چنین مطایبه رندانه ای در حکمت عامیانه مردم جنوب ایران به چشم می خورد       (( نون جو، دوغ گو، گوش خو )) یعنی آدمی که نان جو  و دوغ گاو بخورد فارغ از نیاز توجه به قیل و قال های  تشویش آور   و یحتمل  بیهوده  و بلکه دردسرساز اطراف خویش گوشش در برابر سر و صداهای اطراف خواب خواهد    به عقیده هرچند ناقص من    (( نشنیدن خیلی از حرف ها  از شنیدن انها بهتر است ))         

     و اما :  امیددارم سفره هاتان پر نان گندم باد و به جای دوغ گو نوشابه زمزم اصل بنوشید

    هرچند که من دوغ گو را به هیچ نو شابه ای ترجیع نمی دهم و از خدا می خواهم گوشتان

     (خو ) نباشد ونیز از خدا می خواهم به زبان مادری خود افتخار کنید و پارسی را پاس بدارید

 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن 

به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است 
کالوده و پالوده هر خس بودن 

خیام                                                               

   

+ نوشته شده توسط مجید بهادر در دوشنبه ششم خرداد 1392 و ساعت 14:34 |
اقتباس در لغت به معنای جستجوی شراره و پاره آتش است، برای روشنی و گرمابخشی و در اصطلاح، عبارت است از این­که شاعر یا نویسنده در ضمن کلام و شعر خویش آیه و یا حدیثی بیاورد و به گونه­ای نشان دهد که مأخذ گفتارش کجاست. اقتباس در حقیقت استعمال یک معنای پخته و کامل است.[1] 
در واقع همان­طور که "قَبَس" به معنی گرمابخشی و نور است، آن حدیث و یا آیه نیز به شعر نور و اعتبار می­دهد و یا کلام گوینده به آن متبرک می­شود. بنابراین کلام به کار گرفته شده در شعر باید در فصاحت و بلاغت و معنی در اوج باشد تا شاعر به هدفش که زینت بخشیدن به کلام خود است برسد. در بیت زیر شاعر از آیه­ی قرآن سود برده است: 
اهدنا گفتی و صراط مستقیم 
دست تو بگرفت و بردت تا نعیم 
مثال دیگر: 
گر گشایم روزنش چون روز صور 
چون بگویم هل تری فیها فطور 
مولوی 
گاهی از مسائل فقهی و یا حدیث بزرگان استفاده می­شود. در ابیات زیر نمونه­هایی را به ترتیب آورده­ایم: 
دین بردی و قصد جان گرت هست 
العبد و ما له لمولاه 
سلمان ساوجی 
شاید ار وقت سخن باشم تو را از اهل بیت 
چون محمد گفت: السلمان منّا اهل بیت[2] 
ساوجی 
اقتباس در نثر 
اقتباس از آیات قرآنی و احادیث نبوی از مهم­ترین مختصات نثر فارسی در اواخر قرن پنجم به شمار می­آید. در نثر فارسی تنوع و تکلف در اقتباس آیات و احادیث بیشتر از نثر عربی است چه آن­که در عربی به واسطه وحدت زبان رعایت دقایق فنی خاصی چنان­که در فارسی دیده می­شود نبود و به آسانی به نثر پیوست. 

اقتباس به عنوان صنعتی تزئینی در زبان فارسی از نیمه­ی دوم قرن پنجم آغاز شد. مثلا اقتباس در نثر خواجه عبدالله انصاری به صورتی به کار گرفته شد که در آن دوره بلکه در ادوار بعد هم نظیر آن­را کمتر یافته­ایم.[3] 
سعدی در بعضی موارد برای رعایت تناسب لفظی، لغاتی را در جملات سجع به کار می­برد که جمله فارسی با آیات و احادیث کاملا مطابق باشد و از نظر تساوی تعداد کلمات و کیفیت تلفیق و ترکیب درست در برابر هم قرار می­گیرد: 
"حمد بی­حد الهی را ثنای بی­عد پادشاهی را سزد که برداشت از دیده دل­ها رمد که بگسترانید فرش ثم الستوی علی العرش و به قدرت از فهم دور و جعل الظلمات و النور و پدید آورد دی و بهار و خلق اللیل و النهار و بیافرید کوه و کمر و سخر الشمس و القمر و بیاراست چهره صباح و هو الذی یرسل الریاح و شمع یقین نهاد در خلد سبحان ان یکون له ولد" 
در آغاز قرن ششم ه.ق اقتباس از آیات و احادیث در اقسام مختلف نثر راه یافت گرچه برخی نویسندگان در این راه به حدی افراط کردند که گاه معانی و عبارات فارسی تنها برای پیوستن به ترکیبات عربی به رشته کلام ابداع می­شد: 
"گفت اکنون که تمکین سخن گفتن فرمودی حسن استماع مبذول فرمای که لوایم نصح ملایم طبع انسانی نیست لقد ابلغتکم رسالة ربی و نصحت لکم و لکن لا تحبون الناصحین". 
در نثرهای عرفانی نیز صنعت اقتباس معمول و متداول بود، ولی به شیوه­ی قدیم، هیچ تکلف و تصنعی نداشت و به سادگی و روانی در مسیر طبیعی معنی جای می­گرفت و بیشتر به صورت نقل قول و یا ترجمه و شرح همراه بود و اگر از کلام برداشته می­شد خللی در معنی ایجاد نمی­کرد.[4] 

فرق اقتباس با تضمین 
تفاوت اقتباس با تضمین آن است که در تضمین شاعر در ضمن اشعار خود یک مصرع یا یک بیت و دو بیت را به صورت عاریه از شعرای دیگر بیاورند با ذکر نام آن شاعر یا شهرتی که به آوردن نام شاعر احتیاجی نباشد به طوری که بوی سرقت ندهد مثلا رشید وطواط مصرع معروف عنصری را تضمین کرده است: 
نبود تیغ تو آثار فتح و گفته فلک 
"چنین نماید شمشیر خسروان آثار"[5] 
و یا این بیت حافظ که تضمینی از شعر کمال­الدین اسماعیل است: 
ور باورت نمی­شود از بنده این حدیث 
از گفته کمال دلیل بیاورم 
"گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر 
آن مهر بر که افکنم و این دل کجا برم" 






[1] . کاشفی سبزواری، میرزاحسین؛ بدایع­الافکار فی صنایع­الاشعار، تصحیح میرجلال­الدین کزازی، تهران، نشر مرکز، ص 69 73. 
. محبتی، مهدی؛ بدیع نو، تهران، سخن، 80، چ 1، ص89.[2] 
. شمس­العلمای گرگانی، محمد حسین؛ ابداع­البدایع، تبریز، احرار، 77، ص79.[3] 
خطیبی، حسین؛ فن نثر فارسی، تهران، سخن، 74، ص201.[4] 
همایی، جلال الدین؛ صناعات ادبی، تهران، علمی، بی تا، ص236.[5]

+ نوشته شده توسط مجید بهادر در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 و ساعت 21:20 |
بدیع در واژه به معنی تازه، نو و نوآورده است و در گستره ی زبان، علمی است که از آرایه های ادبی سخن می گوید. آرایه ها زیورهایی است که سخن را بدان می آرایند. آرایه های ادبی بر دو گونه است: الف) ـ آرایه های لفظی (صناعات لفظی ) : به آن دسته از آرایه های ادبی گفته می شود که از تناسب آوایی و لفظی میان واژه ها پدید می آید. مانند: واج آرایی، سجع، ترصیع، جناس و اشتقاق ب) ـ آرایه های معنوی (صناعات معنوی ) : به آن دسته از آرایه های ادبی گفته می شود که بر پایه ی تناسب های معنایی واژه ها شکل می گیرد، مانند: مراعات نظیر، تناقض، عکس، تلمیح، تضمین، اغراق، حسن تعلیل، ارسال المثل، تمثیل، اسلوب معادله و ایهام. الف) - آرایه های لفظی : ١- واج آرایی : به تکرار یک واج (حرف صامت یا مصوت ) در یک بیت یا عبارت گفته می شود که پدید آورنده ی موسیقی درونی شعر است. واج آرایی یا نغمه ی حروف، تکراری آگاهانه است که موجب آن می گردد که تاثیر موسیقی کلام و القای معنی مورد نظر شاعر بیش ترگردد. مانند: سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند ( تکرارصامت چ ) خیزید و خز آرید که هنگام خزان است ( تکرارصامت های خ و ز ) از منوچهری که تداعی کننده ی صدای ریزش و خرد شدن برگ ها درفصل خزان است. نمونه های دیگر: بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران (سعدی ) بر او راست خم کرد و چپ کرد راست / خروش از خم چرخ چاچی بخاست (فردوسی ) ۲ـ سجع : معنی آواز کبوتر را دارد و در اصطلاح سخن شناسان، آوردن واژه هایی است ( واژه های سجع ) در آخر قرینه های سخن منثور به سانی که حرف آخر این واژه ها یکی باشد. معمولن هر قرینه از یک جمله تشکیل می شود، اما گاهی نیز یک قرینه دو یا چند جمله ی کوتاه دارد. به جمله هایی که دارای آرایه ی سجع باشند مسجّع و این کار را تسجیع می گویند. نمونه : - ای عزیز، در رعایت دل ها کوش و عیب کسان می پوش (خواجه عبدالله انصاری ) - جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده (خواجه عبدالله انصاری ) - منّت خدای را عّزوجّل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت (گلستان ) - هرنفسی که فرو می رود ممّد حیات است و چون برمی آید مفّرح ذات (گلستان ) درعبارات بالا، کوش و می پوش ، صفا و هوا، قربت و نعمت، حیات و ذات، واژه ها ی سجع به شمار می آید. سجع متوازی سجع متوازی آن است که در آخر دو جمله، کلماتی قرار گیرند که در وزن، عدد و حرف رَوی (حرف آخر قافیه) یکسان باشند. مثل: انیس و جلیس. مثال‌هایی از گلستان سعدی: سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند. هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید. باران رحمت بی‌حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی‌دریغش همه جا کشیده. ٣ـ ترصیع : به معنی جواهر نشاندن است و در اصطلاح ادبی هرگاه اجزای دو بخش از یک بیت یا عبارت، نظیر به نظیر، در وزن و واج آخر مشترک باشد، آرایه ی ترصیع پدید می آید. مانند : ای منّور به تو نجوم جلال، وی مقّرر به تو رسوم کمال برگ بی برگی بود ما را نوال / مرگ بی مرگی بود ما را حلال که همه ی این زوج ها با یکدیگر هم وزن و هم قافیه است. نمونه های دیگر: ای کریمی که بخشنده ی عطایی و ای حکیمی که پوشنده ی خطایی (خواجه عبدالله انصاری ) بدان خدای که این افلاک را بر پای داشت و این املاک را بر جای (قاضی حمیدالدین بلخی ) باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده (سعدی ) ۴ � موازنه هرگاه اجزای دو بخش از یک بیت یا عبارت، نظیر به نظیر در وزن مشترک ولی در واج آخر مشترک نباشد، آرایه ی موازنه پدید می آید. مانند: دل به امید روی او همدم جان نمی شود / جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند این لطافت کز لب لعل تو من گفتم که گفت / وین تطاول کز سر ِ زلفِ تو من دیدم که دید گر عزم جفا داری سر در رهت اندازم / ور راه ِ وفا گیری جان در قدمت ریزم ۵ ـ جناس (تجنیس) : تجنیس به کار بردن واژه هایی است که تلفظی یکسان و نزدیک به هم دارد. این آرایه بر تأثیر موسیقی و آهنگ سخن می افزاید. جناس دو نوع است : جناس تام و جناس ناقص � جناس تام : هرگاه واژه ای در یک بیت یا عبارت دو بار به کار برود و هر بار معنای دیگری داشته باشد. مانند: بیا و برگ سفر ساز و زاد ره بر گیر / که عاقبت برود هرکه او ز مادر زاد (خواجوی کرمانی ) دو واژه ی زاد (توشه) و زاد (ولادت) با وجود تفاوت معنایی یکسان خوانده می شود. نمونه : خرامان بشد سوی آب روان / چنان چون شده باز یابد روان (فردوسی ) عشق شوری در نهاد ما نهاد / جان مادر بوته ی سودا نهاد (فخرالدین عراقی ) بهرام که گور گرفتی همه عمر / دیدی که چگونه گور بهرام گرفت (نظامی ) برادرکه در بند خویش است / نه برادر و نه خویش است (سعدی ) تار زلفت را جدا مشاطه گر از شانه کرد / دست آن مشاطه را باید جدا از شانه کرد (امیر خسرو دهلوی) � جناس ناقص: هرگـاه دو واژه در یکـی از مـوارد زیر با هم اختلاف داشته باشد، یکی از انواع جناس ناقـص پدید می آید. الف ) جناس ناقص حرکتی اختلاف درحرکت، مانند : مِلک ،مُلک؛ قَمَری، قُمری؛ گِرد، گَرد؛ مِهر، مُهر در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند / به دشت پُر ملال ما پرنده پَر نمی زند ب) جناس ناقص اختلافی یا مطرّف هنگامی که در یک حرفِ یک واژه اختلاف هست: اختلاف در حرف نخست : ناز، باز؛ رفیق، شفیق؛ چاه، جاه اختلاف درحرف میانی : آستین، ستان؛ کمین، کمان اختلاف درحرف پایانی: بار، باز هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آمد / ما نیز یکی باشیم از جملۀ قربان ها پ) جناس ناقص افزایشی یا زاید هنگامی که یک واژه، یک حرف بیش تر ازدیگری دارد : در آغاز یک حرف بیش تر دارد. مانند: شما، ما؛ مرنج، رنج در میان یک حرف بیش تردارد. مانند: خاص، خلاص؛ دست، دوست در پایان یک حرف بیش تردارد. مانند: قیام، قیامت ت) جناس ناقص مرکب هنگامی که یکی از دو رکن جناس از ترکیب دو واژه پدید آید: دل خلوت خاص دلبر آمد / دلبر ز کرم به دل بر آمد ث ) جناس ناقص قلب هنگامی که اختلاف دو رکن جناس درجا به جایی حروف آن ها باشد : امهال،اهمال؛ قلب،لقب؛ گنج،جنگ ابر بهاری را فرموده تا بنات، نبات در مهد زمین بپرورد (سعدی ) � جناس خطی: هنگامی که دو لفظ در خط و نوشتن نظیر هم باشند اما در تلفظ مختلف. مانند: عِلم و عَلَم، سِحر و سَحَر ، گـُل و گِل. � جناس زائی: هنگامی که دو کلمه در همه اجزاء با یکدیگر شبیه باشند، جز آن که یکی حرفی افزود بر دیگری یا متفاوت از دیگری داشته باشد، مانند: دور از تو، مرا، عشق تو کرده‌ست به حالی / کز مویه چو موئی شدم از ناله چو نالی � جناس صامت: جناس صامت یکی از جلوه های موسیقی در شعر است و به هم جنس بودن حروف بی صدا که قبل یا بعد از حروف صدادار مختلف تکرار شود. گویند. برای نمونه تکرار حروف بی صدای"ص" یا "ف" در بیت زیر از حافظ: نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد / ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد � جناس محرف: جناس محرف یا جناس آوایی نوعی از جناس است که در آن حروف بی صدا در ابتدای کلمات نزدیک به هم (با فاصله‌ی اندک) تکرار شوند. برای نمونه تکرار صدای "س" در بیت زیر: این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان / یا بگذرد یا بشکند، کشتی در این گرداب‌ها (مولوی) � جناس مفروق: نوعی جناس مرکب است که دو کلمه در لفظ مشابه و در خط مختلف باشند مانند: تا زنده ام در راه مهر تو تازنده ام من مرده نیم و لکن مردنیم ۶- اشتقاق : به کار گرفتن واژه هایی که هم ریشه و هم خانواده باشد را اشتقاق می نامند. عالم، معلوم؛ مفتاح، فتوح؛ دیده، دیدار؛ لطف، لطیفه موج زخود رفته ای تند خرامید و گفت / هستم اگر می روم گر نروم نیستم شبه اشتقاق : در این جا واژه ها به ظاهر هم ریشه است ولی از جهت معنی ارتباطی میان آن ها نیست. مانند : عَلَم ،عالم ب )- آرایه های معنوی : ١- مراعات نظیر (تناسب ) : از متداول ترین آرایه های ادبی در ادبیات کلاسیک و معاصربه شمار می آید و آن عبارت است از آوردن دو یا چند واژه در یک بیت یا عبارت که در خارج از آن بیت نیز رابطه ای خاص میان آن ها برقرار باشد. مانند : ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری (سعدی ) با ساربان بگویید احوال آب چشمم / تا بر شتر نبندد محمل به روز باران (سعدی ) از داس دروگر وقت هیچ روینده را زینهار نیست (شکسپیر) بیستون بر سر راه است مباد از شیرین/ خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید ۲- تضاد ( طباق ) هرگاه دو واژه با معنای متضاد دریک بیت یا عبارت به کار رود آرایه ی تضاد پدید می آید. نمونه : غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود / ز هرچه رنگ تعّلق پذیرد آزاد است (حافظ ) نه شاخش خشک گردد روز سرما / نه برگش زرد گردد روز گرما (فخرالدین اسعدگرگانی ) بسیار سیه سپید کرده است / دوران سپهر لاجوردی ٣- تناقص (پارادوکس ) اگر دو مفهوم متضاد را به هم نسبت دهیم یا آن دو را با هم جمع کنیم، آرایه ی تناقص شکل می گیرد. آشتی دادن دو متناقص را پارادوکس (متناقض نما) گویند. نمونه : " جیب هایم پر از خالی است " که برای عمق بخشیدن به سخن، دو صفت متضاد "پر" و "خالی" را با هم به کار برده ایم. حاضر غایب، فریادسکوت و گشنه پلو نمونه های دیگری از آرایه ی متناقض است. نمونه ها ی بیش تر: - جامه اش شولای عریانی است. (اخوان ثالث ) شولا (نوعی جامه ) که با صفت عریانی همراه شده است. - از تهی سرشار، جویبار لحظه ها جاری است. (اخوان ثالث) تهی و سرشار دو صفت متضاد است. - دولت فقر خدایا به من ارزانی دار / کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است (حافظ) دولت یعنی خوشبختی و ثروت، که متضاد فقر است. - ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی / از این باد ار مددجویی، چراغ دل بر افروزی (حافظ) بر افروختن چراغ به باد نسبت داده شده است که خود عاملی است برای خاموش شدن چراغ طنز یعنی گریه کردن قاه قاه / طنز یعنی خنده ی پر اشک و آه ۴-عکس (قلب) : هرگاه در یک بیت یا عبارت، میان دو مورد پیوندی برقرارکنیم و سپس در بخش دیگری جای آن دو را با هم عوض کنیم و یا هرگاه نویسنده با جا به جا کردن اجزای ترکیب های وصفی و اضافی، ترکیب ها ی تازه پدید آورد. نمونه: - حافظ مظهر روح اعتدال و اعتدال روح اقوام ایرانی است . - برهنگی فرهنگی و فرهنگ برهنگی - بسیار اندک اند کسانی که هم حرف خوب می زنند و هم خوب حرف می زنند. ۵ ـ تلمیح : در واژه به معنی "به گوشه چشم اشاره کردن" است و در اصطلاح ادبی بهره گیری از نقل قول ها، آیات، احادیث، داستان ها و وقایع تاریخی است و یا آن که با شنیدن بیت یا عبارتی، به یاد داستان و افسانه، رویدادی تاریخی و مذهبی یا آیه و حدیثی بیفتند، بدون آن که آن موضوع و داستان را تعریف کنند. نمونه : نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت / متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را (شهریار) که به حدیث "لا فتی الّا علی لاسیف الّا ذوالفقار" اشاره دارد. نمونه های دیگر: - آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه کار به نام من دیوانه زدند (حافظ ) - چنین گفت پیغمبر راست گوی / ز گهواره تا گور دانش بجوی (فردوسی ) - چه فرهاد ها مرده در کوه ها / چه حلاج ها رفته بر دارها (علامه طباطبایی ) - ما قصه سكندر و دارا نخوانده ایم / از ما به جز حكایت مهر و فا مپرس - گفت آن یار كز و گشت سردار بلند / جرمش این بود كه اسرار هویدا می كرد ۶- تضمین : هرگاه شاعر یا نویسنده ای در سخن خود از شعر یا نوشته ی دیگری بهره بگیرد، آرایه ی تضمین شکل می گیرد و به ترآن است که نام گوینده ی اصلی گفته شود. نمونه : چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم / که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را "همه شب دراین امیدم که نسیم صبحگاهی / به پیام آشنایی بنوازد آشنا را" که در این نمونه "شهریار" بیتی ازحافظ را تضمین کرده است. نمونه ی دیگر: چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد "میازار موری که دانه کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است" که در ابن جا سعدی بیتی از"فردوسی " را تضمین کرده است. نمونه ی دیگر: آوردن متن عربی آیه یا حدیثی را در سخن، "درج" می نامند و اگر مضمون آیه یا حدیثی در سخن آورده شود، آن را "حل" می گویند و "حل و درج " را اقتباس می نامند. ۷ـ اغراق (مبالغه، غلو) : هنگامی است که شاعر یا نویسنده ای صفتی را در فرد یا پدیده ای برجسته کند که مطابق عرف و عادت جاری پذیرفته نیست و درعالم واقع امکان دست یابی به آن صفت وجود ندارد. مانند: بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران / كز سنگ ناله خیزد وقت وداع یاران مانند ابر بهار گریستن و گریه ی درد آلودی که حتا سنگ را هم به ناله وا می دارد، بیانی آمیخته به اغراق است هر شبنمی در این ره، صد بحر آتشین است / دردا كه این معما شرح و بیان ندارد قطره ی ناچیز شبنم را در راه عشق، صد دریای آتشین تصّور کردن بیانی اغراق آمیز است فردوسی می گوید: که گفتت برو دست رستم ببند / نبندد مرا دست، چرخ بلند ز سمّ ستوران درآن پهن دشت / زمین شش شد و آسمان گشت هشت خروش آمد از باره ی هر دو مرد / تو گفتی بدرّید دشت نبرد بر آن گونه رفتند هر دو به رزم / تو گفتی که اندر جهان نیست بزم شود کوه آهن چو دریای آب / اگر بشنود نام افراسیاب اغراق، مناسب ترین ابزار برای آفریدن صحنه های حماسی است. ۸ـ حسن تعلیل : هرگاه شاعر یا نویسنده برای واقعیتی نه دلیل علمی و عقلی، بلکه دلیلی تخّیلی و ادیبانه و زیبا ارائه دهد. نمونه: از آن مرد دانا دهان دوخته است / که بیند که شمع از زبان سوخته است (سعدی ) در این جا شاعر برای کم حرفی و سکوت مردم دانا علّتی ادبی و غیر واقعی ارائه می کند. (همین زبان است که به جان شمع آتش انداخته است). ۹ـ لفّ و نشر : لفّ به معنی پیچیدن و نشر به معنی بازکردن و پراکندن است و در اصطلاح ادبی هنگامی است که دو یا چند چیز را نخست بدون توضیح در پی هم آوردند (لفّ) و سپس توضیحات مربوط به هر یک را ذکر کنند (نشر). نمونه : - به روز نبرد آن یل ارجمند / به شمشیر و خنجر به گرز و کمند برید و درید و شکست و ببست / یلان را سر و سینه و پا و دست (فردوسی ) یعنی در روز نبرد آن یل ارجمند به شمشیر سر یلان را برید و به خنجر سینه شان را درید و به گرز پاهایشان را شکست و به کمند دست هایشان را ببست. اگر دو یا چند چیز که نخست بدون توضیح آورده می شود و توضیحات آن ها به تربیب در پاره ی دیگر آورده شود "لفّ و نشر" را مرتب نامند و اگر توضیحات به ترتیب نباشد، آن را "لفّ و نشر نامرتب (مشوّش )" می خوانند. نمونه ی بالا از انواع لفّ و نشر مرتب است. نمونه ی لفّ و نشر نامرتب : - افروختن و سوختن و جامه دریدن / پروانه ز من، شمع ز من، گل ز من آموخت (بهار) پروانه سوختن، شمع افروختن و گل جامه دریدن را از من آموخت . نمونه ی دیگر: - چه باید نازش و نالش بر اقبالی و ادباری / که تا برهم زنی دیده نه این بینی، نه آن داری (سنایی ) - ای شاهد افلاكی در مستی و در پاكی / من چشم تو را مانم، تو اشك مرا مانی یعنی ای شاهد افلاكی من در مستی به چشم تو می مانم و تو در پاكی به اشك من می مانی - در باغ شد از قد و رخ و زلف تو بی تاب / گلبرگ تری، سرو سهی، سنبل سیرآب ١۰ـ ارسال مثل : هرگاه شاعر یا نویسنده ای در سخن خود از ضرب المثلی بهره بگیرد، آرایه ی ارسال مثل پدید می آید. نمونه : هر کسی از ظّن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من (مولوی ) مصراع اول امروزه به عنوان ضرب المثل به کارمی رود. نمونه های دیگر: - سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد / که در آب، مرده بهترکه در آرزوی آبی (سعدی ) - توسنی کردم ندانستم همی / کز کشیدن تنگ تر گردد کمند (رابعه ) ١١ـ تمثیل : هرگاه برای روشن شدن مطلبی پیچیده، آن را به موضوعی ساده تر تشبیه کنیم و یا برای اثبات موضوعی نمونه ای بیاوریم، آرایه ی تمثیل پدید می آید. نمونه : - من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش / هر کسی آن درود عاقبت کار، که کشت (حافظ ) - دل من نه مرد آن است که با غمش برآید / مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی (سعدی ) - محرم این هوش جز بیهوش نیست / مرزبان را مشتری چون گوش نیست (مولوی ) ١۲ـ اسلوب معادله : در نوعی از تمثیل، گاهی دو موضوع گفته شده به گونه ای است که می توان آن دو را برابر با یکدیگر دانست. این ارتباط معنایی بر پایه ی تشبیه است و یکی مصداقی برای دیگری است. به چنین شکلی ازتمثیل، اسلوب معادله گفته می شود که در اشعار شاعران سبک هندی بیش تر از هردوره ی دیگری دیده می شود. نمونه : - دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست / جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است (صائب ) - آدمی پیر چو شد حرص، جوان می گردد / خواب در وقت سحرگاه، گران می گردد (صائب ) - عشق چون آید، برد هوش، دل فرزانه را / دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را (زیب النسا) - سعدی از سرزنش غیر نترسد هیهات / غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را (سعدی ) - بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود پسته ی بی مغز چون لب وا کند رسواشود همان گونه که می بینید هر مصراع از این ابیات یک جمله ی مستقل است و می توان به راحتی جای مصراع ها را عوض کرد. دود ≈ ابرو بالا نشستن ≈ جای چشم را گرفتن حرص آدمی ≈ خوا ب پیری ≈ وقت سحرگاه جوان شدن≈ گران شدن عشق ≈ دزد دانا هوش دل فرزانه ≈ چراغ خانه از هوش بردن ≈ کشتن چراغ دل من ≈ مگس غم ≈ عقاب از پس غم برآمدن≈ افکندن عقاب شعله ≈ چشم ارسال مثل، تمثیل و اسلوب معادله اغلب یک آرایه به شمار می آید. ١٣ـ ایهام : یا تورایه به معنی به شک انداختن است و در اصطلاح ادبی، به کاربردن واژه یا ترکیبی در دو معنی نزدیک و دور به ذهن است و هر کدام از آن دو معنی را بتوان از آن برداشت کرد. ایهام، هنری ترین آرایه ی معنوی است و استاد مسلم آن حافظ است. نمونه : - غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد / گفتم افسانه ای شیرین و به خوابش کردم (رهی معیری ) که شیرین هم به معنی زیبا و دلنشین و هم نام معشوقه ی فرهاد است. - گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید / گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید که بر آید هم به معنی طلوع کردن و هم به معنی اگر امکان داشته باشد است. - خانه زندان است و تنهایی ملال / هر كه چون سعدی گلستانش نیست گلستان به دو معنی باغ و كتاب گلستان سعدی است نرگس مست نوازشگرِ مردم دارش / خون عاشق به قدح گر بخورد ، نوشش باد (حافظ) نرگس مست مردم دار یعنی چشمی كه دارای مردمك است و خوش رفتار با مردم. ١۴- ایهام تناسب : باتوجه به توضیح آرایه ی ایهام، هر واژه در سخن، هنگامی دارای ایهام تناسب است که تنها یکی از معانی آن را بتوان درجمله جای گذاری کرد و معنای دیگر آن اگر چه به دلیل تناسب و قرینه ای که درکلام دارد به ذهن خطور می کند ولی نمی توان آن را در جمله جای گذاری نمود. حافظ می گوید: گر در سرت هوای وصال است حافظا / باید که خاک درگه اهل هنر شوی واژه ی "هوا" در این جا تنها به معنی "آرزو" به کار رفته است، ولی خواننده باخواندن مصراع دوم به دلیل تناسبی که میان "خاک " و هوا (یعنی آسمان ) وجود دارد معنای دومِ "هوا" را نیز که همان "آسمان" باشد به یاد می آورد، لیکن نمی توان این معنی ( یعنی آسمان) را در جمله جای داد. - آشنایی نه غریب است که دلسوزمن است / چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت واژه ی غریب دارای دو معنی گوناگون است، یکی عجیب و دیگری ناآشنا، ولی تنها معنی عجیب را می توان در جمله جای داد ولی معنای دوم نیز (یعنی ناآشنا) که با آشنا تضاد دارد به ذهن خطور می کند، پس واژه ی غریب ایهام تناسب دارد. درمصراع دوم همین بیت نیز کلمه خویش دارای دو معنی " خود " یا " قوم و خویش " است ولی تنها معنی "خود" درجمله جای می گیرد ولی به علت تناسب و تضادی که با واژه ی بیگانه دارد، معنای دوم آن (یعنی خویش و خویشاوند) نیز به ذهن می آید، پس واژه ی "خویش" نیز ایهام تناسب دارد. ١۵- حس آمیزی : آمیختن دو یا چند حس را با یکدیگر حس آمیزی گویند. مانند: " بوی لطیفی به مشام می رسد " که با آن که " بو" به حّس بویایی و لطافت به حس لامسه مربوط است، ولی لطافت به بویایی نسبت داده شده است . نمونه های دیگر: دیدی چه گفت، بوی تلخ، قیافه بامزه، برخورد سرد " مزه پیروزی راچشید ". " بردوش زمانه لحظه ها سنگین بود ". (سنگین بودن که مربوط به احساس وزن است به لحظه ها نسبت داده شده است . " جان از سکوت سرد شب دلگیر می شد". (سرد بودن به سکوت شب نسبت داده شده است). از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر / یادگاری که در این گنبد دوّار فتاد دیدن صدا: آمیخته شدن دوحس بینایی و شنوایی ١۶- تشخّص (شخصیت بخشی) : هرگاه با نسبت دادن عمل، حالت و یا صفت انسانی به یک پدیده (غیرانسانی ) به آن جلوه ای انسانی ببخشیم، آرایه ی تشخص پدید می آید. نمونه : به مغرب سینه مالان قرص خورشید / زمان می گشت پشت کوهساران (بیدل) از نسبت دادن قید سینه مالان به خورشید آرایه ی تشخص پدیدآمده است . نمونه ی دیگر: - آن همه ناز تنّعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آخر شد صبح امید که بُد معتکف پرده غیب / گو برون آی که کار شب تار آخر شد (حافظ ) - طعنه بر طوفان مزن، ایراد بر دریا مگیر / بوسه بگرفتن ز ساحل، موج را دیوانه کرد دیوانگی و بوسه گرفتن به موج نسبت داده شده است.
+ نوشته شده توسط مجید بهادر در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 و ساعت 21:15 |
در فارسى کلماتى وجود دارد که داراى دو یا چند صورت املایى مضبوط است. مرادْ واژه‌هایى است که در کتابت آنها حروف هماوا (ا/ ع؛ ت/ ط؛ ث/ س/ ص؛ ح/ ه؛ ذ/ ز/ ض/ ظ؛ غ/ ق) به کار رفته باشد. فهرست این واژه‌ها و ضبط پیشنهادى براى آنها، به تفکیک عام و خاص، به شرح زیر است:
 
فهرست واژه‌هاى داراى دو یا چند صورت املایى با ضبط مختار
   در این فهرست فقط واژه‌هایى درج شده است که داراى دو یا چند صورت املایى ضبط‌‌شده باشد و علاوه بر آن، در زبان فارسى امروز به کار رود، یا واژه‌هایى چون نام‌هاى گیاهان و جانوران و خوراک‌ها و داروها و نظایر آنها که کاربرد فراوان دارد.
    واژه‌هاى مهجور یا متروک در فهرست نیامده است. این‌گونه واژه‌ها از هر متنى با ضبط همان متن نقل مى‌شود.
    در مواردى که ضبط کلمه یا اسمى (اعم از اسم شخص یا محل جغرافیایى) با ضبط مختار آن کلمه یا اسم متفاوت باشد، در متون تاریخى و قدیمى همان ضبط قدیم نوشته مى‌شود.
    در ضبط واژه‌ها، ضوابط زیر به ترتیب اولویت رعایت شده ‌‌است:
    ـ رواج ضبط: مثلاً صورت‌هاى آذوقه، حوله، حلیم، تالار، قدّاره، قورباغه و... به همین اعتبار انتخاب شده است.
    ـ در موارد نادر، بعضى ملاحظات تاریخى و همچنین پرهیز از افزایش تعداد واژه‌هایى که داراى املاى واحد اما به دو یا چند معنى است مورد نظر بوده است.
    ـ عموماً ضبط کتاب‌هاى درسى، به‌ویژه دبستانى، ترجیح داده شده است.
    ـ صورت املایى تازه، هرچند مرجّح باشد، پیشنهاد نشده است.
 
صورت‌هاى املایى*
ضبط مختار
آ/ا
 
آزوقه/ آذوقه
آذوقه
آروغ/ آروق
آروغ
آقا/ آغا
آقا
(کلمهٔ «آقا» امروزه با حرف «ق» نوشته مى‌شود، ولى این کلمه در قدیم گاهى لقب زنان بوده و با حرف «غ» به‌صورت «آغا» نوشته مى‌شده است، مانند شادملک‌آغا، گلین‌آغا، و گاهى نیز با همین کتابت در مورد مردان به‌کار مى‌رفته‌است، مانند آغامحمّدخان و آغاپاشا. در این موارد خاص، در خطّ فارسى امروز نیز همان ضبط قدیم رعایت مى‌شود.)
اتاق/ اطاق
اتاق
اتو/ اطو
اتو/ اطو
اختاپوس/ اختاپوث
اختاپوس
اسطبل/ اصطبل
اسطبل
اسطرلاب/ اصطرلاب
اسطرلاب
افسنتین/ افسنطین
افسنتین
اَلَم‌شنگه/ عَلَم‌شنگه
اَلَم‌شنگه
امپراتور/ امپراطور
امپراتور
امپراتریس/ امپراطریس
امپراتریس
اُتراق/ اطراق
اُتراق
 
ب
 
باباغورى/ باباقورى
باباغورى
باترى/ باطرى
باترى/ باطرى
باتلاق/ باطلاق
باتلاق
باجناغ/ باجناق
باجناغ
بغچه/ بقچه
بغچه/ بقچه
بلغور/ بلقور
بلغور
بلیت/ بلیط
بلیت
 
پ
 
پاتوق/ پاتوغ
پاتوق
 
ت
 
ترق‌وتوروق/ تاراغ‌وتوروغ
ترق‌وتوروق
تارم/ طارم
طارم
تنبور/ طنبور
تنبور
تاس/ طاس
طاس
تاس‌کباب/ طاس‌کباب
طاس‌کباب
تاغ/ تاق (نام درختچه)
تاغ
تاق/ طاق
طاق
تاق/ طاق (در مقابل جفت)
تاق
تاقدیس/ طاقدیس
طاقدیس
تالار/ طالار
تالار
تاول/ طاول
تاول
تایر/ طایر (چرخ‌ماشین)
تایر
تباشیر/ طباشیر
تباشیر
تبرخون/ طبرخون
تبرخون/ طبرخون
تبرزد/ طبرزد
تبرزد/ طبرزد
تبرزین/ طبرزین
تبرزین
تپانچه/ طپانچه
تپانچه
تپیدن/ طپیدن
تپیدن
(مشتقات آن نیز با «ت» نوشته مى‌شود)
تُپق/ طُپق/ تُپغ
تُپُق
تُتماج/ طُطماج (نام نوعى آش)
تُتماج
تراز/ طراز
تراز (= ترازِ آبى)
تراز/ طراز
طراز (= نگارِ جامه)
(همچنین در عبارتى مثل «طراز اول» به معناى «داراى مقام اول») هم‌تراز و هم‌طراز هر دو صحیح است.
ترخون/ طرخون
ترخون
ترقّه/ طرقّه
ترقّه
تشت/ طشت
تشت/ طشت
تغار/ طغار
تغار
توبیقا/ طوبیقا
طوبیقا
توفان/ طوفان
توفان/ طوفان
 
چ
 
چارق/ چارغ
چارق
چلغوز/ چلقوز
چلغوز
 
خ
 
ختمى/ خطمى (گُل)
خطمی
 
د
 
دوقلو/ دوغلو
دوقلو
 
ز
 
زغال/ ذغال
زغال
 
س
 
سوغات/ سوقات
سوغات
 
غ
 
غلتیدن/ غلطیدن
غلتیدن
(همچنین مشتقات آن مثل «غلتان»، «غلتک»، «بام غلتان»)
 
ق
 
قاتى/ قاطی
قاتى
قاروقور/ غاروغور
قاروقور
قباد/ غباد (نام ماهى)
قباد
قدّاره/ غدّاره
قدّاره
قُدقُد/ غُدغُد
قُدقُد
قدغن/ غدغن/ غدقن
غدغن
قراقروت/ قراقروط
قراقروت
قرتى/ غرتی
قرتى
قرشمال/ غرشمال
قرشمال
قُرُق/ غُرُق
قُرُق
قرمه/ غرمه/ قورمه
قورمه
قروش/ غروش
قروش
قَزقان/ قَزغان
(گونه‌هاى دیگر: قازغان/ قازقان، غزغن/ قزغن)
قَزقان
قشقرق/ غشغرق
قشقرق
قشلاق/ قشلاغ
(گونه‌هاى دیگر: قیشلاق/ قیشلاغ)
قشلاق
قفس/ قفص
قفس
قُلُپ/ غُلُپ
قُلپ
قلنبه/ غلنبه
قلنبه
قلیان/ غلیان
قلیان
قورباغه/ غورباغه
قورباغه
قورت/ غورت
قورت
قوطى/ قوتی
قوطى
قِیقاج/ غِیقاج
قِیقاج
قِیماق/ قِیماغ
قِیماق
 
ل
 
لاتارى/ لاطاری
لاتارى
لق/ لغ
لق
لق‌ولوق/ لغ‌ولوغ
لق‌ولوق
لق‌لق/ لغ‌لغ
لق‌لق
لوطى/ لوتى
لوطى
 
م
 
ملات/ ملاط
ملاط
 
ن
 
ناسور/ ناصور
ناسور
نسطورى/ نستورى
نسطورى
نِق‌نِق/ نِغ‌نِغ
نِق‌نِق
نفت‌/ نفط
نفت
نفتالین/ نفطالین
نفتالین
 
و
 
ورغُلُمبیدن/ ورقُلُمبیدن
ورقُلُمبیدن
وَق‌وَق/ وَغ‌وَغ
وَغ‌وَغ
 
 
هلیم/ حلیم
حلیم
هوله/ حوله
حوله
هیز/ حیز
هیز
 
ى
 
یاتاقان/ یاطاقان
یاتاقان
یالقوز/ یالغوز
یالقوز
یرقه/ یرغه/ یورقه/ یورغه
یورغه
یغور/ یقور
یغور
 
 
فهرست اَعلام داراى دو یا چند صورت املایى با ضبط مختار
 
صورت‌هاى املایى
ضبط مختار
 
آ/ ا
 
آغاخان/ آقاخان
آقاخان
آغاجرى/ آقاجرى
آغاجرى
آلاداغ/ آلاداق
آلاداغ
اُترار/ اُطرار
اُترار
اتریش/ اطریش
اتریش
استهبانات/ اسطهبانات/ اصطهبانات
اصطهبانات1
استخر/ اسطخر/ اصطخر
استخر/ اسطخر
ایتالیا/ ایطالیا
ایتالیا
ایذه/ ایزه
ایذه
 
ب
 
باتوم/ باطوم
باطوم
بوذرجمهر/ بوزرجمهر
بوزرجمهر
 
پ
 
پتر کبیر/ پطر کبیر
پتر کبیر
پترزبورگ/ پطرزبورگ
پترزبورگ
 
ت
 
تائیس/ طائیس
تائیس
تاب/ طاب
(نام رودى که از کهکیلویه سرچشمه مى‌گیرد)
تاب
تارم/ طارم
طارم
تالش/ طالش
تالش/ طالش
تایباد/ طایباد
تایباد
تَبَرک/ طَبَرک
تَبَرک
تپور/ طپور
تپور
تخار/ طخار
تخار/ طخار
تخارستان/ طخارستان
تخارستان/ طخارستان
ترابلس/ طرابلس
طرابلس
ترشیز/ طرشیز
ترشیز
ترقبه/ طرقبه
ترقبه/ طرقبه*
تسوج/ طسوج
تسوج*/ طسوج
توالش/ طوالش
توالش/ طوالش*
توس/ طوس
توس/ طوس*
توسى/ طوسى
طوسى
(طوسى وقتى اسم یا لقب باشد، مانند خواجه نصیرالدّین طوسى، فردوسى طوسى، همیشه با «ط» مى‌آید.)
تهران/ طهران
تهران
تهماسب/ طهماسب
تهماسب/ طهماسب
تهمورث/ طهمورث
تهمورث/ طهمورث
تیسفون/ طیسفون
تیسفون
 
ج
 
جابلسا/ جابلصا
جابلسا
 
خ
 
ختا/ خطا
ختا
خواف/ خاف
خاف
 
ز
 
زنون/ ذنن
زنون
 
س
 
ساوجبلاغ/ ساوجبلاق
ساوجبلاغ
سُغد/ صُغد
سُغد
سقلاب/ صقلاب
سقلاب/ صقلاب
 
ش
 
شبورغان/ شبورقان
شبورغان
 
ع
 
عیسو/ عیصو
عیسو
 
ق
 
قباد/ غباد
قباد
قَرلغ/ قَرلق
قَرلق
قره‌آغاج/ قره‌آقاج
قره‌آغاج
 
ک
 
کیقباد/ کیغباد
کیقباد
 
ل
 
لوت/ لوط (کویر)
لوت
لوت/ لوط (قوم)
لوط
 
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* واژه‌هایى که حرف آغازى آنها داراى دو گونهٔ نوشتارى است، براى سهولت مراجعه، فقط ذیل حرفى آورده شده است که اگر می‌خواستیم آن کلمه را به فارسى سَره بنویسیم با آن حرف می‌نوشتیم، به‌جز کلماتى که با دو حرف «ق» و «غ» آغاز مى‌شود که ذیل حرف «ق» آورده شده است.
1. وزارت کشور، در تقسیمات کشورى، «استهبان» را به‌جاى «استهبانات» برگزیده است.
* انتخابِ وزارت کشور.
+ نوشته شده توسط مجید بهادر در جمعه شانزدهم آبان 1393 و ساعت 17:7 |
در باب پیوسته‌نویسى و یا جدانویسى ترکیبات در زبان فارسى سه فرض قابل تصوّر است:
    1. تدوین قواعدى براى جدانویسى همهٔ کلمات مرکب و تعیین موارد استثنا؛
    2. تدوین قواعدى براى پیوسته‌نویسى همهٔ کلمات مرکب و تعیین موارد استثنا؛
    3. تدوین قواعدى براى جدانویسى الزامى بعضى از کلمات مرکب و پیوسته‌نویسى بعضى دیگر و دادن اختیار در خصوص سایر کلمات به نویسندگان.
    فرهنگستان در تدوین و تصویب «دستور خطّ فارسى»، فرض سوم را برگزیده و تنها موارد الزامى جدانویسى و یا پیوسته‌نویسى را به شرح زیر معین کرده است:
 
الف) کلمات مرکبى که الزاماً پیوسته نوشته مى‌شود:
    1. کلمات مرکبى که از ترکیب با پیشوند ساخته مى‌شود همیشه جدا نوشته مى‌شود، مگر مرکب‌هایى که با پیشوندهاى «به»، «بى» و «هم»، با رعایت استثناهایى، ساخته مى‌شود و احکام آن در «املاى بعضى از واژه‌ها و پیشوندها و پسوندها» (ص 22 و 23) آمده است.
    2. کلمات مرکبى که از ترکیب با پسوند ساخته مى‌شود همیشه پیوسته نوشته مى‌شود، مگر هنگامى که:
    الف) حرف پایانى جزء اوّل با حرف آغازى جزء دوم یکسان باشد:
          نظام‌مند، آب‌بان
    ب) جزء اوّل آن عدد باشد:
          پنج‌گانه، ده‌گانه، پانزده‌گانه
          استثنا: بیستگانى (واحد پول)
      تبصره: پسوند «وار» ازحیث جدا و یا پیوسته‌نویسى تابع قاعده‌اى نیست، در بعضى کلمه‌ها جدا و در بعضى دیگر پیوسته نوشته مى‌شود:
          طوطى‌وار، فردوسى‌وار، طاووس‌وار، پرى‌وار
          بزرگوار، سوگوار، خانوار
    3. مرکب‌هایى که بسیط‌گونه است:
          آبرو، الفبا، آبشار، نیشکر، رختخواب، یکشنبه، پنجشنبه، سیصد، هفتصد، یکتا،
          بیستگانى
    4. جزء دوم با «آ» آغاز شود و تک‌هجایى باشد:
          گلاب، پساب، خوشاب، دستاس
    تبصره: جزء دوم، اگر با «آ» آغاز شود و بیش‌از یک هجا داشته باشد، از قاعده‌اى تبعیت نمى‌کند: گاهى پیوسته نوشته مى‌شود، مانند دلاویز، پیشاهنگ، بسامد، و گاهى جدا، مانند دانش‌آموز، دل‌آگاه، زبان‌آور.
    5. هرگاه کاهش یا افزایش واجى یا ابدال یا ادغام و مزج یا جابه‌جایى آوایى در داخل آنها روى داده باشد:
          چنو، هشیار، ولنگارى، شاهسپرم، نستعلیق، سکنجبین
    6. مرکبى که دست‌کم یک جزء آن کاربرد مستقل نداشته باشد:
          غمخوار، رنگرز، کهربا
    7. مرکب‌هایى که جدا نوشتن آنها التباس یا ابهام معنایى ایجاد کند:1
          بهیار (به‌یار)، بهروز (به‌روز)، بهنام (به‌نام)
    8. کلمه‌هاى مرکبى که جزء دوم آنها تک‌هجایى باشد و به‌صورت رسمى یا نیمه‌رسمى، جنبهٔ سازمانى و ادارى و صنفى یافته باشد:
          استاندار، بخشدار، کتابدار، آشپز
 
ب) کلمات مرکبى که الزاماً جدا نوشته مى‌شود:
     1. ترکیب‌هاى اضافى (شامل موصوف و صفت، و مضاف و مضاف‌ٌ‌الیه):
          دست‌کم، شوراى عالى، حاصل ضرب، صرف ‌نظر، سیب‌زمینى، آب‌میوه، آب‌لیمو
    2. جزء دوم با «الف» آغاز شود:
          دل‌انگیز، عقب‌افتادگى، کم‌احساس
    3. حرف پایانى جزء اول با حرف آغازى جزء دوم همانند یا هم‌مخرج باشد:
          آیین‌نامه، پاک‌کن، کم‌مصرف، چوب‌برى، چوب‌پرده
    4. مرکب‌هاى اتباعى و نیز مرکب‌هاى متشکل از دو جزء مکرر:
          سنگین‌رنگین، پول‌مول، تک‌تک، هق‌هق
    5. مصدر مرکب و فعل مرکب:
          سخن گفتن، نگاه داشتن، سخن گفتم، نگاه داشتم
    6. مرکب‌هایى که یک جزء آن‌ها کلمهٔ دخیل باشد:
          خوش‌پُز، شیک‌پوش، پاگون‌دار
    7. عبارت‌هاى عربى که شامل چند جزء باشد:
          مع‌ذلک، من‌بعد، على‌هذا، ان‌شاء‌الله، مع‌هذا، بارى‌تعالى، حقّ‌تعالى، على‌اىّ‌حال
تبصره: هر دو صورت نوشتارى «باسمه‌تعالى» و «بسمه‌تعالى» جایز است.
    8. یک جزء از واژه‌هاى مرکب عدد باشد:
          پنج‌تن، هفت‌گنبد، هشت‌بهشت، نُه‌فلک، ده‌چرخه
   تبصره: به‌استثناى عدد یک، که بسته به مورد و با توجّه به قواعد دیگر، با هر دو املا صحیح است:
          یکسویه/ یک‌سویه؛ یکشبه/ یک‌شبه؛ یکسره/ یک‌سره؛ یکپارچه/ یک‌پارچه
    9. کلمه‌هاى مرکبى که جزء اوّل آنها به «هاى غیرملفوظ» ختم شود (هاى غیرملفوظ در حکم حرف منفصل است):
          بهانه‌گیر، پایه‌دار، کناره‌گیر
    تبصره: کلمه‌هایى مانند تشنگان، خفتگان، هفتگى، بچگى که در ترکیب، هاى غیرملفوظ آنها حذف شده و به‌جاى آن «گ» میانجى آمده است، از این قاعده مستثناست.
    10. کلمه با پیوسته‌نویسى، طولانى یا نامأنوس یا احیاناً پردندانه شود:
          عافیت‌طلبى، مصلحت‌بین، پاک‌ضمیر، حقیقت‌جو
    11. هرگاه یکى از اجزاى کلمهٔ مرکب داراى چند گونهٔ مختوم به حرف منفصل و حرف متصّل باشد، چون جدانویسى گونه یا گونه‌هاى مختوم به حرف منفصل اجبارى است به تبع ‌آن جدانویسى گونه یا گونه‌هاى دیگر نیز منطقى‌تر است:
          پابرهنه/ پاىْ‌برهنه؛ پامال/ پاىْ‌مال
    12. یک جزء کلمهٔ مرکب صفت مفعولى یا صفت فاعلى باشد:
          اجل‌رسیده، نمک‌پرورده، اخلال‌کننده، پاک‌کننده
    13. یک جزء آن اسم خاص باشد:
          سعدى‌صفت، عیسى‌دم، عیسى‌رشتهٔ مریم‌بافته
    14. جزء آغازى یا پایانى آن بسامد زیاد داشته باشد:
          نیک‌بخت، هفت‌پیکر، شاه‌نشین، سیه‌چشم
    15. هرگاه با پیوسته‌نویسى، اجزاى ترکیب معلوم نشود و احیاناً ابهام معنایى پدید آید:
          پاک‌نام، پاک‌دامن، پاک‌راى، خوش‌بیارى
 
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* در اینجا ترکیبات شامل مرکب و مشتق است و به معنایى اعم از معناى مورد نظر نویسندگان کتاب‌هاى دستور زبان به کار رفته ‌است.
1. این التباس بیشتر در بــِهْ، ‌کهْ و کهْ (صورت کهْ بیشتر در قدیم و عمدتاً در شعر به کار رفته است) مشاهده مى‌شود: بهساز، کهربا، کهکشان، کهگِل، کهریز، کهسار.
 
+ نوشته شده توسط مجید بهادر در جمعه شانزدهم آبان 1393 و ساعت 17:5 |

چکیده

     

        هدف از نوشتن این مقاله، بیان ساختمان دستوری کنایه است. نگارنده سعی دارد تا نشان دهد که کنایه در قالب­های مختلفی ظاهر می­شود. این بحث از نظر سبک­شناسی حایز اهمیت است؛ به عنوان مثال از نظر سبکی، در بررسی شعر یک شاعر، یکی از شاخه­هایی که می­تواند مد نظر قرار گیرد، این است که چند درصد از کنایه­های یک شعر، فعلی یا اسمی، و . . .  است و با توجه به آن، میزان تأثیر عوامل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی جامعه را مورد بررسی قرار داد.

 

 

کلید واژه:

      کنایه، ساختمان دستوری، واژه­ی ساده، ترکیب اضافی و ترکیب وصفی، فعل مرکب، اسم مرکب، صفت مرکب، عبارت فعلی.

مقدمه

       در فارسی، کنایه­ها دارای ساختار دستوری متفاوتی هستند؛ گاهی کنایه در قالب یک واژه­ی ساده ظاهر می­شود، یعنی یک واژه به تنهایی معنای کنایی دارد و گاهی به صورت واژه­ی غیر ساده؛ شامل: واژه­ی مرکب، ترکیبات اضافی و وصفی، فعل مرکب، گروه فعلی و گاهی نیز به شکل جمله، شبه جمله، مصراع و بیت می­آید.                                                    

    در این باره که آیا یک کلمه ( واژه ) به تنهایی می­تواند کنایه باشد یا خیر، بین کسانی که در زمینه­ی علم بیان کار کرده­اند، اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی اعتقاد دارند که کنایه در ترکیب و جمله است نه در واژه­ی ساده اما گروهی معتقدند که کنایه در واژه­ی مفرد نیز وجود دارد.

          ما در این نوشتار سعی کردیم تا با آوردن مثال­ها و نمونه­هایی از نظم و نثر نشان دهیم که کنایه در برخی از واژه­های مفرد نیز به کار می­رود. البته ناگفته نماند که همه­ی فرهنگ        لغت­نویسان و اغلب کسانی که فرهنگ تعبیرات و اصطلاحات و کنایات نوشته­اند، بسیاری از واژه­های ساده را که مجاز یا استعاره بودند به اشتباه کنایه نامیده­اند، شاید دلیلش این باشد که آن­ها نیز مانند قدما به کنایه به مفهوم کلی آن که شامل مجاز و استعاره می­شد، نگاه می­کردند. ما در این جا به توضیح هریک می­پردازیم:

1.       کنایه در یک واژه­ی ساده

     منظور از واژه­ی ساده، کلمه­ای است که فقط از یک جزء تشکیل شده باشد و نتوان آن را به دو یا چند جزء تقسیم کرد. گاهی کنایه­ها به صورت یک واژه­ی تنها آشکار می­شوند. از آن جایی که کنایه اغلب در قالب ترکیب و جمله ظاهر می­شود و کم­تر در کلمه­های مفرد وجود دارد، در کنایه دانستن یک واژه­ی ساده، باید نهایت دقت و احتیاط را به عمل آورد زیرا در این گونه موارد، بین کنایه با مجاز و استعاره ارتباط تنگاتنگی وجود دارد و ممکن است باعث بروز اشتباه شود. حال چند نمونه از کنایه­ در واژه­ی مفرد را  نام        می­بریم:

پلاس= مکر و حیله، راه مکر و حیله را دانستن:

آن پلاست خوش بسوز ای حق شناس                         تا کی از تزویر با حق هم پلاس

( میرزانیا، 1378: 209)

پیاده= عاجز و ناتوان:

« تا به وقت گفتار و کردار پیاده نمانی».                                            (همان: 224)

پرسید ( پرسیدن )= احوال پرسی کردن:

«معلم خدمت کرد و سلام گفت. شیخ جواب داد و او را بپرسید».

                                                                                 ( میهنی، 1371: 429)

پوشید ( پوشیدن)= عفو کردن، بخشیدن:

« به کمال کرم ملکانه بر آن هَفوت رقم و تجاوز کشد و به فضل بی­نهایت پادشاهانه بپوشد و باز بپوشید».                                                                     (همان: 429)

   تر= شاداب:

در ره جانان خوش و تر می­روی                          لاجرم هر لحظه خوش­تر می­روی

                                                                                ( میرزانیا، 1378: 241)

تلخ = شراب :

هر که آن تلخم دهد حلوابها جانش کنم            ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید

 (حافظ، 1377: 393 )

 

       ژاژ= بیهوده، هذیان:

این چه ژاژ است و چه هرزه­ای فلان                        من حقیقت یافتم چبود نشان

( زمانی، 1375: 2/ 1728)

سنگ= قدر و قیمت و وقار:

نه با فرش همی بینم نه با سنگ                               ز فر و سنگ بگریزد به فرسنگ

( عفیفی،1372: 1478)

کشید(کشیدن)= تحمل کردن:

«باز دل خوش کردم که هرخواری که پیش آید، بیایید کشید از بهر بودلف را ».

( بیهقی، 1371: 223)

مال (مالیدن)= خرد کردن، تحقیر کردن:

«با خود اندیشه کرده بود که شیخ را به گرسنگی بمالم و در پیش خلق فضیحت کنم».

( میهنی، 1371: 10)

2.      ترکیب

      گاهی کنایه به شکل ترکیب نمودار می شود؛ یعنی، دو یا چند کلمه یا جزء با هم        می­پیوندند و اسم مرکب، فعل مرکب، ترکیب­های اضافی و وصفی و . . . می­سازند؛ گاهی این اجزای به هم پیوسته ( ترکیب شده) دارای معنای کنایی هستند.

 2-1) اسم مرکب

      اسمی است که دارای دو یا چند جزء باشد و بتوان اجزای آن را از هم جدا کرد و هر یک از اجزای آن یا دست­کم یکی از اجزای آن دارای معنای مستقل باشد؛ مراد ما از اسم مرکب در این جا، اسم­های مرکبی است که دارای معنای کنایی باشند:

 

از سر تا قدم = به طور کامل:

 «من از سر تا قدم مطیع شیخ شدم».

                                                                            (میرزانیا، 1378: 63)                                                                                                                                                  

تخته­بند= اسیر،گرفتار:

قید عیال پست کند رای مرد را                       گهواره تخته­بند کند پای مرد را

                                                                     (گلچین معانی، 1373:  1/226)

پنجه­گیری= زورآزمایی:

به یک­دیگر آمیختند آن دو صف                        چو در حالت پنجه­گیری دو کف

                                                                                 (همان:  1/ 208)

خاکدان= دنیا:

تخم نار و نور با خود می­برد زین خاکدان         در بهشت و دوزخ از گفتار و کردار خودی

(همان:  1/ 318)

دل­مشغولی= اضطراب و نگرانی:

«به خراسان هیچ دل مشغولی نیست».

( بیهقی، 1371: 690)

شیرینی= رشوه:

«همه کس را دندان به ترشی کند شود مگر قاضیان را که به شیرینی».

(سعدی، 1371: 193)

مالش= تنبیه، گوشمالی:

به مالش پدران است بالش پسران                        به سر بریدن شمع است سرافرازی نار

( بیهقی، 1371: 429)

نشاندن= زندانی کردن، بازداشت کردن:

«و پس از نشاندن امیرمحمد، این دختر را نزدیک او فرستادند به قلعت و . . .».

( همان: 399)

2-2) صفت مرکب

      صفتی است که از دو یا چند جزء یا بخش مستقل تشکیل شده است و هر جزء دارای معنی جداگانه باشد اما معنی مجموع اجزا غیر از معنی جداگانه­ی اجزا باشد ؛ گاهی مجموع اجزای صفت مرکب دارای معنای کنایی است و منظور در این جا صفت­های مرکبی است که معنای کنایه دارند:

خاکی= فروتن، متواضع:

روزی به طریق خشمناکی                                   شه دید دران جوان خاکی

( عفیفی، 1372: 744)

بی­حساب= فراوان، بسیار:

«باران رحمت بی­حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی­دریغش همه جا کشیده».

( سعدی،1371: 101)

بی­نشان= خداوند:

نمی­توان ز نشان پی به بی­نشان بردن                 و گرنه سنگ نشان است سنگ راه تمام

(گلچین معانی، 1373: 179)

پاک­دامن= پرهیزگار، باتقوا:

پاک­دامن چون زید بیچاره مرد                            تا گریبان چون فتاده در وحل

(میرزانیا، 1378: 170)

 

پنبه در گوش= غافل و بی­خبر:

نظامی بس کن این گفتار خاموش                      چه گویی با جهانی پنبه در گوش

( عفیفی، 1372: 400)

حلقه درگوش= مطیع، تسلیم، غلام:

برآورد پیر دلاور زبان                                 که ای حلقه در گوش حکمت جهان

(سعدی، 1371: 289)

دستگیر= کمک کننده:

گفتم ای دستگیر غم­خواران                           بهترین همه جهان­داران

(میرزانیا، 1378: 405)

سربلند= آبرومند، پیروز، موفق:

تا من آن جا که شهربند شوم                       از بلندیت سربلند شوم

(همان: 535)

سرپنجه= ستمگر:

یکی پادشه­زاده در گنجه بود                     که دور از تو، ناپاک و سرپنجه بود

(سعدی، 1372: 120)

سیه­روی= بی­آبرو، شرمنده و خجل:

بدسگال او که قانون نحوست آمده ا­ست             چو زحل خود را سیه­روی و بداختر یافته

(عفیفی، 1372: 1522)

کمربسته= آماده

بیامد کمربسته گیو دلیر                                  یکی بارکش بادپایی به زیر

(میرزانیا، 1378: 684)

2-3) ترکیب­های وصفی

     در دستور، ترکیب­های وصفی به ترکیب­هایی گفته می­شود که از یک اسم به اضافه­ی صفت ساخته شود که موصوف و صفت هستند؛ ترکیب­های وصفی گاهی دارای معنای کنایی هستند:

برگ سبز= چیز اندک، کم بها:

 بینوایان را به برگِ سبز گاهی یاد کن         چون ز نیرنگ جهان خرج خزان خواهی شدن

( گلچین معانی، 1373: 1/154)

جوفروشان گندم­نمای= دغل­کاران و حیله­گران:

زهی جوفروشان گندم نمای                         جهان­گرد شبکوک خرمن­گدای

( سعدی، 1372: 126)

خاک دامن­گیر= مکان دل­کش:

بشو دست از دل دیوانه چون گردید صحرایی     

                                                   که ممکن نیست کس زان خاک دامن­گیر برگردد

                                                                       ( گلچین معانی،1373: 1/ 318)

روی سپید= پاکی و بی­گناهی:

طاعت ماست با گنه، کز پی نام درخُورَد           روی سپید جامه را داغ سیاه گازری

( خاقانی،  1375 : 600 )

مرغ زندخوان= بلبل:

پند آن پیر مغان یاد آورید                           بانگ مرغ زندخوان یاد آورید

(همان :  653 )

 

2-4) ترکیب­های اضافی

      در دستور، ترکیب اضافی به ترکیبی گفته می­شود که از اسم به اضافه­ی اسم یا ضمیر یا صفت جانشین اسم ساخته شود، این دو کلمه مضاف و مضافٌ الیه هستند و این ترکیب اضافی است؛ گاهی ترکیب­های اضافی دارای معنای کنایی هستند که مراد ما این نوع ترکیب­های اضافی است:

اهل دلق= فقیر، درویش:

جمع گشتندی ز هر اطراف خلق                         از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق

( زمانی، 1375: 3 / 299)

صاحب انگشتری= حضرت سلیمان(ع):

از شما شد هدهد دلاله کار                                صاحب انگشتری را راز دار

( اشرف زاده، 1374: 449)

صاحب شرع= پیامبر(ص)

چنین داده است صاحب شرع، فتوا                   که هر کو یک سخن گوید ز دنیا

( همان)

صفه­نشینان خانقاه= صوفیان:

اندر میان صفه­نشینان خانقاه                            یک صوفی محقق پرهیزگار، کو؟

( همان: 455)

مرغ سحر= بلبل:

قدر مجموعه­ی گل مرغ سحر داند و بس             که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

( میرزانیا، 1378: 743)

 

ملک سلیمان= سرزمین فارس:

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت               رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

                                                                                                          (همان: 749)

2- 5 ) فعل مرکب

در فعل مرکب، اجزای فعل­های مرکب مجموعاً یک معنای تازه را می­رسانند؛ به اعتبار معناشناسی، اجزای فعل مرکب، در واقع یک جزء محسوب می­شوند و معنای واحدی را افاده می­کنند. بعضی از فعل­های مرکب با توجه به بافت سخن و جمله، دارای معنای کنایی هستند:

بالا کشیدن= مال کسی را به ناحق خوردن:

 «گمان می­کند من می­خواهم صنار سه شاهی او را بالا بکشم».

( ثروت، 1377: ذیل بالا کشیدن)

تن­زدن= خاموش شدن، ساکت شدن:

چو هم بگریست هم بر خویشتن زد                 به کنجی رفت و ماتم کرد و تن زد

( اشرف زاده، 1374: 183)

پای داشتن= مقاومت کردن، ایستادگی کردن:

بانگ آمد کار چون این جا رسید                     پای­دار ای سگ که قهر ما رسید

( زمانی، 1375: 1/ 872)

پا کشیدن= کناره­گیری و دوری کردن:

در عاشقی ثابت قدم هرگز نباشد آن که او         از کوی یار دلستان از بیم جان پا می­کشد

( عفیفی، 1372: 344)

 

پای فشردن= پایداری کردن، ایستادگی کردن:

موج بلا که کوه بود پیش او چو کاه                  چون کوه پیش صدمت آن پا فشرده­اند

( همان)

پنبه کردن= محو و نابود کردن:

چو پنبه گشت مویت ای یگانه                       که پنبه خواهدت کردن زمانه

( اشرف زاده، 1374: 153)

چشم پوشیدن= صرف­نظر کردن:

 «اگر می­خواهد به وصال قاطرش برسد باید از یک لنگه­ی پنیر چشم بپوشد».

( ثروت، 1377: ذیل چشم پوشیدن)

چشم داشتن= توقع و انتظار داشتن:

که چشم از تو دارند مردم بسی                          نه تو چشم داری به دست کسی

( سعدی، 1372: 80)

دست دادن= حاصل شدن، میسر شدن:

چو نشان یابم ز آب زندگی                             سلطنت دستم دهد در بندگی

                                                                                ( میرزانیا، 1378: 396)

دست داشتن= علم و آگاهی داشتن:

یکی در نجوم اندکی دست داشت                     ولی از تکبر سری مست داشت

( سعدی، 1371: 330)

گوش داشتن= مراقب بودن، متوجه شدن:

ز فرمان­برانم کسی گوش داشت                        که آغوش رومی در آغوش داشت

( سعدی، 1372: 365)

دست خاییدن= تعجب کردن:

همه نخل­بندان بخایند دست                         ز حیرت که نخلی چنین کس نبست

( همان: 174)

سرجنباندن= گوش دادن، شنیدن:

 «اکنون این جا بنشین تا من حدیث احمدک واتو می­گویم تو سر می­جنبان».

(میهنی، 1371: 254) 

فرمان یافتن= مردن:

« حال­ها بگشت و امیر محمود فرمان یافت».

                                                                                  ( بیهقی، 1371: 399)

جگر خوردن= در رنج­ها و غم­ها تحمل و بردباری کردن:

« شیخ گفت: اول قدم جگر می­باید خورد».

                                                                                 ( میهنی، 1371: 145)

دررفتن= گریختن، فرار کردن:

« فرز و چابک از جلوی آقا معلم دررفتم».

                                                                         ( ثروت، 1377: ذیل در رفتن)

برنشستن= سوار اسب شدن:

« شیخ فرود آمد و خواجه محمود را دربرگرفت و بپرسید و برنشست و به شهر درآمدند».

 ( میهنی، 1371: 61)

      دو فعل مرکب « دررفتن» و « برنشستن» فعل پیشوندی نیستند زیرا « در» و « بر» حرف اضافه نیستند بلکه « در» ( درون) اسم و « بر» ( بالا، روی) قید است. ( ارژنگ، 1374: 1

2 - 6) عبارت­های فعلی (گروه فعلی)

           عبارت فعلی، گروهی از کلمات هستند که در کنار هم و همراه با فعل می­آیند و معنای واحدی را می­رسانند، عبارت­های فعلی بیش از دو جزء تشکیل شده و یکی از آن اجزا معمولاً حرف اضافه است. چند نمونه از عبارت­های فعلی که در مفهوم کنایی به کار می­روند، عبارت­اند از:

از پا افتادن= سخت خسته و درمانده شدن:

« آن قدر دنبال خانه راه رفتیم که از پای افتادیم».

                                                                      ( ثروت: 1377: ذیل از پا افتادن)

از جا رفتن= بی­قرار شدن:

مگر ز فیض ازل یافتی نظر صائب؟                    که هر که زمزمه­ات را شنید از جا رفت.

 ( گلچین معانی، 1373: 97)

از سر نهادن= کنار گذاشتن، رها کردن:

گر هر دو جهان زیر و زبر خواهد شد                 سر بنهم و سودای تو از سر ننهم

( اشرف­زاده، 1374: 44)

به صحرا آمدن= آشکار شدن، رخ نمودن:

« در روزگار محمود و مسعود و . . .  هیچ گبری و ترسایی و رافضی را زهره­ی آن نبود که به صحرا آمدندی ».                                                        ( میرزانیا، 1378: 396)

     برخر نشاندن= رسوا کردن:

اندر آوردش بر قاضی کشان                       کاین خر ادبار را بر خر نشان

( زمانی، 1375: 6/ 1508)

 

در جوال کردن= فریب دادن:

گر چه بودی مرغ زیرک از کمال                 بانگ مرغی کردت آخر در جوال

( عطار، 1372: 119)

دست بر کشیدن= دعا و راز و نیاز کردن:

نه صاحب­دلان دست بر می­کشند               که سر رشته از غیب در می­کشند

( سعدی، 1372: 181)

رخت برگرفتن= کوچ کردن:

رخت برگیر از این خراب که هست                بام سوراخ و ابر طوفان باد

( عفیفی، 1372: 1138)

      فطیر در بستن= از فرصت استفاده کردن:

ای خمیرت کرده در چهل صبح، تأیید اله    چون تنورت گرم شد آن به که در بندی فطیر

( شفیعی کدکنی، 1372: 151)

از پای درآمدن= درمانده شدن، ناتوان گشتن:

تن بیمار من از پای درآمد چه شود                گر قدم رنجه کنی بر سر بیماری آیی

( عفیفی، 1372: 124)

از در درآمدن= وارد شدن:

ز در درا و شبستان ما منور کن                    هوای مجلس روحانیان معطر کن

( حافظ، 1377: 310)

از کوه در رفتن= خشمگین شدن، به خشم آمدن:

 «کولن اخلاق سگی پیدا کرده بود و برای هیچ و پوچ از کوره در می­رفت».

     ( ثروت، 1377: ذیل از کوه در رفتن )

انگشت در دندان ماندن= متعجب و متحیر شدن:

ز عزت عقل و جان حیران بمانده                 خرد انگشت در دندان بمانده

( اشرف­زاده، 1374: 63)

بخیه بر روی افکندن= رسوا شدن:

سوزنی چون دید با عیسی به هم                  بخیه با روی اوفکندش لاجرم

( عطار، 1372: 5)

دست بر سرداشتن= ماتم­زده و سوگوار بودن:

دست من گیر و مرا فریادرس                   دست بر سر چند دارم چون مگس

( همان)

 دست برکش کردن= با حالت احترام ایستادن:

همی بود پیشش پرستارفش                     پر اندیشه و دست کرده به کش

( فردوسی ،  1371 : 6 / 221 )

دست به دست بردن= رونق و ارزش بسیار داشتن :

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید        که گفته­ی سخنت می­برند دست به دست

( حافظ ، 1377: 109)

3. جمله

        گاهی جمله­هایی را در کلام به کار می­بریم که با توجه به متن و موقعیت، معنای کنایی دارند و کل جمله یک کنایه است؛ یعنی ، هیچ بخشی از جمله را نمی­توان حذف کرد و اغلب این نوع جمله­ها ضرب­المثل نیز هستند:

-        با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی­شود = کار با کردار به انجام می­رسد نه با گفتار.

-        شاهنامه آخرش خوش است = از پیش­داوری باید پرهیز کرد.

-        یک دست صدا ندارد = کنایه از اتحاد و هم­بستگی است.

-        دهنش بوی شیر می­دهد = خام و بی­تجربه است.

-        زیرا این کاسه نیم­کاسه­ای است = توطئه و نقشه­ای نهفته است.

-        زاغ خواست راه رفتن کبک را بیاموزد، راه رفتن خود را هم فراموش کرد = کنایه از تقلید کورکورانه است.

-        جوجه را آخر پاییز می­شمارند:

       وقتی که می­گوییم « جوجه را آخر پاییز می­شمارند»، معنای کنایی آن این است که باید از پیش­داوری پرهیز کرد و باید دید که نتیجه­ی کار چه از آب درمی­آید؛ اگر ما به جای واژه­ی جوجه هر واژه­ی دیگری مثل: مرغ، خروس و . . . قرار دهیم، رابطه­ی لازمیت بین معنای حقیقی و معنای مجازی از بین می­رود و جمله از حالت کنایه بودن و معنای کنایی که از این تعبیر در نظر داشته­اند، خارج می­شود.

 

4. شبه­جمله

      شبه­جمله کلامی است که ساختار جمله ندارد اما معنای یک جمله­ی کامل را      می­رساند. برخی از شبه­جمله­ها در معنی کنایی به کار می­روند:

بسم­الله= آغاز به انجام کاری کردن:

 مده به خاطر نازک ملامت از من، زود          که حافظ تو خود این لحظه گفت: بسم­الله

( حافظ، 1377: 321)

بسم­الله= دست به کار شدن:

« اگر این کفالت می­نمائی و کلفتی نیست، بسم­الله».

( وراوینی، 1370: 84)

یاالله= زودباش، عجله کن:

« یاالله پسر، برو کنار تا  من بتوانم از جایم بلند شوم».

(  ثروت، 1377: ذیل یالله)

5. مصراع

      گاهی کنایه­ها در قالب یک مصراع ظاهر می­شوند و یک مصراع، معنای کنایی دارد:

دشت سواران نیزه­گذار= کنایه از عربستان:

یکی مرد بود اندر آن روزگار                          ز دشت سواران نیزه­گذار

( فردوسی، 1371: 1/ 43)

دندان پیشین ندارد فلان = کنایه از فلانی لکنت زبان دارد:

یکی را بگفتم ز صاحب­دلان                           که دندان پیشین ندارد فلان

( سعدی، 1372: 169)

 

ریش در دست دیگری دارد = کنایه از اسیر است و از خود اختیاری ندارد:

هر که دل پیش دلبری دارد                           ریش در دست دیگری دارد

( دهخدا، 1374: 885)

ز خاک سیه اندر آمد به زین = کنایه از سوار اسب شد:

نهاد آن بن نیزه را بر زمین                            ز خاک سیه اندر آمد به زین

( فردوسی، 1373: 6/ 2079)

مقام خالق یکتای بی­چون = کنایه از دل:

ز زهر آلوده پیکان گشت پر خون                     مقام خالق یکتای بی­چون

( تقوی، 1373: 200)

 

6.      بیت

      گاهی کل یک بیت، دارای معنای کنایی است.

بیت زیر کنایه از خداوند است:

اول و آخر به وجود و حیات                         هست کن و نیست کن کاینات

( ثروتیان، 1372: 43)

بیت زیر کنایه از مقام و منزلت قزل ارسلان است:

    نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای                 تا بوس بر رکاب قزل ارسلان زند

( میرزانیا، 1378: 924)

بیت زیرکنایه از خداوند است:

      سابقه سالار جهان قدم                               مرسله پیوند گلوی قلم

( ثروتیان، 1372: 43)

بیت زیر کنایه از تحمل سختی­ها و خوش­بین بودن است:

      اندرین دایره می­باش چو دف حلقه به گوش     ور قفایی خوری از دایره­ی خویش مرو

( حافظ، 1377: 316)

شعر زیر از پروین اعتصامی، کنایه از دشمنی پنهان و کینه­توزی است:

         و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است/ که هم­چنان که تو را می­بوسند/ در ذهن خود طناب دار تو را می­بافند.

( شمیسا، 1371: 250)

  نتیجه

      از این بحث به این نتیجه می­رسیم که کنایه از دیدگاه دستوری دارای ساختار­های متفاوتی است و برخلاف نظر بعضی از علمای بلاغت، که معتقدند کنایه در واژه­ی مفرد وجود ندارد، ما با آوردن مثال­ها و نمونه­هایی از نظم و نثر نشان دادیم که کنایه در برخی از واژه­های مفرد نیز به کار می­رود. بحث ساختار کنایه در تحقیقات سبک­شناسانه در بررسی ویژگی سبکی یک شاعر حایز اهمیت است.

 

منابع

 

1-    احمد گیوی، حسن و حسن انوری (1370). دستور زبان فارسی. چ 9 .تهران: فاطمی.

2-    ارژنگ، غلام­رضا (1374). دستور زبان فارسی امروز. چ 3 .تهران: قطره.

3-    اشرف­زاده، رضا (1374) .فرهنگ نوادر لغات و ترکیبات و تعبیرات آثار عطار نیشابوری. چ 3 .مشهد: آستان قدس رضوی.

4-    بیهقی، ابوالفضل محمدبن­حسین (1374). تاریخ بیهقی. به کوشش خلیل­خطیب­رهبر. چ 2 . تهران: مهتاب.

5-    پرتو آملی، مهدی (1385). ریشه­های تاریخی امثال و حکم. چ2. تهران: سنایی.

6-     تقوی، سیدنصرالله (1373). هنجار گفتار. اصفهان. فرهنگ سرای اصفهان.

7-    ثروت، منصور و رضا انزابی­نژاد (1377). فرهنگ لغات عامیانه و معاصر. چ 1. تهران: سخن.

8-    ثروتیان، بهروز (1372). گزیده­ی مخزن الاسرار. چ1. تهران: توس.

9-    حافظ شیرازی، شمس الدین­محمد (1377). دیوان غزلیات. به کوشش ع. جربزه­دار. چ 6. تهران: اساطیر.

     10- خاقانی، افضل­الدین بدیل (1375). دیوان خاقانی. ویراسته­ی میرجلال­الدین کزازی.                     1        چ1. تهران: مرکز.

11- زمانی، کریم (1375). شرح جامع مثنوی معنوی. چ3. تهران: اطلاعات.

12- سعدی شیرازی، شیخ مصلح الدین (1372). بوستان سعدی. تصحیح و توضیح        غلام­حسین یوسفی. چ 4. تهران: خوارزمی.

13- ______  (1371). کلیات سعدی. تصحیح محمدعلی فروغی. چ 4. تهران: ققنوس.

14- ______  (1366). گلستان. چ 7. تهران: جاودان.

15- شفیعی کدکنی، محمدرضا (1372). تازیانه­های سلوک. چ 1. تهران: آگاه.

16- شمیسا، سیروس (1371). بیان. چ 2. تهران: فردوس.

17- عفیفی، رحیم (1372). فرهنگ­نامه­ی شعری. چ 1. تهران: سروش.

18- فردوسی، حکیم ابوالقاسم (1371). شاهنامه­ی فردوسی. به کوشش و زیر نظر سعید حمیدیان. چ1. تهران: قطره.

19- گلچین معانی، احمد (1373). فرهنگ اشعار صائب. چ2. تهران: امیرکبیر.

20 - میرزانیا، منصور(1378). فرهنگ­نامه­ی کنایه. چ1. تهران. امیرکبیر.

21- میهنی، محمدبن منور (1371). اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید. مقدمه و                                                                                                                 تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی. چ 3. تهران: آگاه.

22- ناتل خانلری، پرویز (1373). دستور زبان فارسی. چ 13. توسن.

23- وراوینی، سعدالدین (1370). مرزبان­نامه. به کوشش خلیل خطیب رهبر. چ 4. تهران: صفی­علی شاه.  

 

+ نوشته شده توسط مجید بهادر در جمعه شانزدهم آبان 1393 و ساعت 17:1 |

نگاهی به شعر باغ من از مهدی اخوان ثالث

باغ من                               

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

 

ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست.

ور جز اینش جامه ای باید،

بافته بس شعله زر تار پودش باد

 

گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد

                                                 یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست .

 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت  پست خاک می گوید.

 

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز .

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها، پاییز .

"باغ من" در بحر رمل  که از تکرار پایه فاعلاتن پدید آمده، سروده شده است و واژه های "نمناک- غمناک"، "سرود- پود" ، "رهگذار- بهار " ، "نمی روید- می گوید" ، "اشک آمیز- پاییز" قافیه های آن هستند . با این که گاهی اخوان در استفاده از قافیه افراط می کند طوری که مصرعهای زیادی را در آثار او می توان یافت که انگیزه حضورشان را تنها قافیه توجیه می کند، اما در این شعر او در استفاده از قافیه اعتدال پیشه کرده است.

می دانیم که در آثار نمادین معمولأ یک یا دو نماد هستند که در مرکز یا مراکز ساختاری اثر قرار می گیرند یا در مرکز و پیرامون می ایستند و بقیه نماد ها یا در خدمت شکل دادن به ارتباط آنها هستند یا اینکه اندامهای نماد مرکزی را شکل می دهند.

باغ و پاییز نمادهای اصلی این شعر هستند که باغ در مرکز آن قرار دارد و پاییز محیط و پیرامون آن را شکل می دهد. بقیه نمادها مثل ابر، باغبان، میوه ، بهار، جامه، و... در میان این دو، ابزارهایی هستند که ساختار نمادین شعر را شکل می دهند. ساختاری که دایره وار باغ را در میان می گیرد تا با کامل کردن اندامهای آن به نهایت خود برسد که گرفتاری جاوید در اسارت پاییز است. این پیام نومیدانه را ساختار دایره ای نمادها هم القا می کند، چرا که باغ که همانا جامعه شاعر باشد در احاطه نمادهایی گرفتار می شود که به اراده پاییز در شعر حضور پیدا کرده اند. مثل ابر، باد، پوستین سرد، شولای عریانی، نبودن باغبان، و... این نمادها هرکدام مسبب حضور واژگان و تصاویری می شوند که معماری اثر هنری را کامل می کنند. به عنوان مثال آسمان سبب آمدن ابر، و ابر موجب حضور پوستین سرد نمناک و این مجموعه سبب تنهایی همیشگی باغ شده است و واژه  "بی برگی" کنار باغ در خدمت کامل کردن فضایی است که آسمان سرد ابری تصویر کرده است. این واژه در شعر نقشی دوگانه بازی می کند از یک طرف به عنوان اسم یک ترکیب تشبیهی ساخته است؛ به این شکل که بی برگی (فقر) را به باغی تشبیه کرده است که شاعر شعر و شعور خود را در خدمت توصیف آن قرار داده است. از طرف دیگر "بی برگی" را که اسم است به عنوان صفت به کار برده است و جهت توصیف و تصویر باغی خزان زده  به خدمت گرفته است که بدون حضور آن، این تصویرها را به بهار هم می شود نسبت داد. چون در بهار هم آسمان ابری و نسبتا سرد است. پس در این بند که به صورتی مبهم آغاز شده است واژه "بی برگی" چهره تصویر و بند را کامل می کند و ما متوجه می شویم که باغی در معرض دید شاعر است که در بهار خود قرار ندارد. با این که هنوز آشکارا اسمی از پاییز نیست ذهن ما به سوی آن کشیده می شود.

در بند دوم ابعاد دیگری از باغ معرفی می شود که نشان دهنده فقر همه جانبه باغ است و انسان را از باغ به سوی جامعه ای می کشاند که گرفتار فقر مادی و فرهنگی و دچار نوعی خفتگی و غفلت دردناک است. در بند چهارم مصرع "باغ نومیدان" کلید گشایش رموز شعر است. این نشان میدهد که شاعر جهت بیان مقصود خود به تشبیه و مقایسه متوسل شده و سخن گفتن در باره باغ ، بهانه سخن گفتن در باره اجتماعی است که به زعم شاعر هیچ تحولی را نمی توان از آن انتظار داشت.

اما حرکت ساختاری شعر بسیار سنجیده و به جاست . چرا که بند دوم در خدمت کامل کردن تصویر باغ است و بند چهارم نتیجه ناگزیر بند سوم. وقتی باغی چنین غم زده و فقیر تصویر می شود:

 

ساز او باران، سرودش باد.

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید ،

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

 

ناچار باید در بند بعدی به بی بهاری آن  تاکید شود و این که در چنین باغی هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. گرچه فکر این شعر را در آثار  دیگر هم دوره های اخوان مثل شاملو وسایه هم می توان دید، تصویرهای اخوان از مطلقیت بیشتری برخوردار هستند:

 

گو بروید یا نروید هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست .

باغ نومیدان ،

چشم در راه بهاری نیست

در هر حال شاعر باغی را تصویر می کند که مورد توجه خاص اوست از این جهت، از دادن صفات و نماهای انسانی به آن خود داری نمی کند و در این کار هم دقیقا به مجوزهای ساختاری توجه می کند. از آغاز که شروع می کند در باره باغ با ضمیر شخصی "ش" سخن می گوید [آسمانش را گرفته تنگ در آغوش] این ضمیر "ش" به او اجازه می دهد که در باره باغ بگوید [روز و شب تنهاست/ با سکوت پاک غمناکش] و این مصرعها زمینه لازم را فراهم می آورند که هر وقت خواست بتواند درباره باغ مثل انسان سخن بگوید و ضمن زنده و پویا کردن زبان وتصاویرش، به آنها عمق معنایی بیشتری هم بدهد:

 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست

 

و بعد از آن که باغ را در تمام ابعاد آن معرفی می کند، در بند پایانی است که اعلام می کند:

 جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز

 

اینک خواننده به یقین رسیده است که آنچه به گمان دریافته بود درست است و شاعر باغی را تصویر می کند که اسیر یک پاییز جاودانه است.

در بند پایانی آمیختگی انسان و طبیعت در ساختار شعر به نهایت می رسد. در حالی که تمامیت باغ بودن را در باغ نشان می دهد با پرداختن تصویری حماسی و زنده از پاییز، تسلط بی چون و چرای او را بر باغی که بر هیچ روزنه امیدی چشم ندارد نشان می دهد.

این شعر، چه از نظر ساختار نمادها، چه از حیث زبان و سلامت تصویرها و چه از نظر نگاه و دیدی که در آن جریان دارد یک اثر کامل اخوانی است با تمام ویژگیهایش. علاوه بر این، ایجازی در این شعر به چشم می خورد که معمولاً در آثار اخوان جایش خالی است.

 
+ نوشته شده توسط مجید بهادر در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 و ساعت 16:25 |

شرح درس دوم(رستم و اشکبوس)

ادبيات حماسي

حِماسه : داستان و روایتی است با زمینه ی قهرمانی و رنگ قومی و سبکی فاخر که در آن حوادثی فراتر از حدود عادت روی می دهد .

انواع حماسه : طبيعي و مصنوع

الف ) حماسه ی طبیعی :  این نوع حماسه از زمان های دور به صورت شفاهی در بین ملت ها وجود داشته و سينه به سينه و نسل به نسل نقل شده و بعد ها به شکل مکتوب و اغلب به صورت شعر در آمده است . مانند ایلیاد و ادیسه ي هومر و حماسه های مهابهاراتا و رامایانا از هند و بخش هایی از شاهنامه ی فردوسی.

ب ) حماسه مصنوع :  اين نوع حماسه   تقلیدی از حماسه ی طبیعی است که در تدوین آن، همه ی افراد یک ملت نقش ندارند و فقط یک نفر(شاعر) ان را می سراید ودر آن شاعر به جای آفرینش حماسه به باز آفرینی حماسه می پردازد . مثل حمله حیدری از بازل مشهدی و خاوران نامه از ابن حسام خوسفی .

 

 

  • ·         در این درس به معرفی نمونه ای از حماسه طبیعی از شاهنامه ی فردوسی با نام نبرد رستم و اشکبوس پرداخته می شود. داستان با نبرد اشکبوس کوشانی از توران در برابر رهام پسر گودرزاز سپاه ایران شروع می شود و با شکست رهام در برابر اشکبوس ، رستم وارد میدان می شود و با اشکبوس می جنگد.

 

 

رستم و اشكبوس

1.دليري كجا نام او اشكبوس        همي برخروشيد برسان كوس

كجا: در اينجا به معني " كه " است 
سان: پسوند شباهت به معني مثل ، مانند

بيت ،تشبيه دارد.
دلیر مردی که نامش اشکبوس بود چون طبلی پر سرو صدا همیشه خروش و غوغا برپا می کرد.

 

2.بيامد كه جويد ز ايران نبرد سر هم نبرد اندر آرد به گرد

ايران :مجاز از لشكر ايران

سر به گَرد آوردن : كنايه از نابود كردن ، شكست دادن

اشکبوس به طرف سپاه ایران آمد تا از ایرانیان هم رزمی بجوید و او را نابود کند.(شکست دهد)

 
3.بشد تيز رهّام با خود و گبر همي گرد رزم اندر آمد به ابر

تيز: تند وسريع

خود: كلاه خود

گبر: نوعي جامه ي جنگي ، خفتان

خودو گبر:تناسب

گَرد رزم به ابر اندر آمدن : كنايه از  سرعت حركت و تاخت و تاز و شدت جنگ.

بيت اغراق دارد.

اغراق: آوردن مضمون یا سخنی از شاعر یا نویسنده در شعر یا نثر که با عقل و منطق معمولی و عادی همخوانی ندارد.

رهام با کلاه خود و خفتان به میدان آمد. از شدت درگیری آنها گرد وغبار زیادی فضا را پر کرد.

 

4.برآويخت رهّام با اشكبوس برآمد ز هر دو سپه بوق و كوس

بر آويخت : جنگید، گلاويز شد .

 رهام با اشکبوس درگیر و گلاویز شد (به جنگ پرداخت). صدای بوق و شیپور و دهل های جنگی از هر دو سپاه به صدا درآمد.

 

5.به گرز گران دست برد اشكبوس   زمين آهنين شد سپهر آبنوس

گران: سنگين

به گرز گران دست برد:كنايه از جنگيدن با گرز

زمين آهنين شد : زمين مثل آهن سخت و محكم شد .

سپهر آبنوس شد : آسمان پر از گَرد و غبار شد .

آبنوس :نام درختي كه چوب آن سياه،سخت ،سنگين و گران بهاست.

بيت اغراق و تشبيه دارد.

 اشکبوس گرز سنگین را به کار گرفت . زمین برای ضربات گرز مثل آهن محکم و سفت شد و آسمان هم تیره رنگ گشت. (پر از گردوغبار شد.)

 

6. بر آهيخت رهّام گرز گران غمي شد ز پيكار دست سران

بر آهيخت : بركشيد ، بيرون كشيد .

دست :مجاز از صاحب دست

سران:پهلوانان

غمي شد ز پيكار دست سران : دست پهلوانان از نبرد با گُرزهاي سنگين خسته و ناتوان شد.

 رهام هم گرز سنگین را برکشید، دست آنها از نبرد ، با گرزهای سنگین خسته شد.

 

7.چو رهّام گشت از كشاني ستوه بپيچيد زو روي و شد سوي كوه

کشان یا کوشان سرزمینی در مشرق ایران قدیم   شامل شرق ایران  ومغرب هندوستان و افغانستان و ترکمنستان  امروزی بوده است .کشانی نیز منسوب به کوشان یعنی پهلوان اهل کوشان  وهمان اشکبوس  است که به یاری سپاه افراسیاب آمد اما به دست رستم کشته شد .

ستوه گشتن : درمانده و ملول شدن

روي پيچيدن : به كنايه عقب نشيني كردن ، فرار كردن

واج آرايي مصوت  «او»

واج آرایی (نغمه ی حروف):استفاده از یک یا چند حرف بطور متوالی در شعر که علاوه بر آهنگ زیبای کلام ، بر تاثیر آن نیز بیفزاید و معنی خاصی را هم القا کند.

 وقتی رهام در مقابل کشانی درمانده شد و نتوانست مقاومت کند، روی برگرداند و به سمت کوه رفت.(دست از مبارزه با او کشید.)


8.ز قلب سپاه اندر آشفت توس بزد اسب كايد بر اشكبوس

قلب سپاه :ميان لشكر.مقر فرماندهي

اندر آشفت : خشمگين شد .

بيت 8و 9 موقوف المعانی هستند.

ابیات موقوف المعانی ابیاتی که در معنی به همدیگر وابسته می باشند.

 توس وقتی این وضعیت را دید (که رهام به جنگ پشت کرده است)برآشفت و آماده ی نبرد با اشکبوس شد.

 

 
9.تهمتن برآشفت و با توس گفت كه  رهّام را جام باده ست جفت 

برآشفت: خشمگين شد .

جام باده جفت كسي بودن:   كنايه از مشغول عيش و نوش بودن ، اهل بزم و تفريح بودن

بيت طنز دارد.

طنز: هرگاه شاعر با استفاده از ظرافت و لطف ذوقی نکته ای را در شعر بیاورد که نوعی تمسخر و تحقیر کردن طرف مقابل را در خود داشته باشد.

را: راي فك اضافه(رهام جفت جام باده است)

 رستم خشمگین شد و به توس گفت: رهام اهل بزم و باده خواری است و مرد جنگ نیست .

 


10.تو قلب سپه را به آيين بدار من اكنون پياده كنم كارزار

به آيين بدار : منظم و مرتب كن .

 تو قلب سپاه یعنی فرماندهی را سرپرستی کن ، من به نبردش می روم .

 

 

.11 كمان به زه را به بازو فكند          به بند كمر بر، بزد تير چند

كمان به زه : كنايه از كمان آماده

كمان به زه: معمولاً پس از تيراندازي زه كمان را مي گشودند تا كمان قابليت ارتجاع خود را از دست ندهد و چون به تيراندازي نياز داشتند، زه را در كمان مي كردند.

به بند كمر بر:يك متمم با دو حرف اضافه

واج آرايي واج«ب»

 کمان به زه بسته و آماده را بر بازو افکند و چند تیر هم به بند کمرش آویخت.

 

 12. خروشيد كاي مرد رزم آزماي  هماوردت آمد مشو باز جاي

مرد رزو آزماي : منظور اشكبوس است

هماورد: حريف

مشو باز جاي: فرار مكن ،بايست.كنايه(ازجايت تكان نخور)

 رستم فریاد وخروشی سرداد و گفت : ای جنگجو! هم رزم تو به میدان آمد. فرارمکن، بایست .

 

  
كُشاني بخنديد و خيره بماند عنان را گران كرد و او را بخواند    13.

خيره بماند: متعجب شد.

عنان را گران كردن: افسار اسب را كشيد و ايستاد .كنايه از توقف كردن

کشانی خندید ، متحیر و خيره ، افسار اسب را کشید و ایستاد.


14.  بدو گفت خندان كه نام تو چيست؟     تن بي سرت را كه خواهد گريست

مصراع دوم  استفهام انكاري است. ( یعنی کسی برای تن بی سر تو نمی گرید.)

استفهام انکاری :هرگاه شاعر کلام را با پرسشی بیاورد که معنای پرسش در اصل انکار باشد.

  بیت  مفهومِ تهدید به مرگ همراه با  طنز دارد.

تن بي سرت را كه خواهد گريست:كنايه از اين كه مطمئن هستم تو را خواهم كشت.

کشانی در حالی که لبخند تمسخر آمیزی بر لب داشت گفت: اسم تو چیست؟ وقتی تو را کشتم چه کسی بر مرگت گریه می کند؟

 


15.تهمتن چنين داد پاسخ كه نام چه پرسي كزين پس نبيني تو كام

تهمتن: لقب رستم

نبيني تو كام : كنايه از به آرزوي و هدف حود نخواهي  رسيد.          

رستم در پاسخش گفت : تو به دست من کشته می شوی . پس دانستن نام من چه فایده ای برای تو دارد ؟


16.مرا مادرم نام مرگ تو كرد زمانه مرا پتك ترگ تو كرد

ترگ: كلاه خود

 پُتك تَرگ كسي بودن : تَرگ : مجازاً  سر /  كنايه از عامل مرگ كسي بودن 

مرگ وترگ:جناس ناقص اختلافي

واج آرايي واج«م»

  1. 1.   مادرم مرا «مرگ تو»نام گذاشت. روزگار و زمانه مرا وسیله ی نابودی تو قرارداد. (تو به دست من کشته می شوی)

 


17.كُشاني بدو گفت بي بارگي به كشتن دهي سر به يكبارگي

بيت طنز دارد.

بي بارگي: بدون اسب، (باره: اسب)

 کشانی به رستم گفت : تو بدون اسب آمده ای و می خواهی خودت را به کشتن دهی؟


18.تهمتن چنين داد پاسخ بدوي كه اي بيهُده مرد پرخاش جوي،

بيت18و19 موقوف المعاني است.

رستم در پاسخ گفت : ای مرد بیهوده گوی ستیزه جوی،


19.پياده نديدي كه جنگ آورد سر سركشان زير سنگ آورد؟

واج آيي صامت«س»

بيت استفهام تأكيدي دارد. ( یعنی حتماً دیدی)

استفهام تأکیدی:  استفاده از پرسش در کلام در حالی که به معنای تاکید و پذیرش باشد.

سر سركشان زير سنگ آورد؟:كنايه از كشتن و شكست دادن

 تو تا به حال جنگجوی پیاده ندیده ای که به نبرد پردازد و قدرتمندان و سرکشان را نابود کند؟


20.به شهر تو شير و نهنگ و پلنگ سوار اندر آيند هر سه به جنگ؟

بيت  استفهام انكاري است. ( یعنی سوار به جنگ نمی آیند.)

شهر و شير:جناس

 آیا در کشور شما شير و نهنگ و پلنگ همه سواره و با اسب به میدان جنگ می روند و به نبرد می پردازند؟

 


21.هم اكنون تو را اي نبرده سوار پياده بياموزمت كارزار

نبرده:جنگجو

ای مرد رزمنده و ای سوار جنگجو ، من هم اکنون جنگ بدون اسب را به تو می آموزم .


22.پياده مرا زان فرستاده توس كه تا اسب بستانم از اشكبوس

كه تا اسب بستانم از اشكبوس:كنايه از كشتن

توس مرا پیاده فرستاده است تا تو را از پا در آوردم و اسبت را بگیرم.


23.كشاني پياده شود،همچو من بدو روي خندان شود انجمن

روي خندان شدن به كسي : كسي را مورد تمسخر قرار دادن

کشانی هم مثل من پیاده خواهد شد. (وقتی اسب او را بگیرم)دراین موقعیت است که همه بر او می خندند.


24.پياده به از چون تو پانصد سوار بدين روز و اين گردش كارزار

بيت اغراق دارد.

قرابت معنايي دارد با : يك ده آباد بهتر از صد شهر خراب است.

 در این روز و در این وضعیت جنگ ، یک پیاده ی دلاور بهتر از پانصد سوار مثل توست .


25.كشاني بدو گفت: با تو سليح نبينم همي جز فسوس و مزيح

فُسوس و مَزيح : مسخره و شوخي

سليح  :ممال سلاح

 مزيح: مزاح، در فارسي «ا» آن ها به « ي» تبديل شده است. به اين تغيير شكل « ممال » مي گويند، مزيح به معني غير جدي بودن است.

کشانی به رستم گفت : با تو سلاحی جز مسخره و شوخی نمی بینم . جنگ است مگر شوخی است ؟

 


26.بدو گفت رستم كه تير و كمان ببين تا هم اكنون سر آري زمان

سر آري زمان:كنايه از مردن

رستم گفت: تير و کمانم را ببین . با همین تیر و کمان ترا می کشم (نابود می کنم ، با همین تیر عمرت به سر می آید.)

 


27.چو نازش به اسب گران مايه ديد كمان را به زه كرد و اندر كشيد

گران مايه: پر ارزش

اندر كشيد : تير انداخت .

وقتی رستم دید که اشکبوس به اسبش می نازد ، تیر را در کمان گذاشت و اسبش را هدف قرار داد.


28.يكي تير زد بر بر اسب اوي كه اسب اندر آمد ز بالا به روي

بر و بر:جناس تام

ز بالا به روي اندر آمدن : با صورت به زمين خوردن ، سرنگون شدن

 رستم تیری بر سینه ی اسبش زد به گونه ای که اسب در غلطید. (فروافتاد)


29.بخنديد رستم به آواز گفت كه بنشين به پيش گران مايه جفت

گران مايه جفت:منظور اسب اشكبوس است .

رستم خنده سر داد و با صدای بلند گفت : حالا در کنار یار گران قدر خود بنشین . به ماتم و عزای او بنشین و آرام بگیر.


30.سزد گر بداري سرش در كنار زماني برآسايي از كارزار

اگر در کنار اسبت بنشینی و سرش را در آغوش گذاری و با این کار لحظاتی از جنگ بیاسایی ، سزاوار و شایسته است.

 

 

 

31.كمان را به زه كرد زود اشكبوس       تني لرزلرزان و رخ سندروس

سندروس: صمغي زردرنگ كه روغن كمان از آن مي گرفتند .در درس فقط زردي آن منظور است.

رخ سِندروس شدن :كنايه از  زرد شدن چهره از ترس / ترسيدن

اشکبوس در حالی که می لرزید و چهره اش از ترس زرد رنگ شده بود. کمانش را آماده کرد.

 

 

 

32. به رستم بر آنگه بباريد تير      تهمتن بدو گفت برخيره خير

خيره خير:بيهوده

بيت32و33موقوف المعانی هستند.

و تيراندازي به سوي رستم را شروع كرد(باران تير به سوي رستم باريدن گرفت)

 

 

 

33. همي رنجه داري تن خويش را      دوبازوي و جان بدانديش را

رنجه داري: اذيت كردن

   رستم به او گفت تو كاري عبث انجام مي دهي یعنی بیهوده جسم و روح ناپاک و بد اندیش خود را خسته می کنی.

 

 

34. تهمتن به بند كمر بُرد چنگ           گُزين كرده يك چوبه تير خدنگ

خدنگ: درختي بسيار سخت كه از چوب آن تير مي ساختند.

رستم دست به کمر برد و تیری که از چوب تیر خدنگ بود برگرفت .

 

 

35. يكي تير الماس پيكان چو آب   نهاده براو چار پرّ عقاب

الماس پيكان: تيري كه نوك آن سخت برنده و درخشان و جلا داده باشد.(نوك تيز)

چو آب: بسيار فرو رونده

تیری بُرنده چون الماس که نوک آن را جلا داده . بر آن چهار پرعقاب بسته بود. (برای این که تیر پس از رها شدن از کمان منحرف نشود. به انتهای آن پر عقاب می بستند.)

 

 

 

36. كمان را بماليد رستم به چنگ   به شست اندر آورد ه تير خدنگ

به چنگ ماليدن : در دست گرفتن

شست:انگشتر مانندي از جنس استخوان بود كه در انگشت شست مي كردند ودر وقت كمان داري، زه كمان را با آن مي گرفتند.

رستم کمان را در چنگ گرفت و به شست تیرخدنگ را آماده ی پرتاب کرد.

 

 

37. بر او راست خم كرد و چپ كرد راست        خروش از خم چرخ چاچي بخاست

 راست : جناس تام راست اولي : دست سمت راست / راست دومي : صاف و مستقيم

واج آرايي صامت«خ» و«چ»

چرخ چاچي:كمان

چاچ:منطقه اي بزرگ  و آبادان ازماوراءالنّهر در كنار رود سيحون كه اكنون تاشكند ناميده مي شود و مركز جمهوري ازبكستان است. در آن ،تير و كمان هاي خوب و محكم مي ساختند.

رستم برای پرتاب تیر دست راست را خم کرد و دست چپ را که کمان در آن بود راست کرد. آنگاه خروش از کمان برخاست .

 

38. چو سوفارش آمد به پهناي گوش    ز شاخ گوزنان برآمد خروش

سوفار: دهانه ي تير،جايي از تير كه چله ي كمان را در آن بند كنند.

شاخ گوزنان:كمان. گاهی كمان را از شاخ گوزن می ساختند.

همین که انتهای تیر به گوش رستم نزدیک شد، از کمان فریادی برخاست.

 

 

39. چو بوسيد پيكان سرانگشت اوي        گذر كرد بر مُهره ي پُشت اوي

پيكان: نوك فلزي سر تيركه به شكل مثلث است.

چو بوسيد پيكان سرانگشت اوي:كنايه از رها شدن.تشخيص نيز دارد.

گذر كرد بر مُهره ي پُشت اوي: كنايه از سرعت زياد . اغراق نيز دارد.

 

وقتی رستم تیر را رها کرد. تیر به اشکبوس اصابت کردو ازپشت او گذشت.

 

 

40.بزد بر برو سينه ي اشكبوس    سپهر آن زمان دست او داد بوس

بر وبر :جناس تام

سپهر آن زمان دست او داد بوس: اغراق و تشخيص

دست كسي را بوسيدن : كنايه از تشكر و قدرداني كردن

رستم سینه ی اشکبوس را هدف قراردارد. در این لحظات و در این موقعیّت زمانه هم خوشحال شد و رستم را تحسین کرد.

 

 

41. قضا گفت گير و قدر گفت ده       فلك گفت احسنت ومه گفت زه

قضا گفت گير و قدر گفت دِه : مورد قبول قضا و قدر واقع شد . / دِه : بزن

ده و زه:جناس

بيت تشخيص دارد

قضا گفت : اشکبوس تیر را بگیر و قدر گفت: رستم تیر را بزن . گردش زمانه هم بر او آفرین گفت.

 

 

 

42. كشاني هم اندر زمان جان بداد       چنان شد كه گفتي ز مادر نزاد 

اندر زمان : همان موقع / فوراً   

کشانی در همان لحظه از دنیا رفت(مرد)به گونه ای که گویی اصلاً در جهان وجود نداشت یا اصلاً به دنیا نیامده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


واج آرايي :
خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است          باد خنك از جانب خوارزم وزان است  
با دقت در اين بيت، در مي يابيم كه صامت «خ» و «ز» بيش از صامت هاي ديگر تكرار شده است. اين تكرار آگاهانه باعث مي شود موسقي  كلام و القاي  معني مورد نظر شاعر بيشتر گردد. با اين كاربرد «واج آرايي» يا «نغمه ي   حروف» مي گويند..

واج آرايي تكرار يك واج (صامت يا مصوت) در كلمات يك مصراع يا بيت يا عبارت است،  به گونه اي كه كلام را آهنگين كند و بر تأثير سخن بيفزايد .

 

واج آرایی : تکرار حروفی در یک بیت که گوش نواز باشد و موسیقی خاصی را ایجاد کند . در صورتی که این موسیقی مفهوم خاصی را هم تداعی کند ، هنر شاعر را آشکار می نماید .

فردوسی در بیت زیر خشونت میدان جنگ را با واج آرایی «خ» و «چ» آشکار می گرداند

بر او راست خم کرد و چپ کرد راست               خروش از خم چرخ چاچی بخاست

 

نمونه هايي از واج آرايي

بيا كه قصر امل سخت سست بنياد است          بيار باده كه بنياد عمر بر باد است

 

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران                        كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

 

 

صداي سنگين سكوت در سرسرا پيچيده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ خود آزمایی   درس دوم

 1- شكست دادن ، نابود کردن

2- الف)که بنشین پیش گرانمایه جفت    / ب) مرا مادرم نام مرگ تو کرد   /     ابيات : 14 ، 16 ، 29 ، 30

3-  عناصر ملی و قومي ، پهلوانی ، داستانی

4-  تو مركزسپاه را محافظت و مرتب کن.

5-  به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ             سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟ /    ابيات : 19 ، 20 / استفهام انكاري

جوابش این است که شیر و نهنگ و پلنگ سواره به جنگ نمی آیند.

6-  به رستم بر آنگه ببارید تیر                    تهمتن به او گفت بر خیره خیز

     همی رنجه داری تن خویش را               دو بازوی و جان بدانیش را          /  ابيات : 18 و 19 ) ، ( 32 و 33 )

7-  بر او راست خم کرد و چپ کرد راست        خروش از خم چرخ چاچی بخاست

     بیامد که جوید زایران نبرد                  سر هم نبرد اندر آرد به گرد  /    ابيات : 2 ، 11 ، 16 ، 22 ، 37 ، 40

8-  به گرز گران دست برد اشکبوس       زمین آهنین شد سپهر آبنوس

     چو بوسید پیکان سر انگشت اوی     گذر کرد بر مهره ی پشت اوی    /  ابيات : 3 ، 5 ، 32 ، 40

 

+ نوشته شده توسط مجید بهادر در شنبه پنجم مهر 1393 و ساعت 20:45 |

چشم انداز

چشم رضا و مرحمت بر همه، باز می کنی*****چون به بخت ما رسد، این همه ناز می کنی

کنایه های درس کباب غاز ادبیات دوم دبیرستان

آب به دهان خشک شدن : کنایه از متعجب شدن

مرا می گویی از تماشای این منظره هولناک آب به دهانم خشک شد

آبروی کسی را ریختن : کنایه از بی اعتباری کردن یا رسوا کردن کسی

گفت مگر می خواهی آبروی خودت را بریزی ؟

آب نکشیده : کنایه از آبدار

صدای کشیده آب نکشیده ای طنین انداز گردید

آسمان جل : کنایه از فقیر ، بی چیز ، بی خانمان 

جوانی به سن بیست و پنج و شش لات و لوت و آسمان جل

ادا و اطوار : کنایه از افاده و ناز بی جا ، حرکات تصنعی و ساختگی

با همان صدای بریده و زبان گرفته و ادا و اطوار های معمولی خودش که در تمام مدت ناهار

از دست کسی ساخته بودن : کنایه از در توانایی او بودن

لابد این قدرها از دستش ساخته است .

از زیر سنگ چیزی را پیدا کردن : کنایه از پیدا کردن یا بدست آوردن آن که یا آنچه یافتن یا آن غیر ممکن یا بسیار دشوار می نماید .

از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنید .

از عهده چیزی برآمدن : کنایه از آن را به خوبی انجام دادن

خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد 

اوقات کسی تلخ بودن : کنایه از خشمگین و در همان حال آزرده و افسرده بودن او

با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است 

با زبان بی زبانی گفتن : کنایه از فهماندن مقصود بدون استفاده از بیان صریح

اگر چشمم احیاناً تو چشمش می افتاد با همان زبان بی زبانی نگاهش حقش را کف دستش می گذاشتم

بدقواره : کنایه از زشت و نامتناسب ، بدترکیب

لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بدقواره 

منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفی بدقواره انداخته بود

برای خالی نبودن عریضه : کنایه از حفظ ظاهر

محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودند

برو و برگرد : کنایه از چون و چرا ، شک و تردید

حقاً که حرف منطقی بود و هیچ برو و برگرد نداشت

آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی برو و برگرد یک سر ببری به اندرون

بنا شدن : کنایه از مقرر شدن ، معین شدن ، قرار گذاشته شدن

عیالم با این ترتیب موافقت کرد . بنا شد روز دوم عید نوروز ...

بنا کردن به چیزی : کنایه از آن را شروع کردن

به مناسبت صحبت از 13 عید بنا کرد به خواندن قصیده ای ... 

بوقلمون : کنایه از ویژگی آنچه حالت آن زود به زود تغییر می کند ، ناپایداری منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون انداخته بود . 

به جا : کنایه از مناسب و شایسته

همه حضار یک صدا تصدیق کردند که تخلصی بس بجاست

به جان چیزی افتادن : کنایه از سخت مشغول شدن به آن . فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند .

به خرج دادن : کنایه از بی حیا و گستاخ

این آدم بی چشم و رو که از امامزاده داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود .

بی چشم و رویی : کنایه از گستاخی و وقاحت .

من هم شما چه پنهان با کمال بی چشم و رویی بدون آن خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم .

بی دست و پا : کنایه از آن که از عهده کار بر نمی آید و در انجام آن در می ماند ، بی کفایت و بی عرضه .

جوانی به سن بیست و پنج یا شش ، لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه .

پا افتادن : کنایه از فرصت مناسب پیدا شدن ، ممکن شدن ( انوری )

این بخت ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می افتد .

پاپی چیزی شدن : کنایه از توجه کردن یا توجه داشتن به آن و دنبال کردن آن . اصلا پاپی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم .

پای برهنه : کنایه از فقیر و بی چیز  .

خدا را خوش نمی آید این بی چاره را که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده نا امید کنم .

پرت و پلا : کنایه از بی ربط و نا معقول

دیدم زیاد پرت و پلا می گوید .

پشت داغ کردن : کنایه از کاری پشیمان شدن و توبه کردن از تکرار آن . پشت دستم از داغ کردن تا که من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم .

پیرامون چیزی گشتن : کنایه از به آن مشغول شدن . پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم .

تا خرخره خوردن : کنایه از بیش تر از اندازه خوردن . من شخصا تا خرخره خورده ام .

تپیدن : کنایه از بی قراری و اضطراب داشتن .

موقع مناسبی است که کباب غاز رابیاورند دلم می تپد .

تیر از شست رفتن : کنایه از ، دست دادن فرصت و امکان جبران یک عمل انجام شده .

ولی چون تیری که از شست رفته باز نمی گردد .

جان گرفتن : کنایه از نیرو گرفتن

مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود .

جلوی کسی در آمدن : کنایه از خوب برداشت کردن . باید در این موقع درست جلویشان در آیی .

جویده جویده : کنایه از گنگ ، نامفهونم و مقطع ، به طور نامفهوم . خواست جویدعه جویده از بروز این محبت و دل بستگی ...

چانه کسی گرم شدن : کنایه از مشغول شدن کسی به پر حرفی و ادامه دادن آن

حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی و شوخی . .

چشم بد دور : کنایه از رفع شدن بلای چشم بد

دیدم ماشاء الله چشم بد دور آقا واترقیده اند 

چشم به چیزی دوختن : کنایه از برای مدت طولانی به آن نگاه کردن ، خیره شدن به آن .

گر چه چشم هایشان به غاز دوخته شده بود .

چشم کسی به چشم دیگری افتادن : کنایه از روبرو شدن آن ها با هم و دیدن همدیگر .

اگر چشمم احیانا تو چشمش می افتاد . .

چند مرده حلاج بودن : کنایه از سنجیدن توانایی و قابلیت کسی در رویارویی با امری یا انجام دادن کاری و تا چه اندازه توانا بودن .

می خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از ...

چیزی به شکم کسی بستن : کنایه از گفتن چیزی به کسی

ضمنا یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد می بستم .

چیزی را از سر به در کردن : کنایه از به آن فکر نکردن ، فراموش کردن آن .

با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که ...

چین به صورت انداختن : کنایه ازخشم یا نارضایتی خود را نشان دادن

مصطفی به رسم تحقیر چین به صورت انداخته گفت ...

حساب کار خود را کردن : کنایه از متوجه شدن و پند گرفتن یا تکلیف خود را دانستن

یارو حساب کار را کرده ...

حساب کسی را دستش دادن: کنایه از کسی را به سزای عملش رساندن ، تنبیه و مجازات کردن کسی .

اصلا پا پی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم .

حسابی : 1- کایه از محترم ، متشخص و فهمیده و گاهی به طنز و تمسخر برای اعتراض گفته می شود خاک به سرم مرد حسابی اگر این غاز را برای میهمان های امروز بیاوریم . ..

2- کنایه از درست و منطقی

دیدم حرف حسابی است و بد غفلتی شده گفتم ...

اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می شنوم ...

هر دوازده تن تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند .

حق کسی را کف دستش گذاشتن : کنایه از انجام دادن عمل انتقام آمیز نسبت به او به گونه ای که سزاوار آن است .

با همان زبان بی زبانی نگاه ، حقش را کف دستش می گذاشتم .

حلقه زدن : کنایه از به دور کسی یا چیزی جمع شدن ، گرداگرد و اطراف کسی یا چیزی را گرفتن .

دو ساعت بعد از مهمان بدون تخلف تمام و کمال دور میز حلقه زده .

حمله آوردن : کنایه از به جایی به طرف چیزی به سرعت حرکت کردن برای پیشی گرفتن .

مدام به غاز حمله آورده و چنان وانمود می کردم که ...

خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد ...

خاطر کسی جمع شدن کنایه از مطمئن شدن .

در باب مسئله ی معهود خاطرم داشت کم کم به کلی اسوده می شد.

 خاک بر سر ریختن : کنایه از پیدا نشدن راه حل برای مشکل خود و بسیار بی چاره و مضطر شدن .

با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سر بریزم ...

خاک به سرم : کنایه، معمولا زنان هنگام تعجب یا دیدن و شنیدن امری نا خوش آیند بر زبان می آورند .

عیالم هراسان وارد شدن و گفت خاک بر سرم ...

خروار : کنایه از مقدار زیاد از هر چیز ...

دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت ..

خط بر چیزی کشیدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن ، نا چیز شمردن آن .

گفت تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و ما بقی را نقدا خط بکش .

خم به ابرو آوردن : کنایه از آزردگی و ناراحتی خود را آشکار کردن ، در این معنی معمولا به صورت منفی به کار می رود .

با کمال بی چشم و رویی بدون آن که خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم .

خود را از تک و تا نینداختن : کنایه از خود را نباختن ، ترس و ضعف را به خود راه ندادن و خود را قوی نشان دادن .

یا رو حساب کار را کرده بدون آن که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد .

خود را به بیماری زدن : کنایه از وانمود کردن به آن .

خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیت قدغن کردن از تختخواب پایین نیایید .

خوش زبانی : کنایه از گفتن سخنان شیرین و مهر آمیز .

بر تعاریف و خوش زبانی افزوده گفتم چرا نمی آیی بنشینی .

چانه اش گرم شدن و در خوش زبانی و حرافی و شوخی ...

خون سردی : کنایه از آرامش ، بی تفاوتی ، بی اعتنایی .

تعارف معمولی را برگزار کرده با وقار و خون سردی هر چه تمام تر بر سر میز قرار گرفت .

دامن از دست رفتن :کنایه از مدهوش و بی قرار و پریشان گشتن ، نابودن شدن ، سپری شدن ، بی خود گشتن .

بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود .

در محظور گیر کردن : کنایه از گرفتاری پیدا کردن در مقابل امر نا خوش آیند قرار گرفت .

مهمان ها سخت در محظور گیر کرده بودند .

دست به دامن کسی زدن ( شدن ) : کنای از او به او متوسل شدن و از او یاری خواستن .

وقتی غاز را روی میز آوردند می گویی ای بابا دستم به دامانتان ..

دستگیر شدن : کنایه از فهمیدن و متوجه شدن ..

مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود .

پوزخندی نمکینی زد و گفت خوب دستگیرش شد .

دست نخورده : کنایه از ویژگی آن چه قبلا از آن استفاده نشده و تغییری نکرده است .

تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید 

دست و پا کردن : کنایه از فراهم کردن ، پیدا کردن ، به دست آوردن .

چاره ی منحصر به فرد را دیدم که هر طور شدن تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنم .

از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم .

دک و پوز ( تک و پوز ) : کنایه از ظاهر شخص به ویژه سر و صورت

چشم بد دور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است .

دل از عزا در آوردن : کنایه از پس از مدتی محرومیت کاملا کام روا شدن و بهره ی کافی از چیزی بردن .

یکی از همین ایام بهار خدمت رسیده از نودلی از عزا در آوردیم .

دماغ سوخته شدن : کنایه از دچار شرمندگی شدن ، خیت شدن .

یک لقمه میل بفرمائید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.

دو دل : کنایه از دارای تردید در تصمیم گیری ، مردد .

در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دو دل مانده بودند .

دو روی: کنایه از آن ظاهر و باطن از تفاوت دارد ، منافق .

والا چه چیز ها که با آن زبان به من بی حیای دورو نمی گفت .

روی کسی را زمین انداختن : کنایه از تقاضای او را رد کردن .

روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت .

زدن : کنایه از شاید اتفاق افتادن { شاید } چنین شدن .

زد و ترفیع رتبه به اسم من در آمد .

زورکی : کنایه از به زحمت ، به سختی

به جز تحویل دادن خنده های زورکی و خوش آمد گویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود .

زیر بغل کسی را گرفتن : کنایه از کمک کردن

دلم می خواست می توانستم صد آفرین به مصطفی گفته از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم .

ساختن : کنایه از تألیف کردن ، سرودن و نوشتن .

بنا کردن به خواندن قصیده ای که می گفت همین دیروز ساخته است .

ساعت شماری کردن : کنایه از انتظار شدید داشتن برای فرار رسیدن ساعت یا زمانی خاص .

شکم ها را مدتی است صابون زده اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می کنند .

سر به مهر : کنایه از کامل { و دست نخورده بودن }

تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید .

سرخم کردم : کنایه از برابر کسی تعظیم و کرنش کردن .

لهذا صدایش کردم سرش را خم کرده وارد شد .

سرخ و سفید شدن : کنایه از دارای چهره ای باز ، روشن و شاداب شدن .

مصطفی به عادت معهود ابتدا مبلغی سرخ و سفید شد  .

سر دماغ آمدن : کنایه از سر حال آمدن ، به نشاط آمدن .

ستاره ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت ، رفته رفته سر دماغ آمدم .

سرسری : کنایه از مقدار بسیارکم

معلوم شد آن قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیادسرسری گرفت .

سرسوزن : کنایه از مقدار بسیارکم

ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمی شمردند.

یارو حساب کارکرده بود بدون آنکه سرسوزنی خود را...

سرکسی توی حساب بودن: کنایه از متوجه جزئیات امری بودن و آن را خوب شناختن او

الحمدالله هنوز عقلش به جا وسرش تو ی حساب است .

سماق مکیدن : کنایه از وقت بیهوده در انتظار کسی یا چیزی گذراندن ، کاری بی حاصل کردن .

مابقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند.

سوار کردن : کنایه از جور کردن ، ترتیب دادن

گفت اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کردکه امروز مهمان شما دست به غار نزنند.

شاخ در آوردن : کنایه از تعجب وشگفت زدگی فراوان، بسیار تعجب کردن، شگفت زده شدن

از این بهانه تراشی هایش داشتم شاخ درمی آوردم .

شست کسی خبردارشدن : کنایه از پی بردن او به چیزی ،مطلع شدن او از امری

ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب می دوید.

شش دانگ : کنایه از تمام ، همه ، به طور کامل

شکم را صابون زدن: کنایه از به خود دل خوشی دادن وامیددریافت چیزی را داشتن

این بدبخت ها...شکم خود را مدتی است که صابون زده اند که کباب غاز بخورند.

صرف کردن : کنایه از خوردن یا نوشیدن

دو ساعت بعد مهمان ها بدون تخلف تمام وکمال دور میز حلقه زده در صرف کردن صیغه ی ...

حالا آش جو وکباب بره و پلو وچلو ومخلفات دیگر صرف شده است.

صندوقچه ی سرکسی بودن : کنایه از رازداربودن ، سرّ او را حفظ کردن

وبه منی که چو ن تویی را را صندوقچه  سرخود قرار داده بودم ...

عقل کسی سرجای خود نبودن : کنایه از کم عقل بودن او

الحمدالله هنور عقلش به جا وسرش توی حساب است.

غلیان: کنایه از جوش عواطف و احساسات ، شدت هیجان عاطفی ، شور وهیجان

قدری برای به جا آمدن احوال وتسکین غلیان درونی در حیاط قدم زده ...

غول بی شاخ ودم : کنایه از شخص درشت هیکل، زشت ، بدقواره

بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده وشر این غول بی شاخ ودم را از سرما بکن

قالب چیزی در آمدن : کنایه از اندازه ی آن شدن، مناسب آن شدن

خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه ای به کار برده که لباس من این طور قالب تنش درآمده است.

قدم نهادن : کنایه از واردشدن

گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود.

قنداقی: کنایه از نوازد

گفتم تو رفقای مرا نمی شناسی بچه قنداقی که نیستند.

قید چیزی را زدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن

معلوم شد می فرمایند در این روز عید قید غاز را باید به کلی زد

کاسه وکوزه یکی شدن : کنایه از هم خانه شدن

ودر اواخر عمر با بنده مألوف بودند وکاسه وکوزه یکی شده بودیم .

کار به جای باریک کشیدن: کنایه از مرحله ی حساس و بحرانی رسیدن جریان امری

ازمن همه اصرار بود و ا زمصطفی انکار وعاقبت کار به جایی کشید...

کار از دست کسی ساخته بودن : کنایه از توانا بودن او بررفع مشکلات وموانع .

جز خوش آمدگی هایی ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

کباده ی چیزی را کشیدن : کنایه از ادعای آن را داشتن ، خود را شایسته ی آن دانستن

یکی از حضار که کباده ی شعر وادب را می کشید.

کش رفتن : کنایه از دزدیدن ،ربودن

راستی راستی تصورم کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن جا مخفی کرده است.

کشمکش : کنایه از دعوا ف ستیزه ، منازعه

سرهمین میز آقایان دو ساعت تمام کارد وچنگال به دست با یک خروار گوشت...در کشمکش وتلاش بوده اند.

کشیده : کنایه از سیلی ، چَک

در را بستم  وصدای کشیده ای آب نکشیده ای ...

وباز کشیده ی دیگر نثارش کردم .

کلک چیزی را کندن: کنایه از آن را خوردن

یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند.

کمرکش: کنایه از میانه ، وسط

مانند گوشت و استخوان شتر قربانی درکمرکش دوازده حلقوم وکتل ...

کودن : کنایه از سست و کند، تنبل و کم کار

این مصطفی گر چه زیاد کودن و بی نهایت چلمن است...

کیفور شدن : کنایه از خوشی فراوان کردن ، لذت بسیار بردن ، خوشحال شدن

درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد.

گردن دراز گشتن : کنایه از علاقه مند و حریص شدن

مصطفی که با دهن باز و گردن دراز حرف های مرا گوش می داد.

گره به دست کسی باز شدن : کنایه از حل شدن مشکل به کمک او

ولی به نظرم این گره فقط  به دست خودت گشوده خواهد شد

گل انداخته : کنایه از افروخته وسرخ ، سرخ وبرافروخته شده

بر روی صورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست.

گلی به سرکسی زدن : کنایه از کار مهمی برای او انجام دادن ، سبب حفظ آبرو و افتخار او شدن

پسر عموی خودت است هر گلی هست به سرخودت بزن

گوش شدن : کنایه از با دقت و توجه گوش کردن

همه گوش شده بودند و ایشان زبان

مادر مرده : کنایه از قابل ترحم ودل سوزی بودن کسی که دچار مصیبت و یا سختی شده است ، بیچاره ، فلک زده .

دریک چشم به هم زدن گوشت و استخوان غاز مادر مرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی ...

ماسیدن : کنایه از به انجام رسیدن ، به ثمر رسیدن

دیم توطئه ی ما دارد می ماسد.

ماشاء الله : کنایه از تعجب و تحسین وبرای رفع چشم بدو برای بیان تعجب یا تمسخر گفته می شود.

دیدم ماشاءالله چشم بددور آقا واترقیده اند.

ماشاء الله هفت قرآن به میان پسر عموی خودت است .

مثال مرغ سربریده : کنایه از بسیار بی قرار و نا آرام ، مضطرب و پریشان .

چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می دوید.

مهار کسی را به سویی کشیدن: کنایه از او را بدان سو میل دادن .

گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و ومهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم .

نارو زدن : کنایه از فریب دادن وکلک زدن

چون تویی را که صندوقچه ی سرخود قرار داده بودم نارو زدی .

ناز شست: کنایه از آن به عنوان پاداش به کسی به ویژه به آن هنرنمایی کند می دهند .

خیانت کردی و نارو زدی دبگیر که نازشست باشد.

نثار کردن: کنایه از حواله کردن .

وباز کشیده ی دیگری نثارش کردم .

نشخوار کردن : کنایه از تکرار یا یادآوری امری از گذشته

کم کم وقتی درست آن را زوایار وخفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم .

نمک ناشناس: کنایه از آن که خوبی های دیگران را نادیده می گیرد، حق نشناس

بی اختیار در خانه را باز کردم واین جوان نمک ناشناس را مانند...

نمکین: کنایه از دل نشین ، خوش آیند

پوزخند نمکینی زد و گفت خوب دستگیر شد.

نوک کسی را چیدن : کنایه از روی کسی را کم کردن و به سکوت یا عدم دخالت وادشتن او

در خوش زبانی وحرافی وبذله ولطیفه نوک جمع را چیده .

نو نوار شدن : کنایه از دارای لباس نو شدن ، لباس نو پوشیدن

نو نوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی .

واترقیده: کنایه از تنزل کردن ، پس روی کردن

دیدم ماشاء الله چشم بدور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است.

هفت قرآن به میان: کنایه از دور ماندن از رویدادی ناخوش آیند.

گفت به من دخلی ندارد ماشاء الله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است.

همراه کردن : کنایه از مشارکت دادن کسی در انجام کاری ، شریک کردن

به هر شیوه ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می کنی.

هوا دار: کنایه ا زحمایت گر وجانب دار کسی ،طرفدار

دسته جمعی خواستار بردن غاز و هوا دار تمامیت وعدم تجاوز به آن گردیدند.

+ نوشته شده توسط مجید بهادر در شنبه پنجم مهر 1393 و ساعت 20:41 |
 

درس اوّل

خواجه عبدالله انصاری ملقّب به شیخ الاسلام و معروف به پیر انصار و پیر هرات از دانشمندان و عارفان قرن پنجم است که در سال 481 هـ . ق . درهرات درگذشت . از آثار مشهور او الهی نامه ، زاد العارفین ، مناجات نامه و رساله دل و جان را می توان نام برد . مناجات های خواجه عبدالله مسجّع ، لطیف ، دلنشین ، ساده و سرشار از مضامین عرفانی است .

« الهی»

به نام آن خدايی كه نام او راحت روح است

تلميح دارد به آيه : الا بذكر الله تطمئن القلوب

راحت : آسايش ، آرامش

معنی : [ سخنانم را با نام آن خداﻯ آغاز می كنم كه ] به نام آن خدای كه اسمش باعث آرامش روح و دل هاست .

و پيغام او مفتاح فتوح است

پیغام : پیام    

مفتاح و فتوح : جناس ناقص اشتقاقی

مفتاح : کلید

فتوح : گشایش ها ، پیروزی ، گشایش حاصل شدن چیزی بیش از حدّ انتظار

معنی : و پيام او كليد پیروزی هاست . [ گشايش هر چيزی بيش از حدّ انتظار است .]

و سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح است .

سلام : نمازصبح ، رحمت الهی ، سلامتی ، لطف    

صباح : صبح            

را : برای ( را ) متممی است 

صبوح : باده ی بامدادی ، آنچه باعث سرخوشی و نیروی معنوی فرد شود .           

صباح و صبوح : جناس ناقص اشتقاقی

سلام ، صباح ، صبوح : مراعات نظیر

معنی : سلام و رحمت او در صبحگاه ، به مؤمنان سرمستی و نشاط می‌‌بخشد .

و ذكر او مرهم دل مجروح است .

ذکر : یاد  

معنی : ياد او باعث آرامش و درمان دل مجروح و دردمند می‌‌شود .

و مهر او بلانشينان را كشتی نوح است .

تلميح به داستان حضرت نوح             

مهر : لطف  

بلانشينان : مصيبت زدگان این عالم

معنی : و لطف و محبّت او برای مصيبت زدگان مثل كشتی نوح نجات بخش است . 

ای كريمی كه بخشنده ی عطايی و ای حكيمی كه پوشنده ی خطايی

ای کریمی که بخشنده ی عطایی : یا واهب العطایا  

پوشنده ی خطا : ستّارالعیوب 

عطايی و خطايی : سجع متوازی          

كريمی و حكيمی : سجع متوازی

معنی : ای بخشنده ای كه ، بخشش از آن توست و ای دانايی كه پوشاننده خطا و اشتباه انسانها هستی

و ای صمدی كه از ادراک خلق جدايی .

صمد : تو پُر، بدون روزنه و خلأ ، مجازاً بی‌نياز                 

ادراک : فهم

خلق : بشر   

جدایی : دوری 

ترصیع دارد .

معنی : و ای بی نيازی كه انسانها از درک و فهم تو عاجزند

مفهوم : نشان دهنده ی عجز از شناخت خداوند است .

و ای احدی كه در ذات و صفات بی همتايی      

ذات : سرشت 

بی همتا : بی نظیر    

احد : یکتا               

معنی : وای يكتايی كه وجود و هستی و صفت های تو يگانه است . در وجود و هستی و صفاتی که به آن وصف شدی مانند نداری . 

و ای خالقی كه راهنمايی و ای قادری كه خدايی را سزايی

قادر : توانا           

خدایی : آفریدگار بودن    

سزا : شایسته             

راهنمايی و سزايی : سجع متوازی

معنی : ای آفريدگاری كه راهنمای انسان ها [ به سوی راستی و درستی ] هستی و ای قدرتمندی كه خالق بودن شايسته ی توست .

جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده .

جان ما را صفا ده :  روح و روان ما را صفا بده 

هوا : عشق و محبّت    

صفای و هوای : سجع

معنی : روح و روان ما را صفا و رونق ببخش و به دل ما از عشق و محبّت خود پر كن [ آرزوی رسيدن به خود را در دل ما بينداز ]

 و چشم ما را ضيای خود ده و ما را آن ده كه آن به و مگذار ما را به كه و مه. 

ضياء : نور

به : بهتر است                 

كه و مه : جناس ناقص اختلافی

که : کوچک تر

مه : بزرگ تر

معنی : و چشم ما را به نور خود روشنی بخش و به ما آن چه را بده كه بهتر است و ما را اسير كوچک و بزرگ نكن .

الهی ، عبدالله عمر بكاست امّا عذر نخواست .

بكاست و نخواست : سجع

عمر بکاست :  پیر شد    

معنی : خدايا خواجه عبدالله انصاری ( بنده ی تو ) پير شد ولی توبه نكرد .

الهی عذر ما بپذير و بر عيب های ما مگير .

بپذير و مگير : سجع

تلمیح دارد به بیت « به بادافره این گناهم مگیر / تویی آفریننده ی ماه و تیر » از فردوسی

معنی : خدايا طلب بخشش ما را بپذير و عيب ها و كوتاهی های ما را ناديده بگير و از ما را بازخواست نكن .

الهی ، ترسانم از بدی خود بيامرز مرا به خوبی خود .

خود اوّل : خواجه عبدالله انصاری   

خود دوم : خدا   

خود : ضمیر مشترک 

خود و خود : جناس تام

خوبی و بدی : تضاد

معنی : خدايا من از بدی ها و از اعمال بد خود شرمنده ام و می‌‌ترسم مرا به خوبی خودت ببخش و بیامرز. 

الهي ، در دل های ما جز تخم محبّت خود مكار و بر تن و جان‌های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار.

منگار : ثبت نکن ، حک نکن  

تخم محبّت : اضافه ی تشبيهی              

تن و جان : مراعات نظير و تضاد

تخم و مكار : تناسب یا مراعات نظیر

معنی : خداوندا ، دل های ما را كشتزار محبّت خودت قرار بده [ در دل‌های ما به جز عشق و محبّت خود قرار نده ] و بر جسم و روح ما جز لطف و بخشش خود حک نكن [ نقش ديگری تصوير نكن]

و بر كشته‌های ما جز باران رحمت خود مبار .

تلميح دارد به الدنيا المزرعة الآخرت   

كشته : استعاره از اعمال ما

باران رحمت : اضافه ی تشبيهی                

كشته ، مکار : تناسب یا مراعات نظیر

باران ، مبار : تناسب یا مراعات نظیر

مبار و باران : جناس ناقص اشتقاقی

بر اعمال و رفتار ما لطف و رحمت خودت را بفرست

+ نوشته شده توسط مجید بهادر در شنبه پنجم مهر 1393 و ساعت 20:38 |