب مرگ فرو روم آسودگی من آرزوی وصال تو و بوییدن موی توست.

 *خوابگاه عدم : گور     *بوی ایهام دارد: 1. رایحه 2. آرزو    * جناس : بوی موی

 6. می بهشت ننوشم ز جام ساقی رضوان     مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو باشم

 روز قیامت من مست وصال معشوق هستم ، ازشراب بهشتی بی نیازم . عارفان و عاشقان حقیقتی شیفته و دل باخته ی حق اند ، مقصد آن ها رسیدن به بهشت نیست .

 *ساقی رضوان : ساقی بهشت ، به اعتقاد شیعیان ساقی بهشت ، علی (ع) است .

*مراعات نظیر : ننوشم ، جام ، ساقی ، باده ، مست .

 7. هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن     اگر خلاف کنم سعد یا به سوی تو باشم

 تحمل دشواری های عشق با وجود تو آسان است .اگر جز این باوری داشته باشم و جز این عمل کنم ، تمام اعمالم از سر خود خواهی و برای خود بوده است .

 *بادیه : بیابان ، در این جا استعاده از دشواری ها راه عشق است .* خلاف کنم : جز تین باوری داشته باشم ، کاری غیر از این کنم .

* به سوی تو باشم : مرجع ضمیر «تو » سعدی است : به سوی خود باشم ، خود خواه و خودبین باشم .

دل می رود زدستم 

نوع ادبی : ادبیات غنایی  سبک : عراقی   قالب : غزل   محتوا: تصویر جهانی که حافظ انسان را بدان می خواند

 شرح مفاهیم مشکل درس:

1. دل می رود ز دستم صاحب دلان ، خدا را      دردا که راز پنهان خواهدشد آشکارا

ای صاحبدلان آگاه و هوشمند ، عاشقی دل از دست داده ام به خدا که نزدیک است راز عشق پنهان من آشکار شود.

* دل از دست رفتن : کنایه از خود بی خود شدن ، اختیار از کف دادن .

 صاحب دل: عارف ، سالک آگاه ، آن که اختیار دل خود را دارد واز خود بی خود نشده است

 دردا: شبه جمله است برای بیان افسوس و تأسف

خدا را : به خدا قسم ، خدا را شاهد می گیرم

آرایه ها : کنایه، تضاد ( دل می رود زدستم . صاحب دلان) ( پنهان – آشکارا).

2.کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز     باشد که باز ببینیم دیدار آشنا را

 در دریای عشق ، عاشقانی کشتی شکسته ایم ، ای باد موافق بوز و مارا همراهی کن ، امید است که باز بتوانیم چهره ی معشوق راببینیم . رسیدن به وصال محبوب در گرو لطف یار است .

* باد شرطه : باد موافق         باشد که : امید است که       دیدار : چهره ، اسم مشتق ( بن ماضی +ار)

 آشنا : معشوق ( به بیت سیزدهم « همای رحمت » مراجعه کنید )

 آرایه ها : تشخیص ( ای باد شرطه ) ، مراعات نظیر : کشتی باد شرطه .   جناس: باد ، باز

 واج آرایی: تکرار مصوب بلند (آ) هفت بار ، صامت (ش) پنج بار ، صامت (ب) پنج بار ، صامت (ر) چهار بار ، صامت (ک) سه بار ، مصوب بلند (ی) شش بار ، مصوب کوتاه (.) شش بار .

3. ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون       نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

 محبت دنیا زود گذر ، دروغین واز روی نیرنگ است . فرصت راغنیمت بشمار و در حق دوستان نیکی کن .

*ده روزه مهر گردون: یک گروه اسمی است، هسته ای آن « مهر » است ، « ده روزه » به معنی ناپایدار ، صفت آن است و گردون مضاف الیه آن.

 مهر ده روزه ی گردون : محبت زود گذر و ناپایدار روزگار افسانه و افسون : دروغ و نیزنگ به جای : در حق

4. ای صاحب کرامت ، شکرانه ی سلامت     روزی تفقدی کن درویش بینوا را

 ای کسی که بزرگوار و بخشنده ای به شکرانه تندرستی ، روزی از فقیر مسکین دل جویی کن و رزق و معاش اورا به او ببخش .

 کرامت : بزرگی ، بخشندگی صاحب کرامت : انسان بزرگوار و بخشنده                تفقد کردن : دل جویی کردن

 روزی ایهام دارد : 1. یک روز 2. رزق ، معاش

5. آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است :     با دوستان مروت ، با دشمان مدارا

آسایش دنیا و آخرت در گرو جوان مردی با دوستان و سازش و نرم خویی با دشمنان است .

 تفسیر کردن : شرح کردن ، پدید کردن ، آشکار کردن . در این جا به معنی دانستن و عملی کردن است .

 حرف : مجازاً به معنای جمله و نکته است    مروت : جوان مردی   مدارا : سازش نرم جویی.

آرایه ها تضاد ، واج آرایی ( تکرار مصوب بلند « آ» هشت بار )

6. هنگام تنگ دستی در عیش کوش ومستی     کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

 هنگام تنگدستی به جای آنکه در غم و غصه ی دنیا فرو بروی به عیش و نوش بپرداز و بدان که می این ماده ی حیرت انگیز و دگوگون کننده ی هستی ، گدایان را چون قارون بی نیاز وتوانگر می سازد.

 کیمیا : فن یا بلکه آرزوی ساختن طلا و نقره از فلزات دیگر ، دراین جا به معنی دگرگون کننده .

 قارون : در این جا به معنی ثروتمند است .

آرایه ها: ا. متناقض نما (پارادوکس): عیش و نوش با تنگدستی میسر نمی شود ولی حافظ ما را به آن دعوت می کند . به این تناقض گویی های شاعرانه متناقض نما گویند (ر جوع کنند به درس هفدهم )

1-   جناس: مستی و هستی ، 3. تلمیح 2-    تضاد : قارون ( ثروتمند ) گدا 3-    کنایه : تنگ دستی ( کنایه از فقر)  

قارون کیست ؟

قارون از افراد بنی اسرائیل معاصر حضرت موسی (ع) و به قولی پسر عموی وی بود . او جاه طلب ، بخیل ، حسود و بسیار ثروتمند بود . مردم به او گفتند از مالی که خداوند به تو عطا کرده هم خود بهره مند شور و هم دیگران را ببخش . قارون پاسخ داد این ثروت را با علم وتدبیر خود ( احتمالاً کیمیا ، زیرا ابن الندیم او را نخستین کیمیاگر می داند) به دست آورده ام . موسی اورا نفرین کرد و بر اثر این نفرین ، زمین شکافت و برداشت و قارون و خانه و گنجش را به کام خود فرو برد. 

 7. سرکش مشو که چو شمع از غیرتت بسوزد     دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

غیرت : تحمل کردن رقیب ، حسادت عاشقانه از نظر عرفا خداوند هم عاشق است و هم معشوق .

«ت» در غیرتت: ضمیر متصل شخصی است ، نقش مفعولی دارد و متلق است به سوزد : تورا می سوزاند .

 سوختن : در گذشته به معنی سوزاندن ( گذار به مفعول ) هم به کار می رفته یعنی دو وجهی بوده است .

 آرایه ها : 1-   تشبیه 2-   تضاد( موم، سنگ خارا) 3-   کنایه : سرکش : نافرمان  مصراع دوم کنایه از قدرت و اختیار مطلق داشتن .4- مراعات نظیر : الف) سرکش ، شمع ب) شمع ، موم پ) شمع ، بسوزد

8- آینه ی سکندر جام می است بنگر       تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

 آیینه ی غیب نمای اسکندر همین جام می ( دل عارف آگاه ) است که اگر در آن به دیده ی تحقیق بنگری احوال پادشاهانی چون داریوش را با آن همه حشمت و شوکت بر تو نمایان می کند ( جام می بی اعتباری جهان را به روشنی نشان می دهد.)

آیینه ی سکندر: آیینه ی اسکندری در حقیقت « آیینه ی اسکندریه» است یعنی آیینه ای که بر فراز مناره ی شهر اسکندریه نصب کرده بودند وبعد ها به مناسبت آنکه بنیاد نهادن شهر اسکندریه و مناره ی آن را عالم شمرده شده است و می گفتند کشتی ها را از صد میل ( هزار گام ، یک سوم فرسنگ )راه نشان می دادهاست . حافظ دراین بیت صفت افسانه ای « غیب نمایی» هم براین آیینه افزوده است و آن را کما بیش به پایه ی « جام جم » رسانده است و قلب انسان پاک و آگاه و عارف را از نظر جهان بینی و دور نگری به آیینه ی غیب نمای اسکندر مانند کرده است .      جام می : در اصطلاح عارفان قلب انسان پاک و آگاه و عارف است.       احوال : سرگذشت ملک : سرزمین، پادشاهی                  دارا: ایهام دارد :

1- داریوش سوم که به دست اسکندر در سال 330 قبل از میلاد کشته شد .2- ثروتمند

آرایه ها : تشبیه : آیینه ی سکندر به جام می تشبیه شده است .2- استعاره : جام می ، استعاره از قلب آگاه عارف

3- تلمیح   4- جناس : دارد، دارا واج آرایی : تکرار مصوب بلند (آ) هفت بار

9- خوبان پارسی گو ، بخشندگان عمرند       ساقی بده بشارت رندان پارسا را

 زیبا رویان پارس عمر دوباره می بخشند.ای ساقی این خبر رابه رندان پارسی برسان تا لذت ببرند.

خوبان : زیبا رویان .

پارسا : پارسی ، فارسی ( اهل فارسی به معنی زاهد نیز به کار رفته است .

 رند : در دیوان حافظ «رند » عبارت است از انسان زیرک ، آزاد اندیش، اهل ایمان ، سبکبار ، اهل تساهل دینی و مدارای اجتماعی ( ر.ک حافظ نامه ، ج 1، ص 403 به بعد)

10. حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود      ای شیخ پاکدامن، معذور دار مارا

 حافظ به اختیار خود در وجود نیامد و شیوه ی زندگی رندانه رابه اختیار بر نگزید.مگر نه آن است که هر چه خدا بخواهد همان می شود؟ پس ای شیخ پاکدامن ! دست از سر ما بدار و مارا به حال خود بگذار .

 به خود : به اختیار خود           خرقه : لباس صوفیان ، اما دراین جا استعاره از هستی و وجود و یا طریقه و شیوه ی زندگی است . صفت « می آلود» برای خرقه بیانگر نگاه اعتراض آمیز « شیخ پاکدامن » است به حافظ که او آلوده و گناهکار می داند. شیخ پاکدامن : شیخ در شعر حافظ عموماً مظهر زهد ریایی و تظاهر به دینداری است و در بیشتر موارد با لحنی از طنز همراه است :   «بد رندان مگو ای شیخ و هشدار      که با حکم خدایی کینه داری »

[ شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ ] [ 12:17 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

 

تشبیه :

تشبیه ، ادعای همانندی میان دو یا چند چیز است . هر تشبیه چهار رکن دارد :

1)     مشبه : چیزی یا کسی که قصد مانند کردن آن را  داریم .

2)     مشبه به: چیزی یا کسی است که مشبه ، به آن مانند می شود .

3)      ادات تشبیه : وازه ای است که نشان دهنده پیوند شباهت است .

4)     وجه شبه :  ویزگی  یا ویزگی های مشترک میان مشبه و مشبه به است .

ژاله ها دانه دانه    درخشند        همچو       الماس

 مشبه                وجه شبه     ادات تشبیه     مشبه به

برای شناخت بیشتر و بهتر تشبیه توجه به این نکات لازم است :

الف ) وجه شبه معمولاً باید در مشابه به بارزتر ومشخص تر باشد ( چراغ مثل خورشید می درخشد ، نه آنکه : خورشید مثل چراغ بود )

ب ) برای فهم یک تشبیه باید به سراغ (( مشبه به )) رفت که مهم ترین پایه تشبیه است زیرا وجه شبه از آن استنباط می شود .

ج) مشبه و مشبه به طرفین تشبیه نام دارند  و در تمام تشبیهات حضور دارند اما ادات  و وجه شبه می توانند حذف شوند  .

د ) حذف وجه شبه و ادات تشبیه سبب تلاش ذهنی و لذت ادبی بیشتر می گردد .

هـ ) تشبیه مشروط بر این است که آن مانندگی یا تشابه ، مبتنی بر کذب یا حداقل دروغ نما باشد یعنی با اغراق همراه باشد . این ما هستیم که این شباهت را ادعا و برقرار می کنیم . تشبیه باعث اعجاب می شود وکسی به مفاد آن باور ندارد  . مثلاً جملاتی مانند  : او مثل سرو است ! یا  : او مثل برق رفت ! تشبیه اند اما جمله ای چون نفت مثل بنزین است ، تشبیهی نیست .

و )  و نکته آخر این که وجه شبه در هر مورد آن صفتی است که منظور گوینده باشد ؛ از باب مثال ممکن است شخص منافق یا دو رو را به گل به جهت پشت و روی دو گانه گل ، و رخسار زیبا را هم به گل ، به سبب زیبایی آن ، تشبیه کنند اما روشن است که وجه شبه را در این دو مورد ، با یکدیگر تفاوت بسیار دارد . برای بهتر فهمیدن اضافه تشبیهی به این مصراع رودکی توجه کنید :

دانش اندر دل چراغ رو شن استـــ دانش در روشن کردن دل مانند چراغ در راه است    ـــ دانش مانند چراغ است ـــ دانش چراغ است چراغ دانش ؛ که یک اضافه تشبیهی است و در کتب فارسی نمونه های این گونه تشبیه فراوان است . مانند اقلیم وجود - محبس تن - درخت علم - ابر لطف - دفتر عمر - و ....

1)     روی مرداب ، این آفتاب پوسیده

          روی رودخانه ، این ماه زنده

2)     ابر هزار پاره بگیرد ستیغ کوه

چون لشکری که رو به سوی دشمن آورد

3)     زندگی مانند جوی آبی است

4)     به پیش سپه آمد افراسیاب

چو کشتی که موجش بر آرد زآب

5)     من اینجا چو نگهبانم تو چون گنج ( دو تشبیه)

6)     علم بال است مرغ جانت را

 جان بخشی به اشیا یا تشخیص :

 آنچه به عنوان جان بخشی به اشیا در فارسی دوم آمده است در علم بیان استعاره مکنیه تخییلیه و آنیمیسم یا جان دار انگاری نامیده می شود و یادگاری است از تفکر بشر قدیم که برای او همه چیز جان دار بوده است .

استعاره مکنیه : مشبهی است که به همراه یکی ازاجزا یا ویزگی های مشبه به می آید . مثلاً دیده عقل به صورت اضافه استعاری ؛ عقل به انسانی تشبیه شده است و آنگاه دیده که از بارزترین ویزگی های انسان است به عقل اضافه شده است

درس غوغای بهار و  شعر پرواز و  شعر فروتنی و درس قلمرو شگفتی ها (سال سوم ) و .... همگی آرایه تشخیص هستند .  در این بیت نیز حافظ از جان بخشی استفاده کرده است :

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

کنایه :

کنایه یعنی پوشیده سخن گفتن درباره امری با بیان نشانه ، نمونه یا دلیل آن امر و یا ذکر مطلبی و دریافت مطلب دیگر ،

1)     بیا تا بر آریم دستی زدل ، دست از دل بر آوردن کنایه است به معنی از سر صدق به راز و نیاز پرداختن

2)     دست و پنجه نرم کردن : کنایه از گلاویز شدن و زور آزمایی کردن

3)     ران افشردن ، کنایه از برانگیختن عموماً و خصوصاً برانگیختن اسب

4)     دست خاییدن ، کنایه از حسرت خوردن

5)     چراغ مردن ، کنایه از خاموش شدن چراغ  

6)     زبان سبز ، کنایه از حیات ، شادابی و سرزندگی  

7)     گنبد لاجوردی ، کنایه از آسمان     گنبد دوار و اخضر هم می گویند .

8)      قبا دریدن ، کنایه از شکفتن گل

 ------------------------------------------------------------------------------------

ه) اضافه تشبیهی : 
که در آن میان مضاف و مضاف الیه رابطه ی شباهت و همانندی است یعنی یا مضاف را به مضاف الیه تشبیه کنند مانند : لب لعل ، قد سرو  و  یا  برعکس  ( لعل لب ، سرو قد) 

و) اضافه استعاری : 
که در آن مضاف در غیر معنای حقیقی خود به کار می رود ، چنانچه دست در « دست روزگار »  به معنی «حوادث» به کار 
رفته است 

* فرق این دو در این است که در اضافه تشبیهی ، مشبه و  مشبه به - که همان مضاف ومضاف الیه اند - هر دو ذکر می شوند اما در اضافه استعاری مشبه می آید و جای مشبه به یکی از قرینه های طرف حذف شده را می آوریم(یکی از متعلقات آن را می آوریم )  
دست روزگار  - روزگار را به انسانی تشبیه کرده که دست دارد( در اینجا انسان حذف شده)

 .............................................................................................................

آرایه‌های لفظی

به آن دسته از آرایه‌های ادبی که از تناسب های آوایی و لفظی میان واژه‌ها پدید می‌آید می‌گویند.

واج آرایی (نغمه حروف)

به تکرار یک واج صامت یا مصوت در یک بیت یا عبارت گفته می‌شود به گونه‌ای که طنین آن در گوش بر جای بماند و باعث پیدایش موسیقی آوایی در آن بخش از سخن شود.

  • مثال            

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

 

دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

(واج آرایی با تکرار صامت /س/)

  • مثال

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

 

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

(واج آرایی با تکرار صامتهای /خ/ و /ز/)

این دو حرف به زیبایی بیانگر خزان می باشند.

قابل ذکر است که واج تکرار شونده می‌تواند صامت یا مصوت باشد. برای مثال:

  • مثال

خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل

 

بازدارد پیاده را ز سبیل

که همان طور که مشاهده می کنید تکرار مصوت کوتاه «اِ» در این مصراع تکامل بخش موسیقی درونی است.

  • مثال

خیال خال تو با خود به خواب خواهم برد

 

که تا زخال تو خاکم شود عبیر آمیز

  • مثال

قیامت قامت و قامت قیامت

 

قیامت می کند این قد و قامت

  • مثال

بر او راست خم کرد و چپ کرد راست

 

خروش از خم چرخ چاچی بخواست

سجع

سجع در لغت به معنای آواز کبوتر است. در ادبیات هر گاه واژه‌های پایانی دو قرینه کلام در واج یا واج های آخر مشترک باشند آرایه سجع پدید می‌آید و آن دو جمله را مسجع می‌خوانند. معمولا هر قرینه از یک جمله تشکیل می‌شود. اما گاهی نیز یک قرینه از دو یا چند جمله کوتاه پدید آمده است. همچنین در اغلب نمونه‌های نثر مسجع واژه‌های پایانی دو جمله در بیش از یک حرف مشترکند و در واقع هم قافیه می‌باشند.

در گلستان سعدی نمونه‌های فراوانی از ارایه سجع به وضوح دیده می‌شود.

  • مثال

هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون بر می‌آید مفرح ذات

(سجع در بین حیات و ذات است)

ترصیع

هر گاه اجرای دو بخش از یک بیت یا عبارت، نظیر به نظیر، هم وزن و در حرف آخر مشترک باشند.

ای منور به تو نجوم جلال

 

وی مقرر به تو رسوم کمال

آرایه جناس را باید به دو نوع اصلی تقسیم کرد

جناس تام

هر گاه واژه‌ای دو بار در یک بیت یا عبارت به کار رود و هر بار معنایی متفاوت از آن برداشت شود.

خرامان بشد سوی آب روان

 

چنان چون شده باز یابد روان

(روان در مصراع نخست به معنی جاری و درمصراع دوم به معنی جان و روح است)

جناس غیر تام(ناقص)

هر گاه دو واژه در یکی از موارد آوایی زیر با هم اختلافی جزیی داشته باشند و در یک بیت یا عبارت به کار روند. که انواع آن جناس ناقص، جناس زاید، جناس مذیّل، جناس مرکّب، جناس مفروق، جناس مقرون، جناس متشابه، جناس مطرّف، جناس خط، جناس لفظ و جناس مکرّر هستند که در مرور زمان به دلیل تقسیم بندی زیاد در حال کنار گذاشته شدن هستند.

اختلاف دو واژه در صداهایی کوتاه

کند (به کسر م ِ، به ضم م ُ)

که به آن جناس ناقص به حرکت یا جناس محرف نیز می‌گویند فتاده اهلِ مِنی در پی مُنی و آرزو (تفاوت کسره در کلمهٔ اولی با ضمه در کلمه دومی.)

جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف

هر گاه دو رکن جناس در یکی از حروف با هم اختلاف داشته باشند به آن جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف می‌گویند.. کمند/سمند..آزاد/آزار..زحمت/رحمت..

یک واژه،یک حرف، بیش از دیگری دارد.

خاص و خلاص کام کامل

یک واژه از ترکیب دو واژه دیگر به دست می‌آید.

دل خلوت خاص دلبر آمد

 

دلبر ز کرم به دل بر آمد

دو واژه از نظر آوایی یکسان اما از نظر املایی متفاوت اند

هر گاه دو رکن جناس در تلفظ و خواندن با یکدیگر یکسان باشند اما در نوشتار با هم متفاوت باشند به آن جناس لفظی می‌گویند.. صبا/سبا..خوان/خان..حیاط/حیات..خیش/خویش...

اختلاف دو واژه در جابه جایی حروف است

بنات، نبات

آرایه‌های معنوی

به ان دسته از آرایه‌هایی که بر پایه تناسب های معنایی واژه‌ها شکل می‌گیرند آرایه معنوی گویند

مراعات نظیر

آوردن دو یا چند واژه در یک بیت یا عبارت که در خارج از آن بیت یا عبارت نیز رابطه‌ای آشنا و خاص میان آنها برقرار باشد

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

 

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

(ابر و باد و مه و خورشید و فلک همگی جز عناصر و پدیده‌های طبیعت هستند.)

تضاد

هر گاه دو واژه با معنای متضاد در یک بیت یا عبارت به کار رود آرایه تضاد پدید می‌آید در نومیدی بسی امید است

متناقض‌نما (Paradox)

هر گاه دو مفهوم متضاد رابه هم نسبت دهیم یا آن دو را در یک چیز جمع کنیم آرایه متناقض‌نما شکل می‌گیردو معمولاً معنایی عمیق و پر مغز در پس آن نهفته است

جامه‌اش شولای عریانی است

(عریانی به شولا نسبت داده شده اما شولا نوعی جامه است و ضد عریانی)

هر گاه در یک بیت یا عبارت بین دو مورد (مثل «الف» و «ب»)رابطه‌ای برقرار کنیم و مثلاً بگوییم«الف»، «ب» است یا «الف»، «ب» را آورد و آن را در بخش دیگری از همان بیت یا عبارت بین آن در مورد همان رابطه را برقرار کرده اما جای ان دو را با هم عوض کنیم آرایه عکس شکل می‌گیرد.

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

 

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

لف و نشر

هر گاه دو یا چند جزء از کلام بدون توضیحی در پی هم بیایند (لف) و آن گاه توضیحات مربوط به هر یک در پی هم آورده شوند (نشر)آرایه لف و نشر شکل می‌گیرند.

افروختن و سوختن و جامه دریدن

 

پروانه زمن، شمع زمن، گل زمن آموخت

(پروانه از من سوختن را، شمع از من افروختن را و گل از من جامه دریدن را آموخت.)

تلمیح (اشاره)

هر گاه با شنیدن بیت یه عبارتی به یاد داستان و افسانه، رویدادی تاریخی و مذهبی یا آیه و حدیثی بیفتیم، بدون آنکه آن موضوع مستقیماً تعریف شده باشد، آن بیت یا عبارت دارای آرایه تلمیح است.

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

 

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

(اشاره به داستان حضرت آدم و رانده شدن او به خاطر خوردن گندم.)

تضمین

هر گاه شاعر یا نویسنده‌ای، بخشی از نوشته فردی دیگر را در میان اثر خود جای دهد، آن شعر یا نوشته راتضمین نموده است.

چه خوش گفت فردوسی پاک زاد

 

که رحمت برآن تربت پاک باد

میازار موری که دانه کش است

 

که جان داردو جان شیرین خوش است

این دو بیت بخشی از بوستان سعدی است و سعدی بیتی معروف از فردوسی را در میان شعر خود عیناً نقل کرده است.

اغراق

هنگامی که شاعر یا نویسنده، صفتی را در فرد یا پدیده‌ای آنچنان برجسته نشان دهد که در عالم واقع امکان دستیابی به آن صفت در آن حد و اندازه وجود نداشته باشد، آرایه اغراق آفریده می‌شود. البته این ادعای غیر ممکن باید به گونه‌ای بیان شده باشد که باعث افزایش گیرایی سخن گردد وشعار گونه وغیر واقعی جلوه نکند.

بخواهد هم از تو پدر کین من

 

چو بیند که خشت است بالین من

(اغراق در ممکن نبودن رهایی از انتقام پدر)

حسن تعلیل

هر گاه شاعر و نویسنده برای موضوعی، دلیلی غیر واقعی وتخیلی، اما دلپذیر و قانع کننده ارایه دهد به حسن تعلیل دست می‌یابد.

تا چشم بشر نبیندت روی

 

بنهفته به ابر چهر دلبند

(شاعر علت ابر پوش بودن قله دماوند را برای ندیدن او بیان کرده است.)

مثل

هر گاه شاعر یا نویسنده درسخن خود از «ضرب المثلی» استفاده کند و یا بخشی از سخن او آنقدر معروف باشد که به عنوان ضرب المثل به کار رود، آن بخش از کلام دارای آرایه مثل است.

بی گمان دیوار طبع پست خاک‌آلود ماست

 

گر بود کوتاهتر دیواری از دیوار بود

تمثیل و اسلوب معادله

هر گاه برای تاًیید یا روشن شدن مطلبی (معمولاً پیچیده) آن را به موضوعی ساده تر تشبیه کنیم یا برای اثبات موضوعی نمونه‌ای بیاوریم آرایه تمثیل را به کار گرفته اییم

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش

 

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

(حافظ خطاب به زاهدان و واعظان می‌گوید که من اگر خوب یا بد هستم ربطی به شما ندارد و شما همان بهتر که مراقب اعمال خود باشید، همچنان که هر کسی هنگام درو آنچه را که خود کاشته است برداشت می‌کند. شاعر برای درستی گفته خود در مصراع نخست، در مصراع دوم موضوعی ساده را که درستی ان بر همه آشکار است به عنوان نمونه‌ای برای ان ذکر می‌کند.)

ایهام

هر گاه واژه یا ترکیبی که دارای دو معنی است به گونه‌ای در کلام به کار رود که هر دو معنا از ان قابل برداشت باشد آرایه ایهام شکل می‌گیرد.گاهی منظور اصلی تنها یکی از ان دو معنا است و گاهی هیچ یک بر دیگری برتری ندارد.

غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

 

گفتم افسانه شیرین و به خوابش کردم

شیرین: زیبا و دلنشین، معشوقه فرهاد

ای دمت عیسی دم از دوری مزن من غلام آن که دوراندیش نیست(دوراندیش:عاقبت نگر/آنکه به دوری وجدایی بیندیشد.)

ایهام تناسب

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند نگاه دار سر رشته تا نگه دارد در این نمونه از واژه هوا تنها یک معنا برداشت می‌شود که آن هم آرزو است.

تشبیه

در تشبیه دو مورد پر پایه اشتراکی که در صفتی دارند به هم مانند می‌شوند مورد اصلی را مشبه و موردی که مشبه به ان تشبیه می‌شود مشبه به می نامند.صفت مشترک میان مشبه و مشبه به دلیل شباهت یا وجه شبه نامیده می‌شود.یا گاهی از واژه‌های از قبیل «مثل»،«مانند»...استفاده می‌شود.که به آنها ادات تشبیه گویند.

مجاز

به کار رفتن واژه‌ای به جای واژه دیگر مجاز نام دارد.هیچ گاه چنین امری ممکن نیست مگرآنکه میان آن دو واژه در خارج از کلام رابطه‌ای بر قرار باشد.

آن قدر گرسنه ام که می‌توانم تمام ظرف را بخورم. رابطه‌ای میان دو واژه‌ای ظرف و غذا در این عبارت است.

استعاره

هر گاه واژه‌ای به دلیل شباهتی که با واژه دیگر دارد به جای آن به کار رود استعاره پدید می‌آید.

بر کشته‌های ما جز باران رحمت خود مبار.(کشته‌ها به کسر«ک»)

در این عبارت رحمت خدا به باران مانند شده است.روشن است که در این عبارت،منظور از کشته‌ها معنایی لفظی آن نیست بلکه مقصود اعمال بندگان است.

کنایه

جملات و عباراتی که منظور نویسنده یا گوینده از بیان آنها،چیزی غیر از معنای ظاهری و لفظی آن عبارات یا جملات است.که به آنها کنایه گوییم.

آب از دستهایش نمی چکد.

معنایی لفظی:نمی گذارد قطره‌ای آب از دستهاییش به روی زمین بچکد. معنایی کنایی:هیچ چیزی از او به دیگران نمی‌رسد،خیلی خسیس است.

تشخیص(انسان نمایی)

هر گاه با نسبت دادن عمل،حالت یا صفتی انسانی به یک غیر انسان،به آن جلوه انسانی ببخشیم،آدم نمایی شکل می‌گیرد.

طعنه بر طوفان مزن،ایراد بر دریا مگیر بوسه بگرفتن ز ساحل موج را دیوانه کرد

دیوانگی و بوسه گرفتن به موج نسبت داده شده است و طبیعتاً بوسه گرفتن موج،بوسه دادن ساحل را به همراه دارد.پس در مصراع دوم به ساحل و موج حالت و رفتاری انسانی نسبت داده شده است.

حس آمیزی

هر گاه موضوعی را که مربوط به یکی از حواس است.به چیزی نسبت دهیم که با ان حس قابل احساس نباشد،آرایه حس آمیزی آفریده می‌شود که در زبان روزمره نیز کم کاربرد نیست.

مزه پیروزی را چشید.

در این عبارت «مزه» که مربوط به حس چشایی است به پیروزی نسبت داده شده است.اما پیروزی با حس چشایی قابل احساس نیست.

------------------------------------------------------------------------------------------

اقسام شبه جمله

شبه جمله امید و آرزو و دعا:  کاش، ای کاش،  الهی، ان شاء الله

شبه جمله تحسین و تشویق:   خوب، آفرین، مرحبا، به به، بارک الله

شبه جمله درد و تاسف: آه، واویلا، وای، دریغ، فریاد

شبه جمله تعجب: به، وه، اوه، عجب، شگفتا

شبه جمله تنبیه و تحذیر: امان، مبادا، زنهار

شبه جمله امر، یا الله، بسم الله، خاموش، خفه

شبه جمله احترام و قبول چشم، قربان، ای بچشم  

شبه جمله جواب و تصدیق بله، آری، البته، ای، ای والله

8×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

تلمیح

اشاره به بخشی از رویدادهای تاریخی ، اساطیری ، مذهبی ، حدیث و آیه و . . .  در شعر یا نثر را گویند .

مانند اشاره به داستان شیرین و فرهاد در بیت زیر:

بیستون کندن فرهاد نه کاری است شگفت / شور شیرین به سر هر که فتد کوهکن است

آتش که شراب وصل تو نوش کند             از لطف تو سوختن فراموش کند  ( اشاره به داستان حضرت ابراهیم(ع) )

سمبل

سمبل را در فارسی " مظهر " و " نماد " نیز می گویند . در سمبل مشبه به ذکر می شود . اما در واقع مقصود مشبه است .

کبوتر سمبل صلح و دوستی                   آب سمبل نور و روشنایی            بهار سمبل جوانی           گل سمبل بهار

تمثیل

در واقع به معنای ضرب المثل است . هر گاه در شعری برای تکمیل معنای بیتی از ضرب المثل استفاده شود و یا خودِ بیت در نتیجه استفادة بیش از حد به صورت ضرب المثل در آمده است آرایه­ی تمثیل گویند. مثل ها خلاصه و چکیدة  حکمت تجربی یک قوم و ملت است .

تو نیکی می کن و در دجله انداز            که ایزد در بیابانت دهد باز                                 " سعدی"

هر گه که دل به عشق دهی ، خوش دمی بود            در کار خیز حاجت هیچ استخاره نیست                    " حافظ "

نابرده رنج گنج میسر نمی شود                               مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد                      " سعدی "

مبالغه

هر گاه چیزی را بیشتر از حد واقعی آن جلوه گر نمایند گویند مبالغه شده است . که موجب زیبایی شعر و نثر می شود . اغراق مناسب ترین اسباب برای تصویر یک دنیای حماسی است . بنابراین در شاهنامه بسیار از آن استفاده شده است .

گر برگ گل سرخ کنی پیرهنش را          از نازکی آزار رساند بدنش را     " سعدی "

شود کوه آهن چو دریای آب            اگر بشنود نام افراسیاب       " فردوسی "

تضاد یا طباق

آوردن دو کلمه با معنی متضاد است، در سخن برای ایجاد زیبایی و لطافت .

گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز              فرمان برمت جانا  بنشینم و برخیزم

از ظلمت خود رهاییم ده          با  نور خود آشناییم ده

 

 

دستور به معنای قانون در زبان انگلیسی به اسم گرامر و در زبان عربی به اسم صرف و نحو به کار می رود ودر زبان فارسی به نام دستور زبان فارسی ، یعنی قانون زبان فارسی .

آموختن این علم چه سودی دارد ؟ این علم را می آموزیم تا با به کار بستن قوانین وقواعد آن درست بنویسیم

کلمه : از مجموع یک یا چند حرف که معنایی از آن در ذهن خواننده یا گوینده یا شنونده یا نویسنده زنده کند کلمه گویند . مانند : قلم – کتاب -  دانش آموز

جمله : یک یا چند کلمه که معنی یا مفهومی را از گوینده به شنونده یااز نویسنده به خواننده می رساند.

مانند :   هوای اتاق بسیار گرم بود .

بعضی از جمله ها از دو قسمت تشکیل می شوند :     الف :   نهاد       ب :  گزاره

الف : نهاد قسمتی از جمله است که در باره ی آن خبر می دهیم .

ب   : گزاره خبری است که در باره ی نهاد داده می شود . فعل همیشه در قسمت گزاره قرار می گیرد .

نهاد                    گزاره

هوای اتاق                بسیار گرم بود .

دانش آ موزان مدرسه ی راهنمایی امام سجاد      به اردو می روند .

 

فعل : کلمه ای است که انجام دادن کار یا داشتن حالت یا ایجاد ارتباط در یکی از زمان های گذشته، حال یا آینده دلالت می کند .

فعل ها به دو دسته تقسیم می شوند :    الف :افعال ربطی       ب : افعال غیرربطی

افعال ربطی : به افعالی گفته می شوند که از ریشه ی (استن ، بودن ، شدن ، گشتن و گردیدن ) گرفته شده باشند .

ب : افعال غیر ربطی : به افعالی که غیر از پنج فعل ربطی باشد فعل غیر ربطی یا تام گفته می شود .

جمله ی اسمیّه :به جمله ای که در آن یکی از فعل های ربطی به کار رفته باشد جمله ی اسمیّه گفته می شود .

مانند : دوستم در امتحان خرداد قبول شد .

جمله ی فعلیه : به جمله ای که در آن فعل غیر ربطی به کار رفته باشد جمله ی فعلیه گفته می شود .

مانند : من پدرم را بسیار دوست دارم .

ارکان جمله ی اسمیّه عبارتند از : نهاد ( مسند الیه ) + فعل ربطی

نهاد (مسند الیه ) + فعل غیر ربطی

ارکان جمله ی فعلیه عبارتند از :

نهاد( مسند الیه ) + مفعول +فعل غیر ربطی

 

طریقه ی مشخص کردن ارکان جمله ی اسمیه : برای مشخص نمودن نهاد ( مسند الیه ) و مسند در جملات اسمیه  ابتدا دو لفظ ( چی  و چی ) را می نویسیم و فعل ربطی را در انتهای آن قرار می دهیم مثلاً در جمله ی ( رضا مریض شد.) می گوییم : چی ، چی  شد ؟ مسلماً در ذهنمان جمله تکرار می شود کلمه ای که در جواب چی اول قرار می گیرد نهاد ( مسند الیه ) و کلمه ای که در مقابل چی دوم قرار می گیرد مسند نام دارد .

رضا   مریض    شد .

نهاد     مسند    فعل ربطی

مفعول : کلمه ای است که کار یا عملی روی آن انجام می گیرد مانند :( زهرا کتابش را برداشت .)

در این جا عمل بر داشتن روی کتاب انجام گرفته پس کتاب مفعول است .

جملاتی مفعول دارند که فعل آنها گذرا باشد

طریقه ی پیدا کردن مفعول در جمله : یکی از عبارت های  چه چیزی را ؟   یا چه کسی را ؟ به اول آن اضافه می کنیم . جوابی که به دست می آید مفعول نام دارد . مانند :

دوستم مرا به خانه دعوت کرد .  چه کسی را دعوت کرد؟    مرا

علی غذا را خورد . چه چیزی را خورد ؟     غذا را

مفعول

جمله از لحاظ مفهوم و پیام به چهار دسته تقسیم می شود که عبارتند از : جمله ی خبری  ، جمله ی پرسشی ، جمله ی امری ، جمله ی عاطفی .

الف : جمله ی خبری جمله ای است که در باره ی موضوعی ویا وقوع کاری خبر می دهد . علامت جمله ی خبری نقطه است .

ب  : جمله ی پرسشی جمله ای است که در باره ی موضوعی ویا وقوع کاری پرسش می کند و به دو صورت می آید :

1- آهنگ صدا وعلامت پرسش ؟

2- همراه با کلمه پرسش : آیا ، چرا ، کی ، کجا ...وعلامت پرسش؟

ج  : جمله ی امری جمله ای است که در آن انجام کاری به خواهش یا فرمان یا دستور در خواست می شود .  در پایان جمله ی امر ی نقطه می گذاریم .

د   : جمله ی عاطفی جمله ای است که یکی از عواطف انسان را از قبیل تعجب ، خشنودی ، دعا و...بیان

می کند در پایان جملات عاطفی علامت (!) می گذاریم .

فعل

فعل کلمه ای است که انجام دادن کاری یا داشتن حالتی یا ایجاد ارتبا ط در یکی از زمان های گذشته ، حال و آینده دلالت می کند .مانند : زد ، می رود ، خورده ایم ، می خندند.

هر فعل چهار ویژگی دارد که عبارتند از :

الف - انجام دادن کار یا داشتن حالت یا ایجاد ارتباط

ب  - زمان : هر فعل ممکن است زمان انجام گرفتن آن یا در زمان گذشته باشد یا در زمان حال یا آینده .

گوینده یا اول شخص

ج  - شخص : هر فعل سه شخص دارد که عبارتند از:               شنونده یا دوم شخص

غایب یا سوم شخص

د – صیغه یا ساخت : هر یک از شخص های فعل می تواند یک نفرباشد که به آن مفرد می گویند و همچنین می تواند بر بیش از یکی دلالت کند که به آن جمع می گویند .بنا بر این هر فعل شش ساخت یا صیغه دارد که

اول شخص مفرد            اول شخص جمع

عبارتند از :       دوم شخص مفرد            دوم شخص جمع

سوم شخص مفرد           سوم شخص جمع

صرف فعل : وقتی شش ساخت یا صیغه ی فعلی را به ترتیب بیان می کنیم می گوییم آن را صرف کرده ایم .

جدول صرف فعل از مصدر خوردن

اول شخص مفرد   دوم شخص مفرد       سوم شخص مفرد     اول شخص جمع       دوم شخص جمع     سوم شخص جمع

خوردم      خوردی خورد   خورد یم         خورد ید         خورد ند

می خوردم می خوردی    می خورد       می خورد یم   می خورد ید    می خورد ند

خورده ام   خورده ای       خورده است   خورده ایم       خورده اید       خورده اند

خورده بودم          خورده بودی    خورده بود       خورده بودیم    خورده بودید    خورده بودند

خورده باشم        خورده باشی خورده باشد    خورده باشیم خورده باشید خورده باشند

می خورم  می خوری     می خورد       می خوریم      می خورید      می خورند

بخورم       بخوری بخورد   بخوریم بخورید بخورند

خواهم خورد        خواهی خورد خواهد خورد    خواهیم خورد خواهید خورد خواهند خورد

 

گذرا و نا گذر : یکی دیگر از ویژگی های فعل گذرا و ناگذر بودن آن است .

فعل گذرا یا متعدی به فعلی گفته می شود که برای  تکمیل معنی جمله به مفعول نیاز دارد و بدون مفعول معنی جمله کامل نیست .

فعل نا گذر یا لازم به فعلی گفته می شود که بدون مفعول معنی آن کامل است و نیازی به مفعول ندارد .

طریقه ی تشخیص فعل گذرا از فعل ناگذر :  به اول فعل یکی از عبارات : چه چیزی را ؟

یا چه کسی را ؟ اضافه می کنیم . اگر جمله ی روان و درستی ساخته شد به آن فعل گذرا یا متعدی گفته

می شود  مانند : دیده ام  - خورده بودند .

چه کسی را دیده ام ؟          چه چیزی را خورده بودند ؟

اگر به اول فعل یکی از عبارات چه چیزی را ؟ یا چه کسی را ؟ اضافه کردیم جمله ی روان و درستی به دست نیامد به آن فعل ناگذر گفته می شود مانند : رفت        آمد

چه کسی را رفت ؟      چه چیزی را آمد ؟

فعل انواعی دارد آن چه مربوط به دوره ی راهنمایی است با زبان ساده در این جا بیان می شود .

ماضی                            ساده                               ساده

استمراری

زمان های فعل     مضارع         ماضی         نقلی                مضارع      اخباری

بعید

آینده                           التزامی                           التزامی

 

ا لتزامی

برای ساخت این افعال لازم است با اصطلاحات خاصی آشنا شویم که عبارتند ا ز : 1- مصدر  2- بن ماضی  3 – بن مضارع 4 – صفت مفعولی   5 – فعل امر  6 – شناسه

1- مصدر : اسمی است که بر انجام کاری یا داشتن حالتی بدون شخص و زمان دلالت می کند مانند : گفتن ، زدن ، شستن، آمدن

طریقه ی پیدا کردن مصدر : از فعل می پرسیم که این فعل چه نوع کاری انجام می دهد . به نوع کاری که انجام می دهد مصدر گفته می شود .مانند:

می بینم     کار   دیدن   انجام می دهد   دیدن    مصدر است

زده بودم    کار   زدن    انجام می دهد   زدن    مصدر است .

می نویسد    کار  نوشتن   انجام می دهد  نوشتن   مصدر است .

علامت مصدر ( دن ، تن ) است .

بن ماضی

بن فعل : ریشه ی فعل را بن فعل می گویند .بن فعل بر دو نوع است. بن فعل               بن مضارع

 

طریقه ی به دست آوردن بن ماضی : ابتدا مصدر فعل را به دست می آوریم و بعد حرف ( ن ) را از آخر آن بر می داریم آن چه باقی می ماند بن ماضی نام دارد . به عبارت دیگر  بن ماضی = مصدر بدون ( ن )

طریقه ی به دست آوردن بن مضارع : برای ساختن بن مضارع اول باید فعل امر بسازیم یعنی در مورد آن فعل به کسی یا چیزی دستور بدهیم دستوری که داده می شود فعل امر نامیده می شود .فعل امر

همیشه با حرف( ب ) شروع می شود . مانند: برو ، بخور ، بزن

فعل         مصدر   بن ماضی       صفت مفعولی فعل امر         بن مضارع

خورده ایم  خوردن          خورد  خورده           بخور   خور

رفته باشند          رفتن  رفت   رفته   برو     رو

می بینم   دیدن  دید      دید      ببین    بیبن

 

اگر حرف ( ب ) را از اول فعل امر حذف کنیم آن چه باقی می ماند بن مضارع نامیده می شود .

توجه : اگر فعلی مصدر آن با الف شروع شود در فعل امر بعد از حرف ( ب )حرف میانجی ( ی ) اضافه     می گردد که در هنگام ساختن بن مضارع همراه حرف ( ب ) حرف ( ی ) نیز حذف می گردد.مانند :

مصدر             فعل امر       بن مضارع

آوردن       بیاور    آور

آفریدن      بیافرین آفرین

 

شناسه : وسیله ی شناخت شخص فعل را شناسه می گویند شناسه در زبان فارسی

عبارت است از : (  م -  ی – د* -  یم – ید  -  ند  )

چرا روی شناسه ی سوم شخص مفرد علامت ستاره گذاشته ایم ؟  زیرا هنگام ساخت فعل در بعضی از صیغه ها یا ساخت ها این شناسه پنهان می شود و در بعضی از ساخت ها تبدیل به است می شود ودر بعضی دیگر از ساخت ها همان حرف ( د ) ظاهرمی شود.

طریقه ی ساخت انواع ماضی  از مصدر دیدن

ماضی ساده: بن ماضی  + شناسه (  م ، ی ، *  ، یم  ، ید ، ند )

دید   +  م    =  دیدم                  دید   +  یم  =   دیدیم

دید   +  ی   =  دیدی                دید   +  ید   =   دیدید

دید   + *    =   دید                  دید   +  ند   =  دیدند

طریقه ی ساخت ماضی استمراری :ماضی استمراری به دو صورت ساخته می شود :

الف : می       +    ماضی ساده   = ماضی استمراری

ب  : می        +    بن ماضی    +  شناسه  =  ماضی استمراری

می  +  دید  +  م  =  می دیدم        می  +  دید  +  یم =  می دیدیم

می  +  دید  +  ی  = می دیدی       می  +  دید  +  ید  = می دیدید

می  +  دید  +  *  =  می دید         می  +  دید  +  ند =  می دیدند

برای ساخت ماضی نقلی ،ماضی بعید و ماضی التزامی به صفت مفعولی نیاز داریم برای ساخت صفت مفعولی ابتدا بن ماضی فعل مورد نظر را می گیریم بعد به آخر آن ( ه ) اضافه می کنیم مانند :

بن ماضی     +    ه     =   صفت مفعولی

خورد       +    ه     =    خورده

طریقه ی ساخت ماضی نقلی : صفت مفعولی  + ( ام ، ای  ، است  ،  ایم  ، اید ، اند  )

 

خورده  +  ام    =  خورده ام                        خورده  +  ایم    =   خورده ایم

خورده   + ای   =  خورده ای                      خورده   +  اید    =   خورده اید

خورده   + است  =  خورده است                   خورده  +   اند    =   خورده اند

طریقه ی ساخت ماضی بعید :    صفت مفعولی  + (بودم ، بودی ، بود ، بودیم ، بودید ، بودند )

خورده  +   بودم   =    خورده بودم               خورده   +  بودیم   =  خورده بودیم

خورده +   بودی  =     خورده بودی              خورده   +  بودید  =   خورده بودید

خورده +   بود     =    خورده بود                خورده   +  بودند  =    خورده بودند

 

طریقه ی ساخت ماضی التزامی :  صفت مفعولی + ( باشم ،باشی ، باشد ، باشیم ، باشید ، باشند )

خورده + باشم  =  خورده باشم        خورده + باشیم   =  خورده باشیم

خورده + باشی =خورده باشی         خورده + باشیم   =   خورده باشید

خورده + باشد  = خورده باشد         خورده + باشند   =   خورده باشند

طریقه ی ساخت فعل آینده ( مستقبل )

یکی از ساخت های( خواهم ، خواهی ، خواهد ، خواهیم ، خواهید ، خواهند ) را به بن ماضی اضافه می کنیم.

خواهم    +   خورد     =    خواهم خورد         خواهیم   +  خورد       =  خواهیم خورد

خواهی   +   خورد     =    خواهی خورد        خواهید   +  خورد       =   خواهید خورد

خواهد    +   خورد     =     خواهد خورد        خواهند   +  خورد       =   خواهند خورد

طریقه ی ساخت مضارع ساده :  بن مضارع     + شناسه  ( م ، ی ، د ، یم ، ید ، ند )

خور  +  م  =   خورم                            خور +  یم   =  خوریم

خور  +  ی  =  خوری                           خور  +  ید  = خورید

خور  +  د  =   خورد                            خور  +  ند =  خورند

طریقه ی ساخت مضارع اخباری  : مضارع اخباری هم مانند ماضی استمراری به دو صورت ساخته می شود.     می     +    بن مضارع  +    شناسه ( م ، ی ، د ، یم ، ید ، ند )

می      +   مضارع ساده

می خور  +  م  =  می خورم                      می خور +  یم   =  می خوریم

می خور  +  ی  =  می خوری                            می خور  +  ید  =  می خورید

می خور  +  د  =   می خورد                             می  خور  +  ند =  می خورند

طریقه ی ساخت مضارع التزامی  :مضارع التزامی را هم به دو صورت می سازند .

ب   +    بن مضارع    +      شناسه    =  مضارع التزامی

ب   +     مضارع ساده  =    مضارع التزامی

ب   +      خور  +  م   =   بخورم                 ب   +    خور +  یم   =  بخوریم

ب   +      بخور +  ی  =   بخوری                ب   +     خور  +  ید  =  بخورید

ب   +     بخور  +   د  =   بخورد                 ب   +     خور  +  ند =   بخورند

حرف :  کلمه ای که به تنهایی معنی مستقلی ندارد بلکه باعث ارتباط بین کلمات یا جملات و یا نسبت بین آنها می شود.

 

 

حرف انواع مختلفی دارد اما آنچه مورد لزوم دانش آموزان دوره ی راهنمایی است عبارتند از:

ربط

حرف        نشانه ی مفعول

اضافه

حرف ربط : کلمه ای است که بین دو کلمه یا دو جمله ارتباط بر قرار می کند .مانند :

( که ، و ، وقتی که... )

حرف نشانه ی مفعول : حرف ( را ) اگر معنی دیگری نداشته باشد و بعد از مفعول قرار بگیرد حرف

نشانه ی مفعول نام دارد . مانند : امام خمینی ( رحمه الله علیه) رزمندگان را بسیار دوست داشت .

در این جمله رزمندگان مفعول است و حرف ( را ) نشانه ی مفعول .اما در جملات زیر حرف ( را ) معنای دیگری می دهد و حرف نشانه ی مفعول محسوب نمی گردد .مانند :

حاتم طایی را گفتند  .                  یعنی به حاتم طایی گفتند.

حکیمی پسران را پند همی داد       یعنی حکیمی به پسران پند می داد .

در این جملات حرف را نشانه ی مفعول نیست بلکه حرف اضافه است .

حرف اضافه: کلماتی است که نسبت میان دو کلمه را بیان می کند و کلمه ی بعد از حرف اضافه را متمم  می نامند .

بعضی از حروف اضافه ی مهم عبارتند از:( از ، به ، با ، بر ، بی ، برای ، بدون ، در ، جز ، چون ، مانند، مثل...)

 

 

حرف چون اگر به معنی مثل و مانند باشد حرف اضافه است اما اگر زیرا که و یا معنا های دیگری بدهد حرف اضافه  نیست. به کلمه ی بعد از حرف اضافه متمم گفته می شودمانند :

من  از   بیـگانگـان   هرگز ننالم      هر آنچه کرد بـا    مـن  آشنا کرد

حرف        متمم                                         حرف     متمم

 

صفت کلمه ای است که در باره ی اسم توضیحی می دهد و یکی از ویژگی های اسم را از قبیل رنگ ، بو ، مزه ، دوری ، نزدیکی ، نرمی ، زبری و...بیان می کند .

موصوف  اسمی که صفتی برای آن ذکر می شود موصوف نام دارد .

ترکیب : اگر دو کلمه به وسیله ی یک کسره یا حرف ( ی )  به هم ربط داده شود به آن دو کلمه ترکیب گفته می شودمانند : دوستِ دانا        گلی خوشبو

وصفی ( موصوف و صفت )

ترکیب بر دو نوع است

اضافی ( مضاف و مضافٌ الیه )

برای تشخیص ترکیب وصفی از ترکیب اضافی به این طریق عمل می کنیم ابتدا کسره یا حرف ( ی ) را از بین دو کلمه بر می داریم بعد به اول ترکیب کلمه ی این ودر بین ترکیب کلمه ی بسیار و در پایان ترکیب   کلمه ی ( است  یا هستند ) اضافه می کنیم  اگر به این طریق عمل کردیم و یک جمله ی روان و با معنی ساخته شد  به آن ترکیب وصفی می گوییم واگر به این طریق عمل کردیم و یک جمله ی غیر روان ساخته شد به آن ترکیب اضافی می گوییم  مانند :

کتابِ خوب       این کتاب بسیار خوب است            ترکیب وصفی

 

مدیرِ مدرسه       این مدیر بسیار مدرسه است           ترکیب اضافی

قید کلمه ای است که که فعل را به یکی از مفهوم های زمــان ، مکان ، حــالت ، تردید ، تکرار، یقین ، پرسش  و... مقید می گرداند . و همچنین می توان گفت : کلمه ای که یکی از خصو صیات فعل را بیان کند قید نام دارد .

فرق قید  و صفت : قید یکی از خصوصیات فعل را بیان می کند اما صفت یکی از خصوصیات اسم را بیان می کند .

انواع قید

1.   قید زمان         =   امروز – حالا  -  همیشه

2.   قید مکان         =   اینجا  -  پایین   -  نزدیک

3.   قید مقدار         =    بسیار  -  پر  - کمی -  فراوان

4.   قید حالت         =     خندان – دوان  - آهسته

5.   قید کیفیت        =      زشت   -  زیبا-  راست

6.   قید تأکید         =     بلی  - لا جرم – بی شک - البته

7.   قید نفی          =     اصلاً  - ابداً –  به هیچ وجه

8.   قید شک و تردید  =  شاید  - احتمالاً  -

9.   قید آرزو         =     کاش  -  ای کاش -  انشاء الله

اسم کلمه ای است که برای نامیدن انسان  ، حیوان ، اشیا به کار می رود  مشخصات یا ویژگی های اسم عبارتند از :

1- ساده  - غیر ساده

2-            مفرد  -  جمع  -  اسم جمع

3-            جامد  -  مشتق

4-            خاص -   عام

5-            معرفه  -  نکره

اسم ساده :   به اسمی گفته می شود که تنها از یک جزء معنی دار ساخته شده باشد و نتوان آن را به دو جزء یا بیشتر تقسیم کنیم مانند : قلم  -  کتاب  -  معلم

اسم غیر ساده:  به اسمی گفته می شود که از یک جز ء بیشتر باشد و بتوانیم آن را به دو جزء یا بیشتر تقسیم کنیم .در اسم های غیر ساده حتماً باید یک جزء معنی دار وجود داشته باشد .مانند : دانش- مردانه- بی وفا  -

سر تا سر – کتابخانه

وند : در ساختمان کلمات غیر ساده یک جزء بی معنی وجود دارد، به آن جزء بی معنی ( وند ) گفته می شود وند ها به سه دسته تقسیم می شوند که عبارتند از :

پسوند

انواع  وند ها         میانوند

پیشوند

پیشوند : جزء بی معنایی که در اول کلمه می آید مانند : با ادب  ، نا مرد

میانوند : جزء بی معنایی که در وسط  کلمه می آید مانند : سرتاسر ،  زدوخورد ، بچه به بغل

پسوند : جزء بی معنایی که در آخرکلمه می آید مانند : عروسک  ،  مردانه ، خوبی

اسم مفرد : اسمی است که بر یک فرد یا یک چیز دلالت می کند مانند : کوهستان ، کتابخانه

جمع : اسمی است که بر بیش از یک فرد یا یک چیز دلالت می کند مانند : دانش آموزان ،  کتاب ها ، سبزیجات

در زبان فارسی جمع بر دو نوع است که عبارتند از :

جمع سالم  = صورت مفرد  + علامت جمع ( ها ، ان  ، ات ، ون ، ین ، جات )

انواع جمع

جمع مکسر : جمعی است که در آن صورت مفرد در هم شکسته می شود و

حروفی اضافه یا کم می گردد مانند : مساجد  -  کتب  - علوم دراین نوع جمع

قاعده ی خاصی وجود ندارد بلکه باید از طریق گوش آن ها را شنید .

اسم جمع : به اسمی گفته می شود که درظاهر مفرد ولی در معنی جمع باشد وبر بیش از یکی دلالت کند مانند :

مردم ، گله ، سپاه ، قوم ، طایفه

اسم جمع را می توان جمع بست مانند : مردمان ، سپاهیان ، اقوام

فرق اسم جمع و جمع مکسر :اسم جمع مفرد ندارد خودش مفرد خودش هست و می توان آن را جمع بست ولی جمع مکسر مفرد دارد و یکی از نشانه های جمع مکسر این است که نمی توانیم آن را جمع ببندیم.

نکته : در کلمه هایی که مختوم به ( ه ) بیان حرکت است هنگام جمع بستن با ( ان ) یا اضافه کردن ( ی )

حرف ( ه ) به حرف ( گ ) تبدیل می شود مانند : ستارگان -  پرندگان -  زندگی

 

اسم جامد و اسم مشتق :

اسم جامد به اسمی گفته می شود که در ساختمان آن (وند ) یا بن فعل به کار نرفته باشد مانند : کتاب،قلم،مدرسه

اسم مشتق : به اسمی گفته می شود که در ساختمان آن بن فعل یا وند به کار رفته باشد مانند : دانشجو ، نگهبان

نکته: تمام اسم های ساده جامد هستند اما اسم های غیر ساده به دو دسته تقسیم می شوند یعنی بعضی جامد و بعضی مشتق هستند .اگر در ساختمان اسمی بن فعل یا وند به کار رفته باشد می گوییم آن اسم مشتق است.

اسم معرفه و اسم نکره

اسم معرفه اسمی است که برای خواننده یا شنونده آشنا باشد

اسم نکره به اسمی گفته می شود که برای خوانند ه یا شنونده نا شناس باشد و همراه یکی از نشانه های نکره که عبارتند از :                               یک در اول اسم

نشانه های نکره        (ی ) درآخر اسم

یک در اول و ( ی ) در آخراسم

هر گاه اسم نکره در جمله تکرار شود برای بار دوم که تکرار می شود نکره نیست بلکه معرفه است مانند :

مردی  پسرش را گم کرده بود آن مرد در فراغ فرزندش بسیار بی تابی می کرد

نکره        مفعول                                              معرفه

در زبان فارسی معرفه نشانه ندارد . می توانیم بگوییم اگر اسمی نشانه ی نکره نداشته باشد معرفه است .

ضمیر: کلمه ای است که به جای اسم می نشیند تا از تکرار اسم جلو گیری کند .

اسمی که ضمیر به جای آن می نشیند مرجع ضمیر نام دارد مانند : دوستم احمد را دید و او را

مرجع ضمیر          ضمیر

به خانه دعوت کرد

 

ضمیر شخصی : ضمیری که برای هر شخص گونه ای جداگانه دارد ضمیر شخصی می نامند ضمایر شخصی به دو دسته تقسیم می شوند :                                        جدا

ضمیر شخصی

پیوسته

هر یک از ضمایر شخصی دارای شش صیغه یا ساخت هستند که عبارتند از : ضمیر شخصی جدا

من    اول شخص مفرد    ما   اول شخص جمع

تو     دوم شخص مفرد     شما   دوم شخص جمع

او     سوم شخص مفرد   ایشان سوم شخص جمع

 

ضمیر شخصی پیوسته :

اول شخص مفرد   -َ م   ، کتابمَ   اول شخص جمع –ِ مان ،  کتابمان

دوم شخص مفرد   - َت  ، کتابَت  دوم شخص جمع – ِ تان ،  کتابتان

سوم شخص مفرد  -َ ش  ، کتابَش        سوم شخص جمع – ِ شان ، کتابشان

 

جمله ی ساده و مرکب :

جمله ی ساده جمله ای است که در آن گوینده یا نویسنده پیام خود را در جمله ای بیان می کند که تنها یک فعل داشته باشد مانند : من برادرم را دوست دارم .

جمله ی مرکب : جمله ای است که در آن گوینده یا نویسنده پیام خود را در جمله ای بیان می کند که بیش از یک فعل داشته باشد  مانند : رضا به درس ادبیات که از درس های شیرین است علاقه دارد .

 

[ سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ ] [ 10:13 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

چند نکته قابل تامل بر شعر بیابان های تبعید سروده جبرا ابراهیم جبرا

درس نهم ادبیات فارسی سال دوم در بیابان های تبعید نام دارد . ترجمه ای از شعر جبرا ابراهیم جبرا . در فرازی از این شعر که سرشار از تصویرهای هنری است ، می خوانیم :

سرزمین ما ، فلسطین ، یعنی سبزه زار ما

گل هایش مانند نقش بر جامه های زنانه است

ماه آذارش ، پشته ها را

با شقایق ها و نرگس ها می آراید ....

شاعر با هنرمندی تمام و در یک ایماژ عاطفی گل ها را که باعث شکوفایی و نشاط هستند و مظهر رویش و جوانه و تداوم زندگی ( چون فرزندان آدمی ) به نقش هایی بر لباس های شاد و رنگارنگ زنان تشبیه کرده است که تداعی کننده ی مادران است و خواننده در ذهن خود پیوندی ظریف بین جامه های رنگارنگ زنان و مادران با سرزمینش که همچون مادر او را در خود پرورده است ، می یابد .

در فرازی دیگر که بسیار اندوهناک است این چنین حسرت خود را بروز می دهد:

ما را به یاد بیاور اکنون که

 له کرده اند گل های نو شکفته در پشته های اطرافمان را .....

و راه بیابان را به رویمان باز گذاشته اند

تا این که مزرعه ها به خود پیچیدند

و از سایه های آبی ، خارهای سرخ

بر اجساد به جامانده و طعمه عقاب و زاغ شده فروریخت ...

تعبیر جالبی دارد : مزرعه ها به خود پیچیدند از جهتی تداعی کننده ی دردی است بسیار جانکاه که از شدت آن درد انسان به خود می پیچد و از سوی دیگر تصویری پیش روی ما قرار می دهد از مزارع و باغ های رها شده که درخت و گیاه و علف های هرز در آن به هرصورتی و بی هدف رشد می کنند و به خود می پیچند ، بدون آنکه باغبان برایشان مسیری را ترسیم کند و رشدشان را هدایت کند .

در برخی از کتاب های کمک آموزشی (متاسفانه ) سایه های آبی را معادل هواپیماهای دشمن دانسته اند . در حالی که با توجه به فرازهای قبل ،مقصود از سایه های آبی ، آسمان است که چون سایه بر سر انسان گسترده و رنگ آبی آن مایه ی آرامش است .  و خارهای سرخ تمام جنگ افزارهایی که از سمت آسمان فرود می آیند.

و در این قسمت :

سرزمین ما زمرد است

ولی در بیابان های تبعید

بهارهای پیاپی

جز زهر بر چهره ی ما نمی پاشد....

علاوه بر تشبیه سرزمین سرسبز فلسطین به زمرد ، به علت مقارنه با واژه ی زهر ،این عقیده حکمای قدیم خصوصا در یونان را برای ما تداعی می کند که : معتقد بودند زمرد خواص طبی فراوان دارد به ویژه برای کسی که مسموم شده یا زهر جانوری از طریق نیش وارد بدنش شده است ، در این موارد به او قدری زمرد می خوراندند. مصریان باستان نیز در دهان مرده زمرد قرار می دادند تا در آن دنیا بهتر تکلم کند . 

[ دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 18:13 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

به نام خدا

شرح یک بیت

باکم از ترکان تیرانداز نیست           طعنة تیرآورانم می کشد

حافظ

انداز: انداز.[ اَ ] (اِمص ) به معنی مصدر است که انداختن باشد. (از برهان قاطع). عمل انداختن . (فرهنگ فارسی معین ).

- بارانداز ؛ آنجا که بار فرود می آورند: بارانداز کشتی .

- پاانداز ؛ آنچه بزیر پا می اندازند. و رجوع به پاانداز شود.

- || قواد، دلال محبت . جاکش . (از فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ).

- پس انداز ؛ صرفه جویی . کنار گذاشتن پولی از روی درآمد. (فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ).

- پشت هم انداز ؛ حقه باز. و رجوع به همین ماده در حرف پ شود.

- پشت هم اندازی ؛ حقه بازی . حیله گری . تزویر. و رجوع به همین ماده در حرف «پ » شود.

- پشت هم اندازی کردن ؛ پشت هم انداختن . (از فرهنگ فارسی معین ).

- پیش انداز ؛ آنکه پیش اندازد. آنکه سبقت دهد. (از فرهنگ فارسی معین ).

- || کسی که بجلو راند. (از فرهنگ فارسی معین ).

- || پارچه ای که در وقت طعام خوردن بروی زانو گسترند. دستارخوان : یک عدد صراحی نقره مملو از رواح ریحانی ... با پیالة طلا و پیش انداز زربفت از پی او فرستادند. (عالم آرا ج 2 ص 624)(از فرهنگ فارسی معین ).

- || رشتة جواهر که زنان از گردن آویزند و در پیش سینه قرار دهند. (فرهنگ فارسی معین ).

 

 

معنی واژه ترک

 

ترک . [ ت ُ ] (ص ، اِ) نقیض تازیک باشد. گویند ترکان از اولاد یافث بن نوح اند. (برهان ). نام طایفه ای است در ترکستان که تاتار و مغول و سایر اتراک از آن طایفه اند و زبان ایشان معین است . (انجمن آرا) (آنندراج ). گروهی از اولاد یافث بن نوح . (ناظم الاطباء). نام قومی منسوب به ترک که مردی بود از فرزندان نوح علیه السلام . (غیاث اللغات ). ج ، اتراک . (ناظم الاطباء). نقیض تازیک طایفة بزرگی از طوایف انسانی را گویند. ج ، ترکان . (ناظم الاطباء). نام ترک بعنوان قومی بدوی نخستین بار در قرن ششم میلادی دیده میشود. در همان قرن ترکان دولتی نیرومند و بدوی تأسیس کردند که از مغولستان و سرحد شمالی چین تا بحر اسود امتداد داشته است . مؤسس حکومت مزبور که چینیان او را «تومن » نامند. در کتیبه های ترکی بومن در سال 552 م . درگذشت و برادرش «ایستامی » (در طبری ج 1 ص 895 و896: سنجبوخاقان ) که در مغرب فتوحاتی کرده ، ظاهراً تا سال 576 م . زیسته است این دو برادر گویا از آغاز مستقل از یکدیگر حکومت می کردند. چینیان از دولت مزبور بنام امپراطوری ترکان شمال و مشرق یاد کرده اند. درسال 581 م . تحت نفوذ سلسلة چینی «سویی » این دو امپراطوری بطور قطع از یکدیگر جدا شدند و بعدها هر دو تابع سلسلة چینی «تانگ » (618 - 907 م .) گردیدند. در حدود سال 682 م . ترکان شمال موفق شدند استقلال خود را بدست آورند. دربارة روابط این ترکان قدیم و اخلاق آنان بحث های بسیار شده است ... برای اطلاع بیشتر رجوع به دائرة المعارف اسلام ذیل ترک شود. سلسله های ترک که در ایران دورة اسلامی سلطنت کرده اند غزنویان (351 - 555 هَ . ق .) سلجوقیان (429 هَ . ق . - اواخر قرن ششم ) خوارزمشاهیان (470 - 628 هَ . ق .) (از حاشیة برهان چ معین )

معنی واژه طعنه زدن

 

طعنه زدن . [ طَ ن َ / ن ِ زَ دَ] (مص مرکب ) عیبجوئی کردن . || مجازاً، توبیخ و سرزنش کردن . بد گفتن . خرده گرفتن

معنی بیت:

من هیچ گونه ترسی از ترکان جنگاور وجنگجو ندارم واز آن ها نمی ترسم ولی زخم زبان دشمنان وطعنه زدن های آن ها مرا از پا در می آورد ومی کشد.

[ دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 17:39 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

بزرگ علوي در سال 1283 هجري خورشيدي در خانواده بازرگان و مشروطه خواه بدنيا آمد. پدرش ابوالحسن از مبارزان آزاديخواه دوران جنبش مشروطيت، پسر بزرگ حاج محمد صراف مشروطه خواه و نماينده دور اول مجلس شوراي ملي بود.
ابوالحسن در سال 1302 دو پسر خود ( مرتضي و آقابزرگ ) را براي تحصيل به آلمان فرستاد. بزرگ پس از پايان آموزش در سال 1307 به ايران مراجعت کرد و بکار تدريس در شيراز و تهران پرداخت. بزرگ علوي در دوران تحصيل و اقامت چندين ساله در آلمان با آثار نويسندگان اروپايي آشنا شد و از ادبيات اروپايي تاثير پذيرفت. آشنايي او از نوجواني با ادبيات و هنر آلمان و اروپا و از جمله تسلط به زبان آلماني در کنار استعداد در نويسندگي، زمينه اي بود که حدود يکسال پس از ورود به ايران با ترجمه کتاب " دوشيزه اورلان " اثر " شيلر "، شاعر آلماني و کسب و کار خان وارون اثر " برنارد شاو "، نمايشنامه نويس ايرلندي، گام در راه شناساندن نويسندگان بزرگ غربي به ايرانيان برداشت. ر
علوي در کار ترجمه، منتهاي رواني و سادگي را بکار برده است. ترجمه هاي علوي به ديد صاحبنظران دقيق است و زباني شيوا و دل انگيز دارد.
علوي پس از مراجعت به ايران با صادق هدايت، در سال 1309 آشنا شد. اين دو به اتفاق نويسنده ديگري به نام " ش. پرتو "، " انيران " را در سال 1310 نوشتند که شامل سه داستان بود. هدايت " سايه مغول " و علوي " ديو " را که درباره هجوم اعراب به ايران بود نوشت. بزرگ علوي در همان ايام، داستان " باد سام " را نوشت و با کمک صادق هدايت آن را توسط محمد رمضاني مدير کتابخانه شرق، در تهران به چاپ رساند.
بزرگ علوي نخستين چهره انتخابي دکتر اراني براي انتشار مجله " دنيا " بود. در اين مقطع حدود سه سال از ديدار و آشنايي جديدشان در ايران مي گذشت. پس از پيوستن ايرج اسکندري به آنان، نخستين شماره مجله " دنيا " را در يکم بهمن 1312 در تهران منتشر کردند.
علوي يکي از سه عنصر تحريريه اين مجله بود. هدف اساسي و عمده مجله دنيا که به صورت قانوني و علني منتشر مي گرديد، روشنگري و آشنا کردن دانشجويان و جوانان ايراني با آخرين دستاوردهاي دانش، صنعت، فن و هنر جهان آن روز بود. اين مجله نه تنها فاقد هر گونه سمت گيري حزبي بلکه هيچگونه موضع گيري صريح سياسي عليه حکومت وقت ايران نداشت.
بعد از انتشار چندين شماره مجله دنيا در ارديبهشت 1316 اداره شهرباني و امنيتي وقت ايران، اين جريان را به عنوان يک جريان کمونيستي وابسته به کمينترن تلقي کرد و با پرونده سازي که توسط رئيس شهرباني وقت سازماندهي شده بود،(بعد از سقوط حکومت رضا شاه اين موضوع روشن گرديد) همه فعالان اين گروه که بعدها به نادرست " گروه 53 نفر " ياد شد، تحت عنوان فعاليت کمونيستي و براندازي حکومت وقت متهم و به حبس هاي طولاني مدت از 3 تا 10 سال محکوم شدند. در اين جريان بزرگ علوي به 7 سال زندان محکوم شد، ولي در مهرماه سال 1320 با برکناري رضا شاه بعد از چهار سال و نيم از زندان آزاد گرديد.
او قبل از زنداني شدن مجموعه داستان خود را به نام " چمدان " که در بر دارنده شش داستان کوتاه است، منتشر کرد.
سالهاي زندان براي علوي اگر چه همراه با صدمات سنگين شخصي و خانوادگي بود، از آنسو نتايج تجارب و زندگي اين دوره، موجب آفرينش هاي ماندي در ادبيات معاصر ايران شده است. نخستين آن مجموعه داستان " ورق پاره هاي زندان " است که در سال 1321 به چاپ رسيد.
اين مجموعه نشان داد، زنداني شدن چند ساله علوي نه تنها استعداد وي را در داستان نويسي تضعيف نکرده بلکه او را شعله ورتر و چالاکتر ساخته است. پس از گذشت 43 سال از چاپ نـخـسـت ايـن کـتـاب در ايـران، اين اثر در سال 1364 توسط دانشگاه سيراکوس آمريکا به زبان انگليسي ترجمه و منتشر شد.
ورق پاره هاي زندان، يادها و يادداشت هاي دوران زندگي علوي است. او اين يادداشت ها را روي ورق پاره هاي کاغذ سيگار، ميوه، قند، و... مي نوشت و به بيرون از زندان مي فرستاد. او استبداد حکومت وقت و فضاي زندان را با بياني عاطفي و يا به گونه اي روايتي و داستاني توصيف کرده است.
دو سال پس از چاپ اين مجموعه در تهران، کتاب " پنجاه و سه نفر " را در سال 1323 نوشت که گزارش گونه اي است از رويدادهاي زندان.
اثر ديگر او در سالهاي پس از زندان، مجموعه داستان " نامه ها " است که در سال 1327 منتشر شده است. داستان " چشم هايش " که برخي ها آن را بهترين کار علوي مي دانند، داستان بلندي است که در سال 1330 به چاپ رسيد. اين کتاب در سال 1338 به زبان آلماني ترجمه و منتشر شد. سال هاي 1323 - 1320 اوج شکوفايي نويسندگي و آفرينش هاي ادبي علوي است. او در اين سالها مقالاتي در نشريات حزب توده و پيام نو مي نوشت و عضو شوراي سر دبيران پيام نو بود.
علوي در فروردين ماه 1332 به اروپا سفر کرد. در همين سال کودتاي 28 مرداد 1332 در ايران به اجرا درآمد و او ناگزير در اروپا باقي ماند. بعد از مدتي در دانشگاه همبولت آلمان شرقي به کار تحقيق و تدريس مشغول شد. در طول 15 سال اول زندگي در مهاجرت، مجموعه داستان " ميرزا " را نوشت که شامل پنج داستان کوچک است. اثر بعدي علوي به نام سالاريها در سال 1354 منتشر گرديد. رمان " موريانه " نيز در سال 1372 (1993) به چاپ رسيد.
علوي در مهاجرت آثار با ارزشي تدوين و منتشر کرد؛ از جمله تاريخ ادبيات جديد ايران و پيشرفت آن که به زبان آلماني تاليف و در سال 1338 در برلين شرقي چاپ شد.
او برخي از آثار فارسي را به زبان آلماني ترجمه کرده که مي توان از جمله ترجمه شعر هاي خيام و هفت پيکر نظامي گنجوي را نام برد.
يکي ديگر از تلاش هاي او در اين سالها، تدوين فرهنگ واژگان فارسي به زبان آلماني بود که به صورت گروهي نزديک به 5 سال روي آن کار کرد. علاوه بر تلاش ها و پژوهش هاي ياد شده، علوي در زمينه تاريخ معاصر ايران نيز کتابي دربارهً اوضاع سياسي و اجتماعي ايران به زبان آلماني نوشت و آخرين کار او تدوين و تاليف کتاب آموزش زبان فارسي به آلماني بود.
نزديک 65 سال زندگي بزرگ علوي در زمينه قلم و پژوهش بود. او در اين راه خدمات بسزايي به فرهنگ و ادب ايران انجام داد، و آثاري ماندني از خود بجاي گذاشت.
بزرگ علوي در سن 92 سالگي در تاريخ 17 فوريه 1997 برابر با 28 بهمن ماه 1375 بعد از دو هفته بيماري در شهر برلين آلمان درگذشت و بنا بر وصيت در قبرستان مسلمانان در کنار پدرش در شهر برلين دفن گرديد.

در آثار بزرگ علوی با نثری ساده و بی پیرایه روبرو می‌شویم که کاربرد بسیار کنایات و ضرب المثل‌های عامیانه بر خلاف‌ آثار جمال زاده و صادق هدایت در آثار او چندان به چشم نمی‌خورد . نویسنده در جای جای این داستان با توصیف آشفتگی طبیعت ، آشفتگی اوضاع جامعه و پریشان‌ حالی شخصیّت‌های داستان را به خواننده القا می‌کند ، اگرچه این داستان کاملاً واقع گرایانه پرداخته شده است زیرا امکان روی داد چنین ماجرایی در عالم واقع کاملاً پذیرفتنی است امّا می‌توان هر یک از شخصیّت‌های آن را نماد یک گروه از افراد جامعه ی آن زمان ( دهه 1320) دانست گیله مرد نماد توده ی ستم کشیده و مبارز ایران ، محمّد ولی « مأمور اوّل » نماد مأموران دولتی است که به ظاهر در راه حفظ قانون از خود غیرت و شجاعت به خرج می‌دهند امّا در واقع انسان‌های بی هویّتی هستند که در حین قدرت ، ظالمانه رفتار می‌کنند امّا اگر قدرت از چنگ آنها خارج شود به انسان‌های زبون و ترسو بدل خواهند شد . « مأمور دوم » به نماد انسان‌های ستم کشیده‌ای است که خود از ظالم و ستم به دیگران ابایی ندارد . « به نقل از سایت گیگا پارس»

درباره ی گیله مرد او:

از سال 1332 تا 1357 نوشته‌های او در ایران اجازه انتشار نیافت . « چشم‌هایش » ، « چمدان » ، « میرزا » ، « سالارییها » از آثار مشهور بزرگ علوی است .

داستان « گیله مرد » مدّت‌ها راهنمای عمل نویسندگان مبارز بود ، تأثیر این داستان را بر کتاب « از رنجی که می‌بریم » نوشته جلال آل احمد به طور آشکار می‌بینیم .

نویسنده در این داستان کوتاه ، روح عدالت خواهی و مبارزه با استعداد اربابان و دولت خودکامه‌ی پهلوی را در چهره‌ی « گیله مرد » که دهقانی است شورشی از گیلان است به تصویر می کشد . در گیرودار این ستیزه و پیکار مأموران ابتدا همسرش را می‌کشند و سپس او را دستگیر می‌کنند . قرار است دو نفر مأمور وی را در « فومن » به اداره‌ی امنیه تحویل دهند. این داستان که از مجموعه داستان « نامه‌ها » برگزیده شده ، بیانگر واقعیّت‌‌هایی تلخ از اوضاع  اجتماعی و سیاسی دوره ی خاصّی است که نویسنده آنها را هنرمندانه توصیف می‌کند .

باران هنگامه کرده بود : تشخیص

هنگامه : فریاد ، معرکه ، غوغا          

باد چنگ می انداخت : تشخیص

درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند : کنایه از قصد نابودی یکدیگر را داشتند ، تشخیص

صدای شیون زن در بین داستان : نویسنده با تکرار این مطلب فضای ذهنی گیله مرد و ظلمی که به او رفته است تصویر می‌کند .

صدای شیون زن : استعاره از زوزه ی باد ، غرّش باد

زجر می کشید : اذیّت و آزار می دید

خطّ سوم : غرّش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته می کرد : یعنی تنها صدایی که به گوش می‌رسید صدای باد بود .

غرّش باد : تشخیص      

آوازهای خاموشی : پارادوکس                 

افسار گسیخته کرده بود : کنایه از رها کردن و به حرکت درآوردن

رشته های باران : اضافه ی تشبیهی                           

رشته های باران آسمان تیره را به زمین گل آلود می دوخت : تشخیص

آسمان و زمین : تضاد ، مراعات نظیر

طغیان کرده : زیاد شدن آب رود ، بیرون آمدن آب از بستر رود .

بی اعتنا : بی توجّه        

بوران : برف یا باران همراه با باد

درختان تهدید کننده : تشخیص

گویی : مثل این که ، قید تشبیه           

زیر چشمی : کنایه از پنهانی ، یواشکی 

نیم تنه : جامه‌ای که نیمه بالای بدن را می‌پوشاند ، کت

دل پری داشت : کنایه از کینه داشتن ، به شدّت ناراحت بودن از کسی      

حرفهای نیش دار : کنایه از حرف های تند و آزار دهنده

نیش دار : مجازاً تلخ

حرف تلخ : حس آمیزی

فحشش می داد : جمله ی 4 جزیی مفعول متممی

صدمات : جمع صدمه ، آسیب ، آزار     

از چشم گیله مرد می دید : کنایه از مقصّر دانستن 

گوشش به این حرف ها بدهکار نبود : کنایه از توجّهی نمی کرد  ، نمی شنید

تولم : یکی از دهستان‌های فومن ، در خطّه گیلان

دست بردار نبود : کنایه از این که ول کن نبود

تهدید : ترساندن

تحدید : تعیین حد و کرانه ی چیزی

زخم زبان می زد : کنایه از سخن توهین آمیز که دل کسی را بیازارد

حساب کهنه پاک می کرد : کنایه از تسویه حساب کردن ، حسابها را برابر کردن ، تلافی کردن ، انتقام گرفتن                 

گیرش نمی آوردن : کنایه از این که فرار می کرد

مفتی : مجازاً آسان و راحت                                                                      

کار این وکیل باشی را می ساخت : کنایه از او را می کشت  

کاش باران بند می آمد : کاش باران قطع می شد.

کاش : قید تمنّا و آرزو               

بند می آمد : کنایه از متوقّّّف شدن ، قطع شدن

خودش را به زمین می انداخت ، با یک جست برمی خاست

می انداخت و برمی خاست : تضاد

در یک چشم به هم زدن : کنایه از یک لحظه ، یک آن

بپرد : مجازاً بیفتد

پیشاپیش : جلو      

با دندان هایش حنجره او را می درید : کنایه از نهایت نفرت و خشم

برنج این ولایت بهش نمی ساخت : شرایط این منطقه با او سازگار نبود . 

نمی ساخت : مجازاً سازگار نبود

کومه : خانه ای ازنی وعلف که کشاورزان و باغبانان در آن زندگی می کنند ، کلبه ، کپر ، آلونک

ملّاکین : مالکان زمین

صفحه ی 45 ، بند دوم : این ها اثاثیه ای ... چپاول کرده اند : یعنی مأمور دوم دزدیدن وسایل از کومه‌های گیله مردان را برای خود این گونه توجیه می‌کند که حتماً آنها نیز این وسایل را از خانه‌های اربابان و زمین داران غارت کرده‌اند .

آدم های خان یک مرتبه مثل مور و ملخ می ریختند : تشبیه

آدم های خان : مشبّه    

مثل : ادات تشبیه        

مور و ملخ : مشبّهٌ به      

وجه شبه : تعداد زیاد ، حمله ی دسته جمعی      

مثل مور و ملخ می ریختند : کنایه از ناگهانی و با عدّه ی زیاد

بچّه و پیرزن : مجازاً کوچک و بزرگ ، تضاد

رعیّت : کشاورزی که برای مالک زراعت کند

از وقتی که به خاطرش هست : جمله معترضه           

مزدور : مزدگیر، کارگر

فرار کند یا نکند : تقابل فعلی دو فعل که معنی متضاد دارند                

تیر کارش را بسازد : کنایه از این که او را بکشند

پول و پله : مرکب اتباعی       

بیابان های داغ : استعاره از سیستان

امنیِّه : سربازان ، مأموران حفظ نظم

تفتیش : بازرسی ، بازجست ، واپژوهیدن

چیزی گیرشان می آمد : کنایه از به دست آوردن  

چهار چشمی مواظب بود : کنایه از بادقّّّت

چیزی به جیب نزند : کنایه از این که چیزی ندزد ، غارت نکند

صورت جلسه کردند : یعنی به طور رسمی ثبت کردند       

تپانچه : تفنگ   

کروج : انبار برنج   

یک مرتبه فکر تازه ای به کلّه اش زد : کنایه از فکری به ذهنش رسید ، تصمیم گرفت          

پایش بیفتد : کنایه از فراهم شدن امری در این جا یعنی : اگر قصد فروشش قطعی باشد    

باد دست بردارنبود : تشخیص ، کنایه از این که باد همچنان می ورزید    

مشت مشت باران را توی گوش و چشم مأموران وزندانی می زد : تشخیص

گوش وچشم : مراعات نظیر

باد پتو را از گردن گیله مرد باز کند : تشخیص     

باد بارانی های مأموران را به یغما ببرد : تشخیص

یغما : غارت ، چپاول   

غرّش آب های غلیظ ... خفه می کرد: تنها صدایی که به گوش می رسید صدای تلاطم آب بود ، تشخیص      

خشاخش : خش خش ، نام آوا     

شروع و ختم : تضاد

ذرع : واحد طول معادل 1.04 متر ، گز ، واحد طول معادل متر اروپاییان

سوی کم رنگ : نور کم ، کورسو

طارمی : نرده ی چوبی یا آهنی که اطراف محوّطه باغی نصب کنند .        

افق روشن پدیدار بود : کنایه از این که داشت صبح می شد .

یالا : بلند شو، صوت ، شبه جمله        

جم بخوری : کنایه از این که کوچک ترین حرکتی داشته باشی

برو پایین کشیک بکش : مجازاً کشیک بده

دستی به پاهایش کشید آب صورتش را جمع کرد و به زمین ریخت

دست ، پا ، صورت : مراعات نظیر     

جمع کرد ، ریخت : تضاد

نفیر : صدا       

شر شر : نام آوا   

جیغ مرغابی های وحشی : تشخیص

فغان : فریاد

در زمینه ابرهای خاکستری  که در افق دائماً در حرکت بود : نماد ظلم و ستم

راه آزادی برروی گیله مرد بسته بود : کنایه از اسیر بودن

راه زندگی بر روی گیله مرد بسته بود : کنایه از نزدیک بودن مرگ

راه آزادی : اضافه استعاری        

راه زندگی : اضافه استعاری        

دست و پای خود را جمع کرد : کنایه از این که فکر خودش را متمرکز کرد                        

ببین چه می گم : حس آمیزی

صفحه 47 ، خطّ 7 : هیبت خاموش اورا متوحّش می کرد: سکوتی که در گرفته بود مأمور را مضطرب  و نگران می کرد .

هیبت : عظمت ، شکوه

متوحّش : وحشت زده   

حیف و میل بشه : کنایه از به ناحق از بین رفتن 

اعدام رو شاخته : یعنی اعدامت حتمی است

می دونم تو چه می کشی : مجازاً تحمّل می کنی        

ما از دست خان های خودمان صدمه دیده ایم .

دست : مجازاً اعمال و کردار

امنیّه ها : پلیس ها             

یاغی : سرکش ، نافرمان

به اندازه  موهای سرت آدم کشتم : کنایه از تعداد زیاد ، اغراق

فدا بشه : از بین برود

اگر محض خاطر آنها‌ نبود : یعنی به خاطر آنها  نبود        

طاقت نیاورد : کنایه از خسته شد

زجر : آزار ، اذیّت ، شکنجه

زجرم میدی : آزارم می دهی

طوفان هرگونه صدای ضعیفی را خفه می کرد : تشخیص       

بهت میدمش : جمله ی 4  جزیی مفعول متممی

کارت ساخته است : کنایه از این که کشته می شی        

یک اتوبوسو توی جاده لخت کردن : یک اتوبوس مجازاً مسافران اتوبوس     

لخت کردن : کنایه از این که غارت کردن

آدم : مجازاً آدم های خلافکار ، مجرمین

قنداق تفنگ : قسمت انتهایی تفنگ

حقّه : نیرنگ ، کلک     

عجب بارونی ، دست بردار نیست : تشخیص

دست بردار نیست : کنایه از ادامه داشتن

در یک چشم به هم زدن : کنایه از یک لحظه ، یک آن

گلنگدن : ضامن تفنگ های قدیمی

نمی توانست برآید : کنایه از این که نمی توانست مقابله کند     

برآمدن : مقابله کردن     

همین تو نبودی  که علمدار هم شده بودی : استفهام تأکیدی

علمدار شدن : کنایه از رهبر شدن       

داروغه : کدخدای ده ، کلانتر

همه تون را درو می کردم : کنایه از قتل عام و کشتن 

لاور : رهبر      

درک : ته جهنم  

به درک می فرستادم : کنایه از کشتن         

یک زبون داشتی به اندازه کف دست : کنایه از گستاخانه سخن گفتن ، زبان دراز بودن ، معترض بودن      

چرا به دادت نمی رسند : کنایه از این که چرا به کمک تو نمی آیند       

تیر خورد : مجازاً اصابت کرد

بهره : حق مالک

اختیار را از کف او ربوده بود : کنایه از از خود بی خود شده بود      

دست بردار نبود : کنایه از این که او را آسوده نمی گذاشت     

از آن کهنه کارها هستی : کنایه  از زرنگ و باتجربه بودن        

نفیر باد : تشخیص

قعر: ته

هر چیزی دل گیله مرد را می خراشاند : کنایه از باعث آزار و اذیّت  گیله مرد می شد   

زخم را ریش ریش کردن : کنایه از دست کاری کردن زخم      

داشت بی تاب می شد : بی تحمّل می شد

کبریتی آتش زد و همین برای گیله مرد به منزله آژیربود : تشبیه

روشن شدن کبریت : مشبّه

به منزله : ادات تشبیه

آژیر :‌ زنگ خطّر ، آگاه کننده ، مشبّهٌ به

پاشنه ی تفنگ :‌ انتهای قنداق تفنگ

لوله هفت تیر شقیقه وکیل باشی را لمس کرد : تشخیص ، مجازاً تماس پیدا کرد   

خرش : گلویش

مزدت را می ذارم کف دستت : به حساب کسی رسیدن ، کنایه از مجازات کردن     

رجز بخوان : کنایه از خود ستانی کن ، در این جا تحقیر و تمسخر محمّد ولی است

باکی : ترسی

نسلتونو ور می دارم : کنایه از نابود کردن

وکیل باشی : مشبّه 

مثل : ادات تشبیه     

جرز خیس خورده : مشبّهٌ به

جرز : دیوار اتاق یا ایوان  

وجه شبه : وارفت

دلم داره خنک می شه : کنایه از آرامش یافتن

له له : حالتی که حیواناتی مثل سگ ، از فرط خستگی یا حالت درّندگی از خود نشان می دهند

از فرط درّندگی له له می زد : کنایه ازفرط شور وهیجان و خشم ، دستپاچه شده بود     

دستپاچه : عجول ، شتابزده

میگی هرج ومرج نیست ؟ : استفهام تأکیدی

هرج ومرج : آشفتگی ، بی قانونی ، مرکب اتباعی     

می چاپید : غارت می کنید

تَلکه کردن : پولی یا مالی را با مکر وحیله از کسی به دست آوردن

هفت کفن هم پوسونده بودی : کنایه از مردن در گذشته ی دور ، تمثیل

لا مذهبه : بی دین و مذهب

هزار مرتبه قرآن را مهر کردید : هزار بار قرآن را سند قول و قرارتان قرار دادید ، به قرآن قسم خوردید.

زیر قولتان زدید ‌: کنایه از پیمان شکنی

جد اندر جد من : کنایه ، اززمان گذشته 

گیلون : گیلان  

تپق : گرفتگی زبان

چشم برّاق و برافروخته : کنایه از مصمّم و با اراده بودن

تته پته : کنایه از تپق زدن ، گرفتگی زبان ، نام آوا  

التماس و عجز ... آتش بریزند : کلّ جمله : تمثیل و کنایه از آرام شدن        

التماس و عجز و لابه : مشبّه     

مانند : ادات تشبیه        

آبی که روی آتش بریزند : مشبّهٌ به             

سرد شدن : وجه شبه

آب : استعاره از التماس و عجز و لابه   

آتش : استعاره از التهاب        

لابه : اظهار نیاز ، تضرّع

التهاب : غلیان

به تعجیل واداشت : عجله کرد

قطار فشنگ : نوار یا کمری که فشنگ‌ها به آن وصلند

[ شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ ] [ 11:36 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

کنایه های درس کباب غاز ادبیات دوم دبیرستان

آب به دهان خشک شدن : کنایه از متعجب شدن

مرا می گویی از تماشای این منظره هولناک آب به دهانم خشک شد

آبروی کسی را ریختن : کنایه از بی اعتباری کردن یا رسوا کردن کسی

گفت مگر می خواهی آبروی خودت را بریزی ؟

آب نکشیده : کنایه از آبدار

صدای کشیده آب نکشیده ای طنین انداز گردید

آسمان جل : کنایه از فقیر ، بی چیز ، بی خانمان 

جوانی به سن بیست و پنج و شش لات و لوت و آسمان جل

ادا و اطوار : کنایه از افاده و ناز بی جا ، حرکات تصنعی و ساختگی

با همان صدای بریده و زبان گرفته و ادا و اطوار های معمولی خودش که در تمام مدت ناهار

از دست کسی ساخته بودن : کنایه از در توانایی او بودن

لابد این قدرها از دستش ساخته است .

از زیر سنگ چیزی را پیدا کردن : کنایه از پیدا کردن یا بدست آوردن آن که یا آنچه یافتن یا آن غیر ممکن یا بسیار دشوار می نماید .

از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنید .

از عهده چیزی برآمدن : کنایه از آن را به خوبی انجام دادن

خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد 

اوقات کسی تلخ بودن : کنایه از خشمگین و در همان حال آزرده و افسرده بودن او

با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است 

با زبان بی زبانی گفتن : کنایه از فهماندن مقصود بدون استفاده از بیان صریح

اگر چشمم احیاناً تو چشمش می افتاد با همان زبان بی زبانی نگاهش حقش را کف دستش می گذاشتم

بدقواره : کنایه از زشت و نامتناسب ، بدترکیب

لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بدقواره 

منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفی بدقواره انداخته بود

برای خالی نبودن عریضه : کنایه از حفظ ظاهر

محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودند

برو و برگرد : کنایه از چون و چرا ، شک و تردید

حقاً که حرف منطقی بود و هیچ برو و برگرد نداشت

آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی برو و برگرد یک سر ببری به اندرون

بنا شدن : کنایه از مقرر شدن ، معین شدن ، قرار گذاشته شدن

عیالم با این ترتیب موافقت کرد . بنا شد روز دوم عید نوروز ...

بنا کردن به چیزی : کنایه از آن را شروع کردن

به مناسبت صحبت از 13 عید بنا کرد به خواندن قصیده ای ... 

بوقلمون : کنایه از ویژگی آنچه حالت آن زود به زود تغییر می کند ، ناپایداری منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون انداخته بود . 

به جا : کنایه از مناسب و شایسته

همه حضار یک صدا تصدیق کردند که تخلصی بس بجاست

به جان چیزی افتادن : کنایه از سخت مشغول شدن به آن . فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند .

به خرج دادن : کنایه از بی حیا و گستاخ

این آدم بی چشم و رو که از امامزاده داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود .

بی چشم و رویی : کنایه از گستاخی و وقاحت .

من هم شما چه پنهان با کمال بی چشم و رویی بدون آن خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم .

بی دست و پا : کنایه از آن که از عهده کار بر نمی آید و در انجام آن در می ماند ، بی کفایت و بی عرضه .

جوانی به سن بیست و پنج یا شش ، لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه .

پا افتادن : کنایه از فرصت مناسب پیدا شدن ، ممکن شدن ( انوری )

این بخت ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می افتد .

پاپی چیزی شدن : کنایه از توجه کردن یا توجه داشتن به آن و دنبال کردن آن . اصلا پاپی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم .

پای برهنه : کنایه از فقیر و بی چیز  .

خدا را خوش نمی آید این بی چاره را که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده نا امید کنم .

پرت و پلا : کنایه از بی ربط و نا معقول

دیدم زیاد پرت و پلا می گوید .

پشت داغ کردن : کنایه از کاری پشیمان شدن و توبه کردن از تکرار آن . پشت دستم از داغ کردن تا که من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم .

پیرامون چیزی گشتن : کنایه از به آن مشغول شدن . پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم .

تا خرخره خوردن : کنایه از بیش تر از اندازه خوردن . من شخصا تا خرخره خورده ام .

تپیدن : کنایه از بی قراری و اضطراب داشتن .

موقع مناسبی است که کباب غاز رابیاورند دلم می تپد .

تیر از شست رفتن : کنایه از ، دست دادن فرصت و امکان جبران یک عمل انجام شده .

ولی چون تیری که از شست رفته باز نمی گردد .

جان گرفتن : کنایه از نیرو گرفتن

مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود .

جلوی کسی در آمدن : کنایه از خوب برداشت کردن . باید در این موقع درست جلویشان در آیی .

جویده جویده : کنایه از گنگ ، نامفهونم و مقطع ، به طور نامفهوم . خواست جویدعه جویده از بروز این محبت و دل بستگی ...

چانه کسی گرم شدن : کنایه از مشغول شدن کسی به پر حرفی و ادامه دادن آن

حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی و شوخی . .

چشم بد دور : کنایه از رفع شدن بلای چشم بد

دیدم ماشاء الله چشم بد دور آقا واترقیده اند 

چشم به چیزی دوختن : کنایه از برای مدت طولانی به آن نگاه کردن ، خیره شدن به آن .

گر چه چشم هایشان به غاز دوخته شده بود .

چشم کسی به چشم دیگری افتادن : کنایه از روبرو شدن آن ها با هم و دیدن همدیگر .

اگر چشمم احیانا تو چشمش می افتاد . .

چند مرده حلاج بودن : کنایه از سنجیدن توانایی و قابلیت کسی در رویارویی با امری یا انجام دادن کاری و تا چه اندازه توانا بودن .

می خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از ...

چیزی به شکم کسی بستن : کنایه از گفتن چیزی به کسی

ضمنا یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد می بستم .

چیزی را از سر به در کردن : کنایه از به آن فکر نکردن ، فراموش کردن آن .

با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که ...

چین به صورت انداختن : کنایه ازخشم یا نارضایتی خود را نشان دادن

مصطفی به رسم تحقیر چین به صورت انداخته گفت ...

حساب کار خود را کردن : کنایه از متوجه شدن و پند گرفتن یا تکلیف خود را دانستن

یارو حساب کار را کرده ...

حساب کسی را دستش دادن: کنایه از کسی را به سزای عملش رساندن ، تنبیه و مجازات کردن کسی .

اصلا پا پی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم .

حسابی : 1- کایه از محترم ، متشخص و فهمیده و گاهی به طنز و تمسخر برای اعتراض گفته می شود خاک به سرم مرد حسابی اگر این غاز را برای میهمان های امروز بیاوریم . ..

2- کنایه از درست و منطقی

دیدم حرف حسابی است و بد غفلتی شده گفتم ...

اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می شنوم ...

هر دوازده تن تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند .

حق کسی را کف دستش گذاشتن : کنایه از انجام دادن عمل انتقام آمیز نسبت به او به گونه ای که سزاوار آن است .

با همان زبان بی زبانی نگاه ، حقش را کف دستش می گذاشتم .

حلقه زدن : کنایه از به دور کسی یا چیزی جمع شدن ، گرداگرد و اطراف کسی یا چیزی را گرفتن .

دو ساعت بعد از مهمان بدون تخلف تمام و کمال دور میز حلقه زده .

حمله آوردن : کنایه از به جایی به طرف چیزی به سرعت حرکت کردن برای پیشی گرفتن .

مدام به غاز حمله آورده و چنان وانمود می کردم که ...

خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد ...

خاطر کسی جمع شدن کنایه از مطمئن شدن .

در باب مسئله ی معهود خاطرم داشت کم کم به کلی اسوده می شد.

 خاک بر سر ریختن : کنایه از پیدا نشدن راه حل برای مشکل خود و بسیار بی چاره و مضطر شدن .

با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سر بریزم ...

خاک به سرم : کنایه، معمولا زنان هنگام تعجب یا دیدن و شنیدن امری نا خوش آیند بر زبان می آورند .

عیالم هراسان وارد شدن و گفت خاک بر سرم ...

خروار : کنایه از مقدار زیاد از هر چیز ...

دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت ..

خط بر چیزی کشیدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن ، نا چیز شمردن آن .

گفت تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و ما بقی را نقدا خط بکش .

خم به ابرو آوردن : کنایه از آزردگی و ناراحتی خود را آشکار کردن ، در این معنی معمولا به صورت منفی به کار می رود .

با کمال بی چشم و رویی بدون آن که خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم .

خود را از تک و تا نینداختن : کنایه از خود را نباختن ، ترس و ضعف را به خود راه ندادن و خود را قوی نشان دادن .

یا رو حساب کار را کرده بدون آن که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد .

خود را به بیماری زدن : کنایه از وانمود کردن به آن .

خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیت قدغن کردن از تختخواب پایین نیایید .

خوش زبانی : کنایه از گفتن سخنان شیرین و مهر آمیز .

بر تعاریف و خوش زبانی افزوده گفتم چرا نمی آیی بنشینی .

چانه اش گرم شدن و در خوش زبانی و حرافی و شوخی ...

خون سردی : کنایه از آرامش ، بی تفاوتی ، بی اعتنایی .

تعارف معمولی را برگزار کرده با وقار و خون سردی هر چه تمام تر بر سر میز قرار گرفت .

دامن از دست رفتن :کنایه از مدهوش و بی قرار و پریشان گشتن ، نابودن شدن ، سپری شدن ، بی خود گشتن .

بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود .

در محظور گیر کردن : کنایه از گرفتاری پیدا کردن در مقابل امر نا خوش آیند قرار گرفت .

مهمان ها سخت در محظور گیر کرده بودند .

دست به دامن کسی زدن ( شدن ) : کنای از او به او متوسل شدن و از او یاری خواستن .

وقتی غاز را روی میز آوردند می گویی ای بابا دستم به دامانتان ..

دستگیر شدن : کنایه از فهمیدن و متوجه شدن ..

مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود .

پوزخندی نمکینی زد و گفت خوب دستگیرش شد .

دست نخورده : کنایه از ویژگی آن چه قبلا از آن استفاده نشده و تغییری نکرده است .

تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید 

دست و پا کردن : کنایه از فراهم کردن ، پیدا کردن ، به دست آوردن .

چاره ی منحصر به فرد را دیدم که هر طور شدن تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنم .

از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم .

دک و پوز ( تک و پوز ) : کنایه از ظاهر شخص به ویژه سر و صورت

چشم بد دور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است .

دل از عزا در آوردن : کنایه از پس از مدتی محرومیت کاملا کام روا شدن و بهره ی کافی از چیزی بردن .

یکی از همین ایام بهار خدمت رسیده از نودلی از عزا در آوردیم .

دماغ سوخته شدن : کنایه از دچار شرمندگی شدن ، خیت شدن .

یک لقمه میل بفرمائید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.

دو دل : کنایه از دارای تردید در تصمیم گیری ، مردد .

در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دو دل مانده بودند .

دو روی: کنایه از آن ظاهر و باطن از تفاوت دارد ، منافق .

والا چه چیز ها که با آن زبان به من بی حیای دورو نمی گفت .

روی کسی را زمین انداختن : کنایه از تقاضای او را رد کردن .

روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت .

زدن : کنایه از شاید اتفاق افتادن { شاید } چنین شدن .

زد و ترفیع رتبه به اسم من در آمد .

زورکی : کنایه از به زحمت ، به سختی

به جز تحویل دادن خنده های زورکی و خوش آمد گویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود .

زیر بغل کسی را گرفتن : کنایه از کمک کردن

دلم می خواست می توانستم صد آفرین به مصطفی گفته از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم .

ساختن : کنایه از تألیف کردن ، سرودن و نوشتن .

بنا کردن به خواندن قصیده ای که می گفت همین دیروز ساخته است .

ساعت شماری کردن : کنایه از انتظار شدید داشتن برای فرار رسیدن ساعت یا زمانی خاص .

شکم ها را مدتی است صابون زده اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می کنند .

سر به مهر : کنایه از کامل { و دست نخورده بودن }

تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید .

سرخم کردم : کنایه از برابر کسی تعظیم و کرنش کردن .

لهذا صدایش کردم سرش را خم کرده وارد شد .

سرخ و سفید شدن : کنایه از دارای چهره ای باز ، روشن و شاداب شدن .

مصطفی به عادت معهود ابتدا مبلغی سرخ و سفید شد  .

سر دماغ آمدن : کنایه از سر حال آمدن ، به نشاط آمدن .

ستاره ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت ، رفته رفته سر دماغ آمدم .

سرسری : کنایه از مقدار بسیارکم

معلوم شد آن قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیادسرسری گرفت .

سرسوزن : کنایه از مقدار بسیارکم

ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمی شمردند.

یارو حساب کارکرده بود بدون آنکه سرسوزنی خود را...

سرکسی توی حساب بودن: کنایه از متوجه جزئیات امری بودن و آن را خوب شناختن او

الحمدالله هنوز عقلش به جا وسرش تو ی حساب است .

سماق مکیدن : کنایه از وقت بیهوده در انتظار کسی یا چیزی گذراندن ، کاری بی حاصل کردن .

مابقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند.

سوار کردن : کنایه از جور کردن ، ترتیب دادن

گفت اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کردکه امروز مهمان شما دست به غار نزنند.

شاخ در آوردن : کنایه از تعجب وشگفت زدگی فراوان، بسیار تعجب کردن، شگفت زده شدن

از این بهانه تراشی هایش داشتم شاخ درمی آوردم .

شست کسی خبردارشدن : کنایه از پی بردن او به چیزی ،مطلع شدن او از امری

ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب می دوید.

شش دانگ : کنایه از تمام ، همه ، به طور کامل

شکم را صابون زدن: کنایه از به خود دل خوشی دادن وامیددریافت چیزی را داشتن

این بدبخت ها...شکم خود را مدتی است که صابون زده اند که کباب غاز بخورند.

صرف کردن : کنایه از خوردن یا نوشیدن

دو ساعت بعد مهمان ها بدون تخلف تمام وکمال دور میز حلقه زده در صرف کردن صیغه ی ...

حالا آش جو وکباب بره و پلو وچلو ومخلفات دیگر صرف شده است.

صندوقچه ی سرکسی بودن : کنایه از رازداربودن ، سرّ او را حفظ کردن

وبه منی که چو ن تویی را را صندوقچه  سرخود قرار داده بودم ...

عقل کسی سرجای خود نبودن : کنایه از کم عقل بودن او

الحمدالله هنور عقلش به جا وسرش توی حساب است.

غلیان: کنایه از جوش عواطف و احساسات ، شدت هیجان عاطفی ، شور وهیجان

قدری برای به جا آمدن احوال وتسکین غلیان درونی در حیاط قدم زده ...

غول بی شاخ ودم : کنایه از شخص درشت هیکل، زشت ، بدقواره

بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده وشر این غول بی شاخ ودم را از سرما بکن

قالب چیزی در آمدن : کنایه از اندازه ی آن شدن، مناسب آن شدن

خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه ای به کار برده که لباس من این طور قالب تنش درآمده است.

قدم نهادن : کنایه از واردشدن

گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود.

قنداقی: کنایه از نوازد

گفتم تو رفقای مرا نمی شناسی بچه قنداقی که نیستند.

قید چیزی را زدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن

معلوم شد می فرمایند در این روز عید قید غاز را باید به کلی زد

کاسه وکوزه یکی شدن : کنایه از هم خانه شدن

ودر اواخر عمر با بنده مألوف بودند وکاسه وکوزه یکی شده بودیم .

کار به جای باریک کشیدن: کنایه از مرحله ی حساس و بحرانی رسیدن جریان امری

ازمن همه اصرار بود و ا زمصطفی انکار وعاقبت کار به جایی کشید...

کار از دست کسی ساخته بودن : کنایه از توانا بودن او بررفع مشکلات وموانع .

جز خوش آمدگی هایی ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

کباده ی چیزی را کشیدن : کنایه از ادعای آن را داشتن ، خود را شایسته ی آن دانستن

یکی از حضار که کباده ی شعر وادب را می کشید.

کش رفتن : کنایه از دزدیدن ،ربودن

راستی راستی تصورم کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن جا مخفی کرده است.

کشمکش : کنایه از دعوا ف ستیزه ، منازعه

سرهمین میز آقایان دو ساعت تمام کارد وچنگال به دست با یک خروار گوشت...در کشمکش وتلاش بوده اند.

کشیده : کنایه از سیلی ، چَک

در را بستم  وصدای کشیده ای آب نکشیده ای ...

وباز کشیده ی دیگر نثارش کردم .

کلک چیزی را کندن: کنایه از آن را خوردن

یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند.

کمرکش: کنایه از میانه ، وسط

مانند گوشت و استخوان شتر قربانی درکمرکش دوازده حلقوم وکتل ...

کودن : کنایه از سست و کند، تنبل و کم کار

این مصطفی گر چه زیاد کودن و بی نهایت چلمن است...

کیفور شدن : کنایه از خوشی فراوان کردن ، لذت بسیار بردن ، خوشحال شدن

درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد.

گردن دراز گشتن : کنایه از علاقه مند و حریص شدن

مصطفی که با دهن باز و گردن دراز حرف های مرا گوش می داد.

گره به دست کسی باز شدن : کنایه از حل شدن مشکل به کمک او

ولی به نظرم این گره فقط  به دست خودت گشوده خواهد شد

گل انداخته : کنایه از افروخته وسرخ ، سرخ وبرافروخته شده

بر روی صورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست.

گلی به سرکسی زدن : کنایه از کار مهمی برای او انجام دادن ، سبب حفظ آبرو و افتخار او شدن

پسر عموی خودت است هر گلی هست به سرخودت بزن

گوش شدن : کنایه از با دقت و توجه گوش کردن

همه گوش شده بودند و ایشان زبان

مادر مرده : کنایه از قابل ترحم ودل سوزی بودن کسی که دچار مصیبت و یا سختی شده است ، بیچاره ، فلک زده .

دریک چشم به هم زدن گوشت و استخوان غاز مادر مرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی ...

ماسیدن : کنایه از به انجام رسیدن ، به ثمر رسیدن

دیم توطئه ی ما دارد می ماسد.

ماشاء الله : کنایه از تعجب و تحسین وبرای رفع چشم بدو برای بیان تعجب یا تمسخر گفته می شود.

دیدم ماشاءالله چشم بددور آقا واترقیده اند.

ماشاء الله هفت قرآن به میان پسر عموی خودت است .

مثال مرغ سربریده : کنایه از بسیار بی قرار و نا آرام ، مضطرب و پریشان .

چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می دوید.

مهار کسی را به سویی کشیدن: کنایه از او را بدان سو میل دادن .

گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و ومهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم .

نارو زدن : کنایه از فریب دادن وکلک زدن

چون تویی را که صندوقچه ی سرخود قرار داده بودم نارو زدی .

ناز شست: کنایه از آن به عنوان پاداش به کسی به ویژه به آن هنرنمایی کند می دهند .

خیانت کردی و نارو زدی دبگیر که نازشست باشد.

نثار کردن: کنایه از حواله کردن .

وباز کشیده ی دیگری نثارش کردم .

نشخوار کردن : کنایه از تکرار یا یادآوری امری از گذشته

کم کم وقتی درست آن را زوایار وخفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم .

نمک ناشناس: کنایه از آن که خوبی های دیگران را نادیده می گیرد، حق نشناس

بی اختیار در خانه را باز کردم واین جوان نمک ناشناس را مانند...

نمکین: کنایه از دل نشین ، خوش آیند

پوزخند نمکینی زد و گفت خوب دستگیر شد.

نوک کسی را چیدن : کنایه از روی کسی را کم کردن و به سکوت یا عدم دخالت وادشتن او

در خوش زبانی وحرافی وبذله ولطیفه نوک جمع را چیده .

نو نوار شدن : کنایه از دارای لباس نو شدن ، لباس نو پوشیدن

نو نوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی .

واترقیده: کنایه از تنزل کردن ، پس روی کردن

دیدم ماشاء الله چشم بدور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است.

هفت قرآن به میان: کنایه از دور ماندن از رویدادی ناخوش آیند.

گفت به من دخلی ندارد ماشاء الله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است.

همراه کردن : کنایه از مشارکت دادن کسی در انجام کاری ، شریک کردن

به هر شیوه ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می کنی.

هوا دار: کنایه ا زحمایت گر وجانب دار کسی ،طرفدار

دسته جمعی خواستار بردن غاز و هوا دار تمامیت وعدم تجاوز به آن گردیدند.

 

[ شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ ] [ 11:35 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:39 ] [ مجید بهادر ]

[ ]

کتابی در رابطه با تیمور و زندگی و اعمال و رفتار او . کتاب ظهور تیمور نوشته عباس اقبال آشتیانی


ظهور تیمور

تیمور به معنی آهن ، کشورگشایی از نسل چنگیزخان بود که از ماورالنهر از سرزمین های شمال شرق خراسان و از شهر کش در سمرقند برخواست و با تلاش و پشتکار توانست حکومتی در آن نواحی تشکیل دهد و بعد در زمانی که حکومت های پراکنده محلی در ایران برقرار بود ، به سمت ایران بیاد و این سرزمین را هم به قلمرو خودش اضافه کنه . بعد از اون به آسیای صغیر ( ترکیه کنونی ) رفت و موفق شد بایزید اول معروف به صاعقه را در نبرد آنکارا ( به ترکی چوپوق اووه ) شکست دهد و حکومت عثمانی را از تبدیل شدن به یک امپراتوری بزرگ به مدت 50 سال به عقب بیاندازد . تیمور همانند چنگیز ، وحشی و  آدم کش بود و تصمیم داشت چین را هم تصرف کند اما به واسطه افراط در شراب خواری یا یه تعبیری دیگر به خاطر گرم کردن خودش در سرمای سرد به شراب روی آورد و بعد از آن هم برای از بین بردن گرمای شراب به یخ روی آورد و سبب شد که جانش را در اثر از کار افتادن کلیه ها ، از دست بدهد . چهار صد هزار سرباز او که می خواستند چین را هم به خاک و خون بکشند با مرگ تیمور ، متفرق شدند . یورش های تیمور چند ساله بود ( پنج ساله ، سه ساله ، هفت ساله ) و بعد از هر لشکر کشی با غنایم و دانشمندان و صنعتگرانی که از نواحی فتح شده جمع می کرد به شهر متولد تولدش باز می گشت و به جشن و خوشی روزگار می گذراند . گفته شده از که قرآن را در حفظ داشت و در جنگیدن در هر دو دست تبحر داشت و دانشمندان و صنعتگران و شاعران را نمی کشت و در ظاهر برای نبرد با کفار  می جنگید اما هدفش کسب شهرت و غنیمت بود . گاهی اوقات از سرهای کشته ها برای ترساندن افراد ، مناره درست می کرد .به فارسی هم تسلط داشت و اشعار فارسی را نیز می دانست . .

دانلود کتاب از اینجا

[ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 13:50 ] [ مجید بهادر ]

[ ]